صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه‌سرگشاده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نامه‌سرگشاده. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۶/۲۷

«فقيه» و «شيخ» شجاع و نامه‌هايي براي مردم

اخبار ضد و نقيضي از بعضي سايت‌ها نقل مي شود درباره مثلا اتفاقات پشت پرده اجلاسيه اخير خبرگان رهبري، درباره اعتراض رهبري به نطق افتتاحيه «هاشمي» و همچنين قهر «هاشمي» در پي تلاش عده‌اي براي رد صلاحيت آيت‌الله «دستغيب» و گنجاندن نام «كروبي» و «موسوي» به عنوان «سران فتنه» در بيانيه پاياني و... كه پيش از آنكه خبر خوش باشد جداي از صحت و سقم، براي دلخوش كردن عوام است و بايد آنرا خبر بد دانست به فرض صحت.
آن خبرگاني كه صلاحيت بعضي‌ها را تاييد مي كنند بهتر است كه صلاحيت آيت‌الله «دستغيب» را رد كنند و نام «موسوي» و «كروبي» چه در بيانيه پاياني اجلاس بيايد چه نيايد در زمره پر افتخار «سران فتنه» يك سال و اندي است كه ثبت شده. اما آنها كه نامشان نه به درخواست نمايندگان «مجلس‌خبرگان» بلكه به خاطر قدرناشناسي خودشان از ليست مورد احترام مردم يعني همان ليست معروف «سران‌فتنه» خط خورد و دارد كاملا حذف مي شود بايد از آيندة نزديكي كه تاييد و نظر مردم، كارساز و چاره ساز خواهد بود انديشه كنند.
رسانه‌هاي معتبر عمومي ايران و جهان طي روزهاي گذشته به شكل وسيع دو نامه را منتشر نمودند كه يكي خطاب به نمايندگان «مجلس‌خبرگان» توسط فقيه شجاع معاصر حضرت آيت‌الله «دستغيب» و ديگري خطاب به ريس آن مجلس توسط شيخ شجاع معاصر‌ آقاي «مهدي كروبي» نوشته شده بود. بر خورد با هردو نامه به يك شكل بود. همان بر خوردي كه يك سال و نيم پيش رهبري نظام نسبت به نامه سرگشاده «اكبر هاشمي رفسنجاني» داشت، حالا «اكبرهاشمي‌رفسنجاني» نسبت به نامه شيخ شجاع داشت و نمايندگان«مجلس‌خبرگان‌رهبري» هم همان بي اعتنايي را نسبت به نامه همراه و همشان سابق‌شان آيت‌الله «دستغيب». به واقع اگر ايشان اعتنايي به نامه ها مي كردند بايد شگفت زده مي شديم و نويسندگان نامه هم بيش و پيش از هر كس ديگري مي دانستند كه جواب نامه‌هايشان چه خواهد بود ما آنها نامه‌هايشان را براي مردم نوشتند ضمن آنكه اين نامه‌ها از زمره همان نامه‌هاي‌است كه در روز رستاخيز به دست راست انسانها مي دهند و از معصوم نقل است كه نويسنده آن نامه‌ها خود صاحب نامه‌ها هستند. از اين روست كه شيخ و فقيه شجاع نامه عمل و وظيفه خود را‌مي‌نگارند كه وظيفه‌اشان نامه‌نگاري است و وظيفه ديگراني را متذكر مي‌شوند، تا بر وظيفه تذكر در روز حساب سرافكنده و روسياه نباشند. همان روزي كه بسياري ديگر بر وظيفه انجام نداده خود شرمنده و سر بزير خواهند بود.
اين نوشته در خبرنگاران سبز

۱۳۸۹/۰۶/۲۱

نامه سال گذشته «محمدنور‌ي‌زاد» به رهبری

به نام خالق زيبايی ها
محضر رهبر گرامی جمهوری اسلامی ايران - حضرت آيت‌الله خامنه‌ای
من هميشه، چه در نوشته‌هايم و چه در گفتگوی حضوری، شما را با واژگانی چون: آقاجان، مولای من، خامنه‌ای ما، مخاطب قرار داده‌ام. اما دراين رقعه، مصرم که حضرتعالی را «پدر» خطاب کنم. علتش را نمی‌دانم. شايد بخاطر اين که با اين واژه، الفت عاطفی فراوان‌تری برقرار می‌کنم. اگرچه واژگان پيشين، بلحاظ معرفتی کاربرد ويژه‌ای طلب می‌کنند.
من در نوشته‌هايم به ياد ندارم: مقام معظم رهبری، يا: مقام عظمای ولايت، آورده باشم. دراين دو واژه اخير، رسميت و تشخصی می‌بينم که شما را بسيار دورتر از مردم می‌نشاند. و حال آنکه ما دوست داريم شما را درکنار خود ببينيم.

پدرگرامی؛
من شايد بيش از هرنويسنده و فيلم‌سازی، در سالهای رهبری شما، درجانبداری از شما مطلب نوشته‌ام و فيلم‌های مستند ساخته‌ام. وآنچنان غليظ و ناگشودنی با شما و جايگاه شما گره خورده بودم که احساس می‌کردم: ياوری امام زمان، نسبت موکد و انفکاک‌ناپذيری با ياوری شخص شما دارد. احساس می‌کردم شما تمثيل و نماينده‌ای از همه غربت‌های تشيع محضيد. احساس و باورم به اين بود که شما، تنها فرصت تشيع برای به تجلی درآوردن معارف خفيه شيعه هستيد. معارفی که می‌بايست يک به يک به صحنه آورده می‌شدند و امکان جولان می‌يافتند.
من و دوستان هم‌فکرمن، همه آرزوها و آرمانهای متعالی شيعه را در برافراختن و هويت‌بخشی انسان زخم خورده و تکيده از انديشه‌ها و رويه‌های ناسالم بشری، و اين همه را در کلام شما و سيره شما و مواضع شما می‌جستيم. وقتی به آمريکا نهيب می‌زديد و او را از عواقب جهان‌خواری‌اش برحذر می‌داشتيد، ما غرق شعف می‌شديم. چرا که سالهای سال، در دوران ستمشاهی، حسرت يک مرگ برآمريکا به دلمان مانده بود.
وقتی از فقر و فساد و تبعيض می‌فرموديد، در پوست نمی‌گنجيديم. چرا که بخود نويد می‌داديم از پی اين خروش‌های فهيمانه، حتما افق‌های مبارکی درجهت زدودن اين رذيله‌های اجتماعی در پيش خواهد بود. وقتی فراتر از چارچوب‌های ديپلماسی، برسر طراحان دادگاه ميکونوس فرياد برآورديد و بساط خدعه و نيرنگ‌شان را برسرخودشان آوار کرديد، ما به همديگر تبريک می‌گفتيم.
بعد از واقعه هولناک يازده سپتامبر، آنجا که برجستگان سياسی ما - آنان که درادعای برتر بينی‌شان ترديدی تحمل نمی‌کردند – با شنيدن عربده‌های خشمناک «بوش» به حاشيه‌های سکوت و ترس پناه بردند، شما يک تنه سربرآورديد و آوار ديگری از شهامت و حق‌طلبی را برسر هيات حاکمه آمريکا فرو ريختيد، ما قامت راست کرديم و به خود باليديم.
وقتی به زندگی شخصی شما نگاه می‌کرديم که چگونه فرزندان خود را از ورود به کارهای اقتصادی و مسئوليت‌های درشت و ريز نهی فرموده‌ايد و همگان خود را از اشرافيت متداول مسئولين کنار زده‌ايد و به بهره‌مندی از يک زندگی بسيار ساده بسنده کرده‌ايد، سرافرازی می‌کرديم و به خدای خوب خود سپاس می‌گفتيم.
با هر ادله و احتجاج شما، برج بلند «چرا»های ما فرو می‌ريخت. طوری که تحقيق و مجادله را شايسته تداوم سخن شما نمی‌ديديم. از اين که گذشته و سابقه سالم و پاک و آکنده از رنج و مقاومت داشته‌ايد، و در سالهای پس از انقلاب نيز در کنار ساير مردم ايران عزيز، به مقابله با دشمن شتافتيد و عرصه دفاع مقدس را باحضور وهمراهی خود سامان داديد، شما را بي‌واسطه از جنس خود می‌ديديم و با شما و سخن و سيره شما هم‌ذات‌پنداری‌ می‌کرديم.
بعد از امام عزيز، آنگاه که ستون محکم عاطفی و احساسی و بينشی ما لرزيد، به زير سايه شما خزيديم و کاستی‌های فردی و اجتماعی خود را به يمن روزهايی که شما نويد بهبود می‌داديد، در خيال، ترميم می‌کرديم.
هرچه برحجم کاستی‌ها و بدکاری‌ها و تلخ‌گويی‌ها و عقب‌ماندگی‌های کشورمان افزوده می‌شد، به يک سخن و نهيب شما، همه را به‌ حساب دشمن بدکردار می‌گذارديم. دشمنی که در سخن شما، درهمين نزديکی‌ها بود و جز به نابودی ما راضی نمی‌شد و لحظه‌ای درنگ را نيز درحذف ما جايز نمی‌دانست. که در جای خود، تشخيص درستی نيز بود. رفتار هزار فتنه آمريکايی‌ها و تجربه‌های خود انقلاب، برهمين تیزبينی تاکيد می‌ورزيد.
با اشاره و تاييد و نصب جنابعالی، شيفتگان و سربازان و اطرافيان و ماموران شما برمنصب‌های فراوان کشور قرار گرفتند تا اين کشتی طوفان‌زده را به ساحل امن و آسايش و رشد برسانند. از شورای‌نگهبان تا قوه‌قضاييه. از فرماندهان سپاه تا فرماندهان ارتش. از امامان جمعه تا مجمع تشخيص مصلحت. از شورای انقلاب فرهنگی تا صداو سيما. هيچ منصب کليدی‌ای نبود که منتصبين شما در آن حضور نداشته باشند. حتی نمايندگان مجلس خبرگان که به صورت ظاهر از جانب مردم انتخاب می‌شوند، پيشاپيش از فيلتر شورای نگهبان شما گذر می‌کردند.
اين همه حضور حضرتعالی در مواقف چند و چون نظام، ما را به درک و لمس يک مدينه فاضله اين زمانی بشارت می‌داد. مرتب خود را به پايکوبی و تناول لذت حضور درآن مدينه قشنگ اميد می‌داديم. اگر امسال رونقی درنمی‌يافتيم، به سال ديگر چنگ می‌برديم.
ما با شما آنچنان آميخته بوديم که خود را نمی‌ديديم. به خود می‌نگريستيم که غبارآلود از جنگ و کار و زحمت آمده بوديم. به شما می‌نگريستيم که مرتب برتاييد و تقدير ازمسئولين اصرار می‌ورزيد. به زيرک‌هايی می‌نگريستيم که در زير چتر امن نظام – فارغ از درد و داغ مردم – به تکميل سفره سيری‌ناپذير خويش همت می‌کردند. و می‌ديديم: هيچ روزنامه‌ای و هيچ برنامه تلويزيونی و هيچ خبری و هيچ محکمه‌ای، از نابکاری آنانی که به اسم مسئول، کيسه بهره‌مندی خود و اقوامشان را پرکرده بودند و رسوا نيز شده بودند، اجازه نشت يک «چرا» نمی‌يافت.
در طول ساليان دراز، ما هرگز لذت يک روزنامه مستقل و صداوسيمای مردمی را که بی‌واهمه دربرابر کاستی‌ها و زد و بندها و مراودات پشت پرده افشاگری کند و سلامت جامعه را با اين رويه درست تضمين کند نچشيديم. به شوق بساط علوی و مهدوی، و افق‌های روشنی که شما نشانمان می‌داديد، و بخاطر دشمنی که صدای زنگ خطرش از داخل و خارج قطع نمی‌شد، از مطالبات امروزمان می‌گذشتيم و به فردا موکولش می‌کرديم.
و شما، پدرگرامی! مرتب بر شعله‌های درون ما آب می‌افشانديد و التهاب و گداختگی ما را فرو می‌نشانديد که مبادا دشمن شاد شويد. مباد آب به آسياب دشمن بريزيد. مبادا زبان و قلم‌تان به تضعيف نظام منجر شود. مبادا همانی را بگوييد و بنويسيد که دشمنان می‌خواهند. دشمن‌شناس باشيد. موجبات اغتشاش فکری مردم را فراهم نکنيد. مشکلات داخلی ما يک امر خانوادگی است به همسايگان مربوط نيست. مبادا بار ديگرپای اجنبی بميان آيد.
با مديريت و خواست شما، روحانيان برتمامی مقدرات محوری ما حاکم شدند. ازنهادها و نمايندگی‌های ولی فقيه، تا ادارات عقيدتی و سياسی و اجتماعی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی. چه درداخل و چه درخارج. و ما تا می‌آمديم به اين همه حضور و سرک کشيدن روحانيان در زيروبالای کشور بيانديشيم، خود را سراسيمه با خواست شما مجاب می‌کرديم. که يعنی؛ لابد اين درايتی است ازجانب شما و ما از تبعات آن غافليم.
به عنوان نمونه، در وزارت جهاد کشاورزی، نماينده ولی‌فقيه حضورداشته و دارد و صاحب نفوذ است. جايی که تناسبی با حضور يک روحانی ندارد و اين حضور کم تناسب، مقدرات خاصی را بر بدنه اين وزارتخانه بارمی‌کند. اين روحانيان، درکل، ودرطول اين ساليان هدرشده، به دليل نداشتن سواد و آگاهی درباره بدنه‌ای که درآن حضور داشته‌اند و گاه بر سرآن نيز ايستاده‌اند، مخاطرات فراوانی را برساحت‌های متعدد کشور تحميل کرده‌اند. هم به جهت دخالت‌های گاه و بی‌گاه‌شان، وهم بخاطر تحميل آدمهای همجوارشان.
اين روحانيان، ظاهرا حضورداشته‌اند تا چشم شما باشند در بدنه کشور. اما نه که هرکدام مختصاتی و علائقی خاص بخود داشته و دارند؛ به رديابی همان تعلقات مشغولند و مرتب از نام و وجهه و نفوذ شما بهره‌برده‌اند و سنگی از پيش پای نظام نيز برنداشته‌اند.
به عنوان مثالی ديگر: ما دکتر«علی‌شريعتی» و تفکرات او را می‌ستوديم، اما نظام، او را بخاطر اين که روحانی نبود و فراتر از چارچوب‌های حوزه می‌انديشيد، کنار گذارد تا مبادا دربرابر روحانی، يک غيرروحانی سربرآورد و در حوزه دين، ابراز وجود کند و سخنانش پراکنده شود و مردم را از اطراف روحانيان و منابرشان متفرق کند. «شريعتی»، برای برپايی اين نظام سوخت، اما اين نظام او را بخاطر روحانی نبودنش و تفکرات تازه‌اش سوزاند و حق او را در نهضتی که بوجود آورده بود ادا نکرد. اين روزها، می‌بينيم برای فلان روحانی دور تاريخ و گاه جامانده درتاريخ مراسم يادبود بپا می‌کنند اما سالگرد وفات و شهادت «شريعتی» بايد با ترس و لرز برگزار شود.
تبعات اين حضور همه جانبه شما و روحانيان برمقدرات محوری کشور، و دوختن همه مخاطرات به هيمنه نظام، اين شد که از هر سخن مخالف بهراسيم و از هرنوشته و اشاره مخالف بلرزيم. که نکند خوابی برای واژگونی نظام ديده باشند. که نکند چشم ديدن ما را نداشته باشند.
بر صداو سيما و مطبوعات سخت گرفتيم و هيچ لحنی ونقدی را به کيان کشور تحمل نکرديم. در يک وعده، دهها نشريه را به جرم نقد خودمان بستيم و آدمهای منتقد را به محفظه زندان درانداختيم. از اين می‌ترسيديم که نقد از ما، به کاسته شدن محبوبيت نظام و کيان آن منجر شود. و ما به اين محبوبيت هميشگی نياز داشتيم.
وما، عزيز گرامی! درتمامی اين سالها، از شما و حضور همه جانبه شما در ترسيم مقدرات کشور، حمايت کرديم و نوشتيم و نوشتيم و سخن گفتيم و مخاطبين خود را به همراهی با شما و نظام فراخوانديم. و گاه دراين فراخوانی بزرگ، عبوس نيز شديم و اهل خود را به رنج انداختيم و دوستان خود را از دست داديم و حلقه نظام را تنگ‌تر و تنگ‌تر ديديم.
يک سئوال؟
ما برای چه دراطراف شما گرد آمده بوديم؟ که نفعی و سفره‌ای نصيب‌مان شود؟ آنهم با شهدايی که داده بوديم و دوستانی که جلوی چشم ما پرپر زده بودند؟ که اگر اين گونه بود، ما کاسبکاران خفيفی بوديم که. ما برای اين در پشت سر شما صف بسته بوديم که از جانب شما، نسيم علوی برما وزيده بود و دوست داشتيم مردمان ما و جهان از اين فرصت تاريخی بهره‌مند شوند.
به همه می‌گفتيم صبرکنيد تا عدالت علوی را درمحاکم قضايی کشور نشانتان بدهيم. تا خوب انديشيدن و خوب بودن را، و جهانی شدن و جهانی بودن را نشانتان دهيم. هرمعترضی را به روزهای عنقريبی از خوبی‌ها وعده می‌داديم و هرمنتقد را به ديدن چيزی دلنشين درآينده متقاعد می‌کرديم. اما زمان که می‌گذشت، ديديم از آن مدينه فاضله که خبری نيست، از ابتدائيات يک رشد متداول نيز جامانده‌ايم.
ديگران، کشورهای همجوارما، فارغ از چند و چونی که ما گرفتارش بوديم، با شتاب به راه خود رفتند و بجايی رسيدند که ما امروز به التماس از آنان تخصص و تکنولوژی و برنامه و مديريت خريد می‌کنيم . و ما، با همان تاروپودی که برخود تنيده بوديم، جامانديم. چرا؟ چون از سنت‌های الهی دور افتاديم.
گفتم از‌ سنت‌های الهی دورافتاديم و به روزی درافتاديم که امروز بر فرصت‌های هدر رفته خويش افسوس می‌خوريم. ببخشيد از اين که وارد حوزه‌ای شدم که درتخصص شماست. بله، سنت‌های الهی! چيزی که شما خود مرتب به آن تاکيد داشته‌ايد. مرتب.
شما درهر سخنرانی، همه را به يکی از اين سنت‌ها فراخوانده‌ايد. عمده سخنان شما دراين سالها، يا نقد بوده يا ارشاد. که البته اين رويه درستی نيز هست. اما يک غفلت دراين ميان خود می‌نماياند. پوزش مرا بپذيريد که ناگزيرم از اينجای سخن، به محاکاتی بپردازم که مستقيم به خود شما مربوط است. و اين مستقيم‌گويی، نه که تمرين ما در اين سالها نبوده، چه بسا برای حضرت شما و هم‌طريقان ديرين من بسی نامتحمل باشد و برمن سخت بگيرند که؛ تو کی هستی که برای ولی‌فقيه ما تعيين تکليف می‌کنی؟ و اساسا چرا می‌پرسی؟ چرا؟
عزيز ما! در همه اين سالها، من نديدم يا نشنيدم که شما، درمقام شخص اول اين کشور پرمخاطره و پرآوازه، یک‌بار، حتی يک‌بار، مسئوليت يک خطا و خبط و عقب‌ماندگی و درجازدن را شخصا بپذيريد. اميد دارم بسيار بوده باشد اما من که يکی از آحاد اين مردمم، شخصا نديده يا نشنيده‌ام.
هميشه درمقام نقد، جانب مردم را گرفته‌ايد و حتی به مسئولين پرخاش کرده‌ايد، اما نبوده که به مردم بفرماييد: ای مردم! تا اينجای عقب‌ماندگی‌های کشور متعلق به ديگران است و اين مختصر متعلق به خطاهای انسانی من رهبر است. هميشه خود را برکنار از آسيب‌ها ديده‌ايد و همراه و همصدا با مردم، بر مسئولين و مجريان برافروخته‌ايد که چر فقر و فساد و تبعيض؟ چرا بدکاری؟ چرا بی‌برنامگی؟ چرا عقب‌ماندگی؟ چرا بی‌کياستی و بی‌مديریتی و بی‌خردی؟
وحال آنکه شايد پسنديده اين بود به همان روحانيان منصوب خودتان نيزمی‌نگريستيد و خرابکاری و نقش احتمالی آنان را در اين چراهای تمام نشدنی رصد می‌فرموديد. باز به عنوان نمونه، به امام‌جمعه «بندرعباس» که مثل امام‌جمعه تهران – آقای سيد «احمدخاتمی» – و امام‌جمعه مشهد – آقای «علم‌الهدی»، چهره‌ای عبوس و زبانی تلخ دارد اشاره می‌کنم که به زور، بله به زور زمينی از دانشگاه علوم پزشکی را برای ساخت مصلای بندرعباس تصاحب کرد و آنگاه که رييس اين دانشگاه اعتراض کرد که؛ اين يک تصاحب است، اينجا بايد دانشگاه می‌شد، اين غيرشرعی است، از تريبون نمازجمعه پرخاش می‌کند: «تو برو آمپولت را بزن. ما خودمان شرعی وغيرشرعی بودنش را حل می‌کنيم».
پدرگرامی!
هرکجا از سخن من دل‌آزرده شديد، با يادآوری اين نکته خود را مجاب کنيد که گوينده اين سخنان، کسی است که دوست بودنش نه برهمگان، که برخود شما ثابت است. پس، سخن دوست را بايد تاب آورد و از او نرنجيد. شايد برخی از دوستان من بگويند؛ ای منافق بريده! اگر سخنی هم با رهبر داشته‌ای و داری، آن را خصوصی برای خود ايشان می‌فرستادی. نه اين که آن را در بوق کنی و جار بزنی. که می گويم: هرآنچه من با استناد به آنها سخن می‌گويم، ازواضحات وامور آشکار کشورمان است. من مسئله‌ای محرمانه را که برملا نکرده‌ام. درضمن، تاثير و بردی که يک نامه آشکار دارد، هرگز يک نوشته محرمانه ندارد. وباز اين که: روح اين نوشته، نه از جانب يک دشمن تابلودار و منافق در کمين، که خيرخواهی کسی است که هنوز چشم به اصلاح امور دارد و همان مدينه فاضله را از جانب اين نظام طالب است.
يک اشتباه ديگر نيزمرتکب شديم. هم ما هم شما. شايد اين اشتباه به دليل انباشت معارف شيعی در درون تک‌تک ما صورت پذيرفت. و شايد از اين جهت که از انقلابی که کرده بوديم زيادی خرسند بوديم و اجرش راهم فورا به حساب خودمان واريز کرديم و بلافاصله هم دريافتش کرديم. اجر اين که ما و انقلابمان، ادامه خواست و تمايل پيامبراعظم (ص) و ائمه معصومين(ع) است. که يعنی رهبران ما همانانند و جانشينان همانان و مردم هم لابد مردم و مخاطبين همانان.
اين مهم را مرتب از سخنان شما و ساير مسئولان نيوشيديم و پذيرفتيم که می‌توانيم تاريخ اين روزگارخود را با تاريخ دوران امام‌علی و امام‌حسين (ع) مشابهت دهيم. و اصلا دراين مشابهت‌سازی به سراغ ساير امامان نرفتيم. مثلا امام‌باقر و امام‌صادق و امام‌رضا و امام‌جواد(ع). شايد بيشتر به اين دليل که ازميان همه امامان، امام علی (ع) فرصت حکومت يافته بود و کربلای امام‌حسين هم بيشتربا درون ما همراهی داشت. و مثلا به سيره و نحوه مدارای شخص پيامبراکرم (ص) با مخالفين هيچ توجهی نکرديم. و حتی نحوه مدارای حضرت علی با مخالفينشان. خودمان دراين وسط يک فرمولی برای جمهوری اسلامی خلق کرديم که هر سمتش را بشود به امامی مربوط کرد. شعار«مااهل کوفه نيستيم علی تنها بماند» ، ياشعار «خامنه‌ای خمينی ديگر است، ولايتش ولايت حيدراست»، و شعارهايی از اين دست، محصول اين نگرش تطبيقی است.
آنقدر در تشبيه و تطبيق انقلاب و حادثه‌های آن، با حکومت حضرت امير و حادثه‌های آن افراط ورزيديم که خودمان درتحليل هر ماجرای انقلاب، حتی مراودات اجتماعی‌اش، با شتاب، حضرت شما را درجايگاه حضرت اميرمی‌نشانديم و دوستان ومخالفين شما و نظام را با دوستان و مخالفين حضرت امير می‌سنجيديم.
اين افراط، کار را به جاهای باريک کشاند. به جايی که مثلا خود شما بحث مفصلی از نقش خواص و عوام را درظهور ماجرای کربلا به ميان آورديد و عبرت تاريخ را به دوستان و دشمنان هشدار داديد. غافل از اين نکته که؛ اين عبرت تاريخی، از همان ابتدا، فرضيه‌ای تثبيت شده با خود داشت و نيازی به اثبات نداشت. اين که دراين عبرت: حسين، ما هستيم، و انقلاب می‌تواند با خيانت خواص و پيروی عوام، به کربلايی درجهت حذف حسين ومرام حسين که ماهستيم منجر شود.
وباز غافل از اين که ما تنها به يک دليل و شرط، وتنها به يک دليل و شرط می‌توانستيم خود را و نظام و مسئولين نظام را با علی و اولاد او، و نظام‌مان را با ولايت و حکومت آنان بسنجيم که؛ شيوه مردم‌داری و حکومت ما، و رفتار شخصی ما، همانند آنان باشد يا متاثر از آنان.
نمی‌شود که ما دربسياری از امور مخالف آنان رفتار کنيم اما همچنان جايگاه آنان را برای خود بلوکه کنيم و به هرمخالفی و منتقدی بگوييم: حواست باشد که چه کسی و چه نظام و حکومتی را داری نقد می‌کنی.
وقتی امام‌علی، مرگ را بر خود و ياران خود روا می‌داند آنگاه که خبر ربوده شدن يک خلخال از پای يک زن يهودی را می‌شنود؛ چگونه است که علی دوستان امروز ما، از شنيدن خبر کشته شدن مردم، بله، مردم، به دست عوامل حکومت، مرگ را از خدا تقاضا نمی‌کنند؟ ما اگر از خبر تجاوز به يک دختر، مثل علی گريبان چاک زديم و زمين و زمان را متوجه اين رفتار شوم خودی‌ها کرديم، می‌توانيم از خواص و عوام انتظار مشابهت رفتاری داشته باشيم. يا اگر مثل علی، دست منتسبين خود را از بيت‌المال کوتاه کرديم – وحال آنکه درکشور ما اين مسئله بيشتربه يک شوخی می‌ماند – می‌توانستيم به مردم بگوييم؛ ما نيزعلوی هستيم.
می‌دانم که باهرسخن اين فرزندتان، از او نااميدتر و نااميدتر می‌شويد. اما سخن فرزند با پدر، هيچگاه به تلخی و گزندگی سخن يک فرد فحاش و معاند نيست. در سخن يک معاند، هيچ مفری از اميد نيست اما درسخن اين فرزندتان هنوز اميد هست. خواهم گفت.
حضرت شما، در اين سالهای رهبری، آنقدر که به دشمن و دشمن ستيزی بها داديد، به دوست و دوستی و دوستيابی بها نداديد. شايد از اين باب که باران دشمنی‌های پی‌درپی و فراوانی که برسراين نظام می‌باريد، عمده نگرانی شما را بدان‌سو گسيل نمود. و شما و ما، بيش از آن که به دوست متمايل شويم، دشمن را درمدار توجه خود قرار داديم. و دراين گردونه دشمن‌شناسی، از شناسايی دوست غفلت ورزيديم. و حيف که باز دراين گردونه غفلت، مرتب با تحريکات و تحرکات و شيوه‌های مختص به خود، از شمار دوستان خود کاستيم و برشمار دشمنانمان افزوديم.
يک مثال ديگر: اگر سخنان شما پيش از اين، نگران دشمن بود، درنماز جمعه همين هفته گذشته، ديديم که سخنان شما نگران رفتار بخشی از مردم، بله! مردم است. واين، همان دستاوردی است که در اين سی‌سالگی انقلاب، ما بدان دست يافته‌ايم. يعنی سابقا ما برای دشمن خط ونشان می‌کشيديم، حالا کارمان بجايی رسيده است که بايد برای بخشی از مردم خودمان خط ونشان بکشيم. قبول می‌فرماييد که اين روند معکوس، کاررا بجايی می‌رساند که درفردای اين نظام‌، جز دشمن، مردمی درکار نباشد.
«اردوغان»، چندی پيش وارد مجلس ترکيه شد و با شادمانی گفت: «دراين بحران اقتصادی، کمک از غيب رسيد»{نقل به مضمون}. شادمانی‌اش به طلاهای انتقالی ازايران اشاره داشت که درترکيه بارانداخته بود و صاحبی نيز نداشت. هنوز که هنوز است نه فردی ادعای مالکيت آن طلاها را داشته است و نه کشور مبدا که جمهوری اسلامی ايران باشد. اين خبرو اين خنده کنايه‌آميز «اردوغان»، مدتها دستمايه رسانه‌های ترکيه و جهان بود.
من از اين مثال اين بهره را می‌برم که ما به دست خود، بسياری از فرصت‌ها را مفت از دست داده‌ايم و برای ديگران فرصت مفت فراهم آورده ايم. ما می‌توانستيم امروز دوستان فهيم و فراوانی داشته باشيم که ما را درعبوراز بحرانهای درکمين ياری دهند اما اغلب آنان را به شيوه‌ای و تهمتی و رنجی و آسيبی و خراش عاطفی‌ای از خود رانده‌ايم و ناخواسته به صف ناراضيان پيوندشان داده‌ايم‌.
اکنون به جامعه‌ای و کشوری و نظامی دست يافته‌ايم که بجز استقلال سياسی، درساير حوزه‌ها سخت گرفتار است. رشوه و ريا و رابطه و خاصه‌پروری و اعتياد و بيماری مصرف و بيماری توليد و بيماری اجتماعی و بيماری فرهنگی و بيماری انتظامی گريبانمان را گرفته. شما با نوشته‌های من آشناييد. من از ديرباز بر سر اين امهات آواره بوده‌ام و هشدار داده‌ام. بارها گفته ونوشته‌ام که خدای متعال هرگز رعايت شهدا و زحمت‌های ما در برپايی اين انقلاب را نخواهد کرد و به راحتی آب خوردن ممکن است با پشت کردن به سنت‌های الهی فروبپاشيم و از گردونه توجه عالم و خدای عالم به دور افتيم.
پدرگرامی!
اگر سی سال پيش از شما و ما می‌پرسيدند: برای چه می‌خواهيد انقلاب کنيد؟ پاسخ می‌داديم: برای اين که مستقل شويم. برای اين که به سرافرازی اقتصادی و علمی و انسانی و قضايی دست يابيم. برای اين که مردمان دنيا بيايند و خوب بودن و خوب شدن را از ما بياموزند. برای اين که می‌خواهيم انسان را درکمال انسانيت خود به نمايش بگذاريم. و از اين حرفها.
خوب، ما برای رسيدن به اين همه خوبی، زحمت کشيديم و جنگيديم و جوانان و عاطفه‌های بسياری را از دست داديم. امروز لااقل بايد به بخشی از آنها رسيده باشيم. تماشای دورنما که نه، يک نمای نزديک از کشورمان و آسيب‌های اجتماعی و اقتصادی و قضايی و فرهنگی‌اش، و مسئولينی که به راحتی نوشيدن يک شربت گوارا دروغ می‌گويند، و البته يک استقلال سياسی آشفته – که آمريکا را وانهاده ايم و به دام روسيه و چين افتاده‌ايم – و دستيابی علمی هسته‌ای – که اگر زمان شاه بود چه بسا به بيش از اين دست می‌یافتيم (نيروگاه هسته‌ای بوشهرو ...) – و کوهی از آزمون و خطاهای انباشته شده و دانشگاه‌های از دست رفته و مردم پريشان و غم‌زده، به ما می‌گويد؛ که ما نه تنها در رسيدن به آن آرمانهای طلايی شيعی موفق نبوده‌ايم، بلکه از دستيابی به مقدمات يک نهضت انسانی نيز عاجز مانده‌ايم.
می‌دانم که واگويه کردن اين آسيب‌ها، روان شما را می‌آزارد. اين را از زبان شما بسيار شنيده‌ام . باور کنيد مردم ما با همه اين غفلت‌ها و ناکامی‌ها و عقب‌ماندگی‌ها کنار آمده بودند و می‌خواستند با شما و به رهبری شما سنگ‌های پيش پای نظام را بردارند. بهمين دليل با شکوهی مثل‌زدنی درانتخابات اخير شرکت کردند. آنان شرکت نکردند که جامعه را به آشوب بکشند. و يا جامعه را به عقب‌تر بازگردانند. مسلما تصويرشان از آينده، تصويری درخشان از جمهوری اسلامی ايران بوده است. هنوز هم هست.
همه ما و همه مردم، از اين انتخابات اخير چشم‌اندازی پراز خيرو خوبی آرزو داشتيم. فکر می‌کرديم اگر نونهال انقلاب در يک يا دوسالگی‌اش آداب معاشرت نمی‌دانست و با ترشرويی‌ انس بيشتری داشت؛ درسی سالگی‌اش می‌داند مردم يعنی چه و نحوه معاشرت با مردم يعنی چه. فکر می‌کرديم اين حداقل رشد را يافته است.
حوادث بعد از انتخابات، همه معادلات فکری و انسانی ما را بهم زد. رفتاری که تحت امرحضرتعالی با مردم شد؛ رفتار هم‌شان و هم‌طراز زحمت و فهم و همراهی مردم نبود. مردم اگر انتظار داشتند اين رفتار را از ماموران خود سر نظام ببينند، درعوض، انتظار اين راهم داشتند که رهبرشان، بلافاصله به رسم علی‌علی‌های مکررش‌، همچون علی به مددشان بيايد و دادشان بستاند. نه اين که مرتب روح و رفتار وحشيانه ماموران را تاييد کند و به مردم معترض خودش، همسنگ اغتشاشگران و براندازان نگاه کند.
به اين سخن امام‌جمعه منصوب خود درمشهد – آقای «علم‌الهدی» – توجه کنيد که درهمين نمازجمعه اخير افاضه فرموده‌اند: «.... «ابن‌ملجم‌»ها نمی‌توانند در کشورعلی (ع) به دنبال سياست باشند. بعضی از جريان‌های سياسی که ادعا دارند؛ نخبگان بايد وارد سياست شوند، بدانند که اگر ولايت‌پذير نباشند ولايت‌ستيزند و ولايت‌ستيز يعنی «ابن‌ملجم»!
اين سخن پوک و مفت و بی‌خاصيت از آن روی توسط اين روحانی کم‌سواد زده می‌شود که نعل بالنعل حکومت فعلی را حکومت علی می‌داند و فعالان سياسی را «ابن‌ملجم». و دراين تحليل پوک، اصلا هم به اين اشاره نمی‌کند که چرا وبه چه دليلی يک رييس‌جمهور قبل از انتخابات برای يک امام‌جمعه، يک ميليارد تومان پول می‌فرستد؟ و به اين نيز نمی‌انديشد که يک چنين فرمول‌هايی که ما در نظاممان خلق کرده‌ايم‌، ممکن است فرسنگ‌ها از رويه علی و اولاد علی دور باشد و حتی در مدار تنفرآنان نيز جای داشته باشد.
اگربگويم يکی از آسيب‌هايی که شما خورده‌ايد از ناحيه همين مبلغين کم خردی است که به اسم جانبداری از شما، وبا رفتار غيراسلامی و غيرانسانی‌شان، متاسفانه بذر نفرت از شما را دربين مردم افشاندند، از فرزند خود خواهيد رنجيد؟ اگر نمی‌رنجيد بايد بگويم که حضرت شما درمقام فرماندهی کل قوا، درحوادث بعد از انتخابات، با مردم خود، خوب رفتار نکرديد. ماموران شما، به سمت مردم تيراندازی کردند و آنان را کشتند و زدند و اموالشان را سوختند وتخريب کردند. متاسفانه سهم شما دراين حوادث قابل اغماض نيست. بخصوص که بعد ها مکرر فرموديد اهل مجامله نيستيد و از مواضع خود عدول نمی‌کنيد. ما بدنبال همان حنجره خشماگينی بوديم که برسرآمريکا فرياد می‌زد، که چه بکند؟ که وارد ميدان شود واز مرگ و خلخال و زن يهودی که نه، کشته شدن زنان و مردان مسلمان خودش بگويد. نه اين که بدون دلجويی از مردم زخم‌خورده، آنان را به تکرار همان رويه‌های خونين هشدار دهد.
من شما را به يک سخن ديرين خودتان ارجاع می‌دهم. پيش از آن بگويم؛ من خود شخصا نوشته‌هايی دارم که امروز از مراجعه به آنها شرم می‌کنم. اما نوشته‌های بسياری نيز دارم که هرچه زمان می‌گذرد، برنورانيت محتوايی آنها افزوده می‌شود. خوشبختانه اين سخن شما نيز اينگونه است که هرچه زمان بگذرد بر نورانيت آن افزوده می‌شود.
«...مردم اگر متوجه باشند و هوشيار باشند اگر نشانه‌های کبر و غرور و خودخواهی را درزمامداران فورا ببينند و بشناسند و خيرخواهانه اعتراض کنند و اگر احساس کردند که زمامدار درصدد رفع اين بيماری نيست درمقابل او تعرض کنند، يقينا آن بيماری علاج خواهد کرد ...»
اين سخنان شخص شماست در سال ۱۳۶۳. می‌بينيد درآن سالهای دور انقلاب، چه سخن نورانی‌ای از زبان شما جاری شده است؟ سخنی که هرچه می‌گذرد ما بدان نياز مفرطی احساس می‌کنيم. سخنی که در گردونه عمل، مطلقا به آن مراجعه نشد.
شما درآن سالها، مسئوليت چندانی نداشتيد اما در اين سالهای رهبری، کدام مسئوليت است که بدون تاييد شما مقبوليت داشته باشد؟ و چرا اين سخن، به جان جامعه درنيفتاد؟ و چرا جامعه از نورانيت آن بهره‌مند نشد؟ پاسخم را خود می‌دانم؛ درقرآن نيز سراسر نورهست اما آيا به چه ميزان در طريقت ما سهم دارد؟ درباره همان سخنان ديرين شما، بگويم که ما هرگز شخص شما را به آن آفات مورد اشاره متهم نمی‌کنيم اما شما هم درخيرخواهی ما شک نکنيد.
يادم هست که برای تلويزيون، مجموعه‌ای می‌ساختم به اسم «حماسه خمينی» وناگزير بايد همه آرشيو تصويری ملاقات‌های مردم با حضرت امام را مرور می‌کردم. خودم اين مجموعه را طراحی کرده بودم. بسيار نيز خوب بود و تاثيرگزار. دريکی از نوارها به ملاقات امام عزيزمان برخوردم با اهالی گنبد. اگر اشتباه نکرده باشم. زمان اين ملاقات هم مربوط می‌شود به سال های ۶۰-۶۱ . يعنی چند سال پس از پيروزی انقلاب. دراين ملاقات که مکتوب آن درصحيفه نورهم هست، امام عزيز رسما از مردم، به دليل اين که نتوانسته‌اند با برپايی اين نظام به وعده‌های خود عمل کنند، عذرخواهی می‌کنند. اين سخنان درشلوغی آن سالها گم شد و کسی از مسئولين به آن مراجعه نکرد.
من می‌خواهم دراين بخش از نامه‌ام شما را «مالک اشتر» خطاب کنم. تجسم اين که شما دربرابر حضرت علی ايستاده‌ايد و ايشان شما را مالک اشترخود خطاب می‌کنند چقدر شورانگيز است؟ حضرت، نامه خود را که قرار است والی و حاکم مصر شويد به دست شما می‌دهند. به راه می افتيد. درگوشه‌ای خلوت، نامه را می‌گشاييد و آن را با دقت مطالعه می‌کنيد:
«... اگر مردم برتو به ستمگری گمان بردند، عذرخود را علنا با آنان درميان بگذار. وبا اين عذرخواهی، از بدگمانی مردم کم کن. اگر چنين کردی، خود را به عدالت پرورانده‌ای و با مردم مدارا کرده‌ای. دليل و عذری که می‌آوری؛ باعث می‌شود تو به مقصود خودت برسی و مردم هم به حق خودشان دست پيدا کنند ...»
مردم ما هنوز اقتدار نظام را طالبند و هيچ گزندی را بر جمال او برنمی‌تابند. اين عذرخواهی شما می‌تواند آتش خشم مردم را سرد کند. به آنان اميد بدهد. آب رفته را به جوی باز گرداند. اما اگر اين نشود، و همانگونه که درنماز جمعه اخير فرموديد، کار به تنگناهای انتظامی بکشد، ما رفته رفته، اين باقيمانده مردم را نيز از دست خواهيم داد. و شما نيک‌تراز همه ما می‌دانيد:انظامی که مردم نداشته باشد، چه دارد؟
والسلام .
فرزند کوچک شما : محمد نوری زاد

قرآن‌هايي كه بر نيزه مي سوزند

بياييم كمي با خودمان خلوت كنيم و ببينيم؛ از خدا بزرگتريم يا خدا بزرگتر از ماست؟
خيلي سئوال سختي نيست. خيلي هم فكر كردن نمي‌خواهد. خيلي هم وقت ما را نمي‌گيرد. شايد به جواب قانع كننده‌اي براي ديگران نرسيم. اما مهم نيست. مهم اين است كه خودمان به يك جواب قانع كننده برسيم.
اسلام را براي خدا مي‌خواهيم؛ يا براي خودمان؟ خدا را براي خدا مي خواهيم يا براي خودمان؟

جيب يا كيسه گشادي كه به نام دين دوخته ايم؛ بكام دين و براي خداست يا براي خودمان؟

اصلا اجازه بدهيد از دين فارغ شويم! از خدا فارغ شويم! بزرگ مردي از سلاله مروت و مردانگي زماني خطاب به نامردماني كه مروت را قرباني مي‌كردند فرموده است: «اگر دين نداريد، آزاد مرد باشيد» بياييد آزاد مردي را هم رها كنيم. آيا «انسان» هستيم يا نه؟ مي دانيد انسان بودن يعني چه؟ منظورم اين نيست كه به ارزشهاي تعريف شده و مورد قبول انسان‌ها، يا اخلاق به معناي مطلق آن باور و اعتقاد داريم يا نه؟ نه! منظورم اينست كه مثلا اگر از ما سئوال كنند فلاني! حاضري سر تو را به زور در كاسه پر از مدفوع توالت فرو كنند؟ آيا مي گوييم آري؟ يعني اين حس براي من و تو مشمئز كننده نيست؟

هست! مطمئنا هست! فقط يك ديوانه مي تواند احساس بد و ناراحت كننده به اين رفتار و رفتارهاي مشابه آن نداشته باشد و الا هر انساني در هر جايگاهي با هر اعتقادي و با هر تعريفي كه از اخلاق و شرع و هنجار داشته باشد به حكم فطرت و ذات انساني از اين اتفاق دچار تنفر و اشمئزاز و انزجار جسمي و روحي و رواني مي‌شود.

كمي شرم را فرو گذاريم و دقيق تر نگاه كنيم. حدود يكماه پيش نامه‌اي منتسب به «حمزه كرمي» از زندانيان حوادث پس از انتخابات پر حرف و حديث ۲۲ خرداد سال گذشته خطاب به دادستان كل كشور در رسانه‌ها منتشر شد كه در آن «زندانبانان جمهوري "اسلامي"» را متهم مي كرد كه بر عليه وي بدترين شكنجه‌ها و از جمله فرو كردن سر در كاسه پر از مدفوع توالت را، اعمال نموده‌اند.

نامه از طريق اكثر رسانه‌هاي مجازي و شبكه‌هاي اجتماعي گسترش وانتشار وسيعي يافت و صداي آن مثل يك بمب در تمام دنيا تركيد و به گوش همه مردم دنيا رسيد، اما متاسفانه در كشور ايران هيچكس نه اين نامه را خواند و نه صداي اين زنداني گرفتار و دربند را شنيد.

همه به اين نتيجه رسيده بودند كه همه جا امن و امان است.

كمتر از يكماه بعد از انتشار آن نامه حالا نامه‌اي مشابه و يا شايد بدتر از آن از يكي ديگر از زندانيان درگير با همان پرونده و پرونده‌ها، آقاي «عبدالله مومني» خطاب به رهبري نظام منتشر شده كه همان اتهامات را بر عليه «زندانبانان جمهوري اسلامي» به عرياني و وضوحي كاملا شفاف مطرح مي كند. اما اينبارهم نامه ناخوانده ماند و صدا ناشنيده.

گويي صدايي از تمامي زندانيان معاصر سياسي اوين به گوش مي رسد كه:

«من(ما) گنگ خواب ديده و عالم(ايران) تمام كر / من عاجزم زگفتن وخلق از شنيدنش»

در همين حال و احوال اما يك كشيش ديوانه (بخوانيد عمروبن العاص) در آن سر ينگه دنيا به طرفدارانش اعلام كرد «قرآن‌ها را بر نيزه كنيد» (بخوانيد آتش زنيد)

تمام چشم‌هاي كور و گوش‌هاي كري كه طي يك‌ماه گذشته دردنامه «حمزه كرمي» و «عبدالله مومني» را نديده و فريادهاي الغوث الغوثشان را نشنيده بودند، به ناگاه بيدار شده، چشم‌ها باز و گوش‌ها به زنگ، كه نكند كسي از سپاه «علي» شمشير بر قران بر نيزه «معاويه» وارد كند.

به راستي اسلام را براي خدا مي‌خواهيد؟ قران را براي هدايت مردم مي‌خواهيد؟ يا براي تظاهر به آن براي سنگيني جيب‌ها و كيسه‌هاي دوخته شده؟ آيا شما قران‌هاي آتش گرفته در عزتكده اوين را در اين يكسال گذشته نديديد؟ و صداي انسانيتي كه مظلومانه در پاي مثلث «زر و زور و تزوير» قرباني مي‌شد را نشنيديد؟ آيا چشمان شما بر تصويرهاي رقت‌انگيز مويه مادران داغديده بر جنازه‌ها و قبرهاي فرزندان قرباني شده در جشن پيرزوي «احمدي ن‍ژاد» در انتخابات دهم، كور بود؟

اينكه تعمدا خود را به كوري و كري خواب‌زدگي داوطلبانه زده‌ايد؛ نتيجه آن شده است كه خيلي از حقايق عريان جامعه كه همه در يك قدمي حضورتان اتفاق مي افتد را نبينيد. شما به آساني گور بزرگي كه با دستنان خود حفر نموده و با شتاب به سمت آن در حركت هستيد را نمي‌بيند. اصلا چرا را ه دور برويم؛ چرب و شيرين دنيا چنان باد غفلتي را در وجودتان دميده كه، فراموشتان شده مرگي هست، زوالي هست، آخري هست، عاقبتي هست، همه چيز هميشه و بردوام نيست و نخواهد ماند. اما مي توان امروز سرنوشت خوب فردا عاقبت خير پيش رو را رقم زد. ولي غفلت باعث شده است سرنوشت بد وعاقبت شري براي خود رقم بزنيد.
اين نوشته در خودنويس

۱۳۸۹/۰۳/۲۹

شهدای پس از انتخابات چه کسانی هستند؟

روزنامه «کیهان» در شماره امروز خود گزارشی منتشر نموده است از مراسمی که در مهدیه تهران برای بزرگداشت آنچه که آن روزنامه «شهدای بعد از انتخابات» نامیده و بدون اشاره به زمان برگزاری این مراسم که چه روز و چه وقتی بوده و بدون اعلام نام حتی یک شهید، از زبان سخنران مراسم آقای «کاظم صدیقی» امام جمعه موقت تهران آورده است که :«شهدای پس از انتخابات مظلوم ترین شهدای دوران انقلاب تا کنون هستند»
در شرایطی که طی یکسال گذشته حتی برگزاری مراسم ختم شهید «محسن روح الامینی» که پدر وی دارای مناسبات نزدیک با حاکمیت می باشد و از زمان شهادت فرزند تا کنون مورد تفقد ظاهری نظام هم قرار گرفته، با محدویت شدید امنیتی همراه بوده به نحوی که در سخنان پدر ایشان در حضور رهبری نظام هم انعکاس داشت؛ این پرسش مطرح می شود که این شهدایی که به نظر آقای «صدیقی» «مظلوم ترین شهدای دوران انقلاب تا کنون هستند» چه کسانی هستند؟
مسلما با توجه به مشی جاری حاکمیت «ندا آق سلطان» «محسن روح الامینی» «سهراب اعرابی» «محمد کامرانی فر»«کیانوش آسا» «ترانه موسوی» «سید علی موسوی حبیبی» «محرم چگینی» و (بقیه اسامی را اینجا بخوانید) مشمول این تعریف نمی شوند و با توجه به برخوردهای حاکمیت با خانواده های شهدای جنبش سبز و ایجاد محدویت های امنیتی شدید طی یکسال گذشته برای آنها جهت برگزاری هر گونه مراسم و از طرفی عدم پوشش اخبار مربوط به این شهدا از طرف رسانه رسمی ملی باید اذعان کرد که آنچه که روزنامه کیهان «شهدای پس از انتخابات» و سخنران مراسم هم آنها رامظلوم ترین نامیده، ظاهرا باید همان نیروهای لباس شخصی بسیجی و یا پرسنل نیروی انتظامی باشند که حدود یکسال پیش سرلشگربسیجی «فیروز آبادی» ریس ستاد کل نیروهای مسلح در نامه سرگشاده ای به امام زمان، پرده از شهادتشان برداشت و اعلام کرد:«ماموران حفظ امنيت و مدافعان حريم قانون كتك خوردند، زخمي شدند، شهيد شدند، بي رحمانه آنها را زير چرخ‌هاي ماشين گرفتند، اما صبورانه با جانشان از مردم دفاع كردند؛ در مقابل آنها براي كشته‌هاي دروغي خود عزاداري كردند،» و خطیب جمعه 29 خرداد ماه سال گذشته نیز پیرو همین فرمایشات و فرمایشات مشابه پرسید: «الان همين چند نفرى كه در اين قضايا كشته شدند؛ از مردم عادى، از بسيج، جواب اينها را كى‌ بناست بدهد؟ واكنشهائى كه به اينها نشان داده خواهد شد - تو خيابان از شلوغى استفاده كنند، بسيج را ترور كنند، عضو نيروى انتظامى را ترور كنند»
اما از همان زمان تا کنون هیچ نامی از هیچیک از نیروهای انتظامی و یا سپاه و لباس شخصی که در جریان اعتاراضات سال گذشته به شهادت رسیده باشند در هیچ رسانه برده نشده همچنانکه گزارش امروز روزنامه« کیهان» نیز هیچ نامی از شهدایی که در «مهدیه» تهران برایشان مراسم سالگرد برگزار شده نبرده است.
اینکه چنین مراسمی بر گزار شده خیلی بعید نیست. ماشاء الله حاکمیت در مورد برگزاری مراسم، دست به نقدشان خوب است، اما اینکه مراسم تحت پوشش چه عنوانی و برای چه کسانی بدون نام و نشان و نهایتا با چه هدفی برگزار شده ؟ به نظر می رسد حاکمیت به شدت تلاش دارد در اذهان افکار عمومی و البته که ابله از آنها این دروغ پیش گفته را در پوشش مراسم عزاداری و مظلوم نمایی و عوام فریبی تبدیل به واقعیت نموده و با توسل به این مظلوم نماییها مردم در حال ریزش را با خود همراه سازد.
البته شکی نیست در خشونت عریانی که دستکم 100 قربانی از جمعیت آرام و سر بزیر و سبز گرفته است، احتمال قربانی شدن جند سرباز وظیفه شناس نیروی انتظامی و یا مامور لباش شخصی بسیج دور از ذهن نیست اما اینکه با فرض صحت، شهادت این چند نفر با برجستگی دیده و تبلیغ شود و شهادت دست کم 100 نفر از مردم بی دفاع نه تنها دیده نشده که اصلا مشکوک نیز شمرده شود، و بازماندگان نیز نه تنها مورد تسلی و تفقد قرار نگیرند که حتی مورد بی احترامی و آزار قرار گرفته و حتی اجازه برگزاری یک مراسم عزاداری آزادانه برای دلبندانشان را نداشته باشند، به روشنی حکایت از فقدان آزادگی و مروت نزد حاکمیت و دولتمردان و نهایتا غصبی بودن جایگاه و ترس شدیدشان می نماید.
اين نوشته دز جرس
اين نوشته در نداي سبز آزادي

۱۳۸۹/۰۳/۰۹

چو پر شد نشاید گرفتن به پیل

پس از آنکه در مناظره نحس «سیزدهم» خرداد ماه سال گذشته، «احمدی نژاد» پس از چالش با تمام خدمات مجموعه نظام در سی سال گذشته؛ «هاشمی» و خانواده او را به همراه چند شخصیت حقیقی دیگر متهم به سوء استفاده مالی و خیانت نمود، ریاست« مجلس خبرگان رهبری» «نامه سرگشاده ای» به رهبری نظام نوشت و در این نامه ضمن یاد آوری خدمات قبل و بعد از انقلاب خود همراه رهبری نظام و شخصیتهای برجسته شهید ابتدای انقلاب ضمن تذکر «این تهمتها غیر مستقیم جنابعالی را که هادی دولتها بوده اید را نشانه رفته است»، از رهبری نظام درخواست کرد که « برای رفع فتنه‌های خطرناک و خاموش کردن آتشی که هم اکنون دودش در فضا قابل مشاهده است، هرگونه که صلاح می‌دانید اقدام مؤثری بنمایید»
این نامه که واکنش طرفداران افراطی دولت نهم از جمله شیخ «محمد یزدی» را به دنبال داشت، از طرف رهبری خوانده نشد و بدون جواب ماند.
حرف و پیام اصلی «هاشمی» دراین نامه همان بیت انتخاب شده از حضرت «سعدی» بود که نامه با آن پایان می یافت:
« سر چشمه شاید گرفتن به بیل/ چو پر شد نشاید گرفتن به پیل»
ریاست «مجلس خبرگان رهبری»، بهتر از هر کس دیگر می دانست که رهبری نظام کوچکترین و کمترین توجهی به نامه فوق نخواهد داشت ، اما «مرد عبور از بحران» می دانست و به فراست و تجربه دریافته بود که بازی خطرناک امروز بحران سیاهی را فردا بدنبال خواهد داشت و قمار خطیر سیاست برگ برنده ارزشمندی را نیازمند است، تنظیم و انتشار نامه سرگشاده به رهبری نظام و انعکاس واقعیتهای که سرمستان باده غرور قدرت از درک و لمس آن محروم شده اند، تنظیم یک سند تاریخی و تهیه «برگ برنده» و ویزای عبور از بحرانی بود که طلیعه های آن در زمان نگارش نامه به خوبی قابل مشاهد ه بود . و این نامه بر خلاف رویه معمول و عرف چنین حوادثی که مسائل پشت پرده و بدون اطلاع مردم حل و فصل می شد، باید «سرگشاده»باشد تا عند الزوم خوانندگان و مخاطبان اصلی نامه شاهد و گواه این سند تاریخی در دادگاه قضاوت تاریخ باشند.از طرف دیگر نوشتن نامه توسط ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام پیش از انکه مصلحت نظام را در پی داشته باشد به مصلحت شخص رهبری نظام ختم می شد اگر توجهی درخور و مناسب به مفاد نامه و درخواستهای آن می شد، اما رهبری نظام چنان سرمست ازغرور قدرت همه را به پای «احمدی نژاد» قربانی می کردکه حتی قادر به درک مصلحت خود نبود و اینگونه بود که نامه سرگشاده تاریخی«هاشمی» به «خامنه ای» بدون پاسخ ماند.
پیش بینی های نامه «هاشمی» امروزه یکی پس از دیگری صورت واقعیت به خود می گیرد و مردمی که سال گذشته بیشترین و بزرگترین خواسته اشان خارج نمودن سرنوشت کشور وقوه مجریه از دست ماجراجویی، غوغاسالاری،و تخریب بنیانهای اقتصاد و فرهنگ واجتماع کشورتوسط « احمدی نژاد» بود، امروزه پس از تحقیرهای متعدد و ایثار و مقاومت فراوان و قربانی شدن دستکم 100نفر ، به کمتر از خلع ید رهبری از قدرت و پاسخگویی در مقابل انحصارگریهای مخرب گذشته و مجازات دقیق خائنین به کشور راضی نیستند.
باده غرور قدرت خالی شده و سرمستان دیروز امروز به هوش آمده اند. انتشار مجدد نامه سرگشاده و بی پاسخ «هاشمی» به «خامنه ای» حامل فرکانسهایی است که اعلام می نماید؛ رهبری مستاصل از گره کور خود ساخته بر دست و پای خویش و برای عبور سلامت ازبحران ایجاد شده به دست خودش، دست یاری مخفیانه به سمت «اکبر هاشمی رفسنجانی» دراز نموده است.
«هاشمی» اما که قواعد قمار سیاست را بهتر از خامنهای می داند با انتشار مجدد «نامه سرگشاده» سال گذشته در سایت شخصی اش «برگ برنده» خود را رو نموده است.این «برگ برنده» اشاره به همان بیت معروف شیخ اجل دارد که : چو پر نشد گرفتن به پیل.

۱۳۸۹/۰۱/۰۳

سینما در بند

کمتر از یکماه پیش «جعفر پناهی» کارگران مطرح و ارزشمند سینمای ایران و کارگردان «بادکنک سفید» «دایره» و...، به دلیل اعلام نشده «حمایت و همراهی با جنبش سبز ایران» در منزل شخصی به همراه میهمانانش بازداشت شد.
خبر بازداشت این کارگردان مطرح سینمایی، با واکنش عمومی اهالی سینما و هنر در ایران و جهان همراه شد. تعدادی از چهره‌های مطرح جهانی سینمای ایران با صدور بیانیه و ارسال نامه سرگشاده به این بازداشت اعتراض نمودند.
در اینکه آقای «جعفر پناهی» سینماگر محبوب و ارزشمندی است و سلیقه سینمایی او با سلیقه سینمایی عموم همراهان و طرفداران جنبش سبز همخوان است شکی نیست. همچنین در اینکه آثار ارزشمند و برجسته این سینماگر دوست داشتنی طی سالهای گذشته، متاثراز تنگ نظری‌ها، و افکار ساده انگارانه و فاقد وجاهت هنری و سینمایی و ارزشی طیف مخالف جنبش سبز، با حذف، سانسور وعدم مجوز نمایش روبه رو بوده است حرفی و شکی نیست. و بالاخره در اینکه شاید و نه که شاید بلکه حتما افکارو سلیقه سینمایی آقای «محمد نوری زاد» با سلیقه و نگاه آقای «پناهی» همخوانی نداشته و ظاهرا امروز هم ندارد و چه بسا می‌توان حدس زد که آقای «نوری زاد» به نوعی از عوامل پشت پرده‌ای بوده است که اسباب عدم صدور مجوز برای نمایش آثار درخور آقای «پناهی» را فراهم نموده باشد؛ اما با همه این احوالات و حرف‌ها و حدیث‌ها هرچه نباشد بالاخره آقای «محمد نوری زاد» هم یک هنرمند و نویسنده و سینماگر است.. متاسفانه باید گفت علیرغم آنکه از ابتدای بازداشت این هنرمند معترض به رویه‌های خشونت آمیز سران و دولتمردان جمهوری اسلامی، طیف وسیعی از اهالی جنبش سبز واکنشهای خود را به بازداشت او اعلام، و با خانواده‌اش اعلام همدردی نموده و نام او را به عنوان یک سرباز اهل قلم جنبش سبز گرامی داشته‌اند، بازداشت او به غیر از یکی دو مورد، اعتراض یا واکنش جدی را در میان اهالی هنر و خصوصا اهای سینما به دنبال نداشته است. از این زوایه و در این رابطه متاسفانه باید گفت اهالی سینما نمره مثبتی را در کارنامه خود ثبت ننموده‌اند. با این احوال اخیرا نامه سرگشاده‌ای با امضای ۴۵ تن از اهالی هنر و خصوصا اهالی سینما منتشر شد که در آن خواستار آزادی غیر مشروط «جعفر پناهی» و «محمد نوری زاد» شده بودند. این در حالی است که آقای «محمد نوری زاد» از حدود ۵ ماه پیش (چهار ماه زود‌تر ازآقای پناهی) بازداشت شده و به گفته دختر این هنرمند؛ از آنزمان تا کنون با خانواده‌اش هیچ گونه تماسی نداشته است.

۱۳۸۸/۱۰/۰۴

نامه سرگشاده سيد عبدالرضا موسوي به علي معلم دامغاني

سخني چند با ذواللامِ مفتوح

بسم الله الرحمن الرحيم
اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين
جناب آقاي معلم
بي‌سلام و بي‌عرض ارادت
خبر را امروز شنيدم؛ كه حضرتت رئيس فرهنگستان هنر شده‌اي . مثلاً انتخابي! و كدام خفيف العقل است كه باور كند اين شعبده بازي ناشيانه را. به قول حافظ: «غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد». اما به هر حال شد آن‌چه شد و رفت آن‌چه رفت. انتخابي يا انتصابي، جناب‌عالي در حال حاضر رئيس فرهنگستان هنريد و بنده كه شما را نيك مي‌شناسم، اكنون با چند پرسش مواجهم.
آيا به ياد داري كه در محفل چهارشنبه‌ها در حوزة هنري حتي از تمسخر ظاهر احمدي نژاد، ابايي نداشتي (بي‌آن‌كه در آينه به چهرة خود نظري از سر انصاف افكنده باشي.) كه گفت:
«از تو گر انصاف آيد در وجود به ز عمري در ركوع و در سجود) وبه ياد داري كه چه استدلال‌ها در اثبات عبارت «كل قصير فتنه» اقامه مي‌كردي (بي‌آن‌كه طول جسمي و فكري خود را براي يك بار هم كه شده با خط‌كش مروت و انصاف اندازه گرفته باشي.)
اين‌ها را گفتم كه بعد مثلاً اضافه كنم: چه‌طور مي‌تواني امروز حكم رياست فرهنگستان هنر را از دست احمدي نژاد بگيري كه يكهو به ياد آوردم، آن روزها تو تازه از سمت رياست مركز موسيقي صدا و سيما بر كنار شده بودي و روزها در حوزه علاف و بي‌كار از همه زودتر مي‌آمدي و از همه ديرتر مي‌رفتي. بنابر‌اين حق داشتي كه ناراضي باشي و قُر بزني. البته اين قُر زدن‌ها و در عين حال چاپلوسي كردن‌ها، بيانيه‌هاي ادبي به اسم اين و آن نوشتن‌ها و نقبي به دكتر كردان و ديگر دكاتر متنفذ زدن‌ها، عاقبت كار خودش را كرد و آقاي معلِم (كه من دوست‌تر مي‌دارم معلَم به فتح لام بخوانمش كه به حقيقت نزديك‌تر است) به آرزوي خودش رسيد. جايي در خور شأن و عظمت حضرت استاد!
اما حضرت استاد! راستي راستي شما فكر مي‌كنيد كه حد و شأن شما تكيه زدن بر چنين منصبي است؟
فارغ از اين‌كه جاي چه كسي قرار گرفته‌ايد. آيا گمان مي‌كنيد، جامة رياست فرهنگستان هنر بر قامت شما بلند يا گشاد نيست؟ باز هم فارغ از اين‌كه چه كساني در دهه‌هاي اخير در مصدر مراكز فرهنگي و هنري قرار گرفته‌اند.
فعلاً از فراتر و فروتر شما مي‌گذريم؛ چرا كه اگر قرار باشد با آقاي فلاني (كه زماني از مسئولان تلويزيون بود و از دو چشم نابينا، و امروز هم شغلي دارد كه تنها عضو ضروري براي انجام وظايف محوله‌اش دو چشم بيناست) مسابقه دهيد، كه خب، حتما شما برنده‌ايد. اما همان‌طور كه گفتم بياييد فارغ از مهتر و كهتر ببينيم كه خود شما از هنر و معرفت انواع و انحاء آن چه ميزان بهره داريد؟ از سينما، تئاتر، نقاشي، خوشنويسي، معماري، موسيقي و...، ادبيات را نمي‌گويم چون فرهنگستاني مستقل دارد و اگر شما فضيلتي در اين حوزه مي‌داشتيد، جايتان آن‌جا (در كنار رياست دائمي آن يعني جناب
حداد عادل بود) كه خب، نيست.
از خوش‌نويسي و معماري و نقاشي و تئاتر مي‌گذرم كه به كلي با آن بيگانه‌ايد. از علائق سينمايي‌تان مي‌گويم تا مطالعه كنندگان اين نامه،به ويژه كارمندان فرهنگستان هنر بدانند كه حضرتت آن‌قدر فيلم هندي به منزل برده‌اي و با شوق و شعف به تماشاي آن مشغول شده‌اي كه صبية مكرمه به زبان هندي و حتي لهجه‌هاي ايالات مختلف هندوستان (به اذعان خود شما) كاملاً مسلط شده‌اند. شكي نيست كه اين جاي تحسين دارد اما اين تحسين به هيچ وجه به شما مربوط نمي‌شود كه حتي كلمه‌اي ازتماشاي اين همه فيلم نياموختيد.
اين از علايق سينمايي! حالا بد نيست سري به سلايق موسيقايي شما بزنيم كه البته بر كسي پوشيده نيست. شما سال‌ها رياست مركز موسيقي صدا و سيما را به عهده داشتيد، كه در طي اين سال‌ها نه تنها ريشة موسيقي اصيل، سنتي و هنري را در صدا و سيما خشكانديد و علناً در صحبت‌هاي‌تان مدعي مي‌شديد كه دورة موسيقي سنتي به سر آمده، بلكه در همان موسيقي پاپ هم به سخيف‌ترين شكل و هيئتش علاقه‌مند شديد و از فرصت استفاده كرده در آرزوي شاعر مردمي شدن و قرار گرفتن در كنار ترانه سراهاي گذشته از هول حليم در ديگ افتاديد و آن نوع از شعر و شاعري نيم‌بند اجق‌وجق را كه بهر حال جاي خودش را اگر نه در ميان ذوق سليم ايرانيان، لااقل در بين افاغنه باز كرده بود؛ بكلي رها كرده و به ورطة زبان شكسته بستة محاوره در اُفتاديد...
باري، آن‌همه آهنگ‌ساز و آن‌همه خواننده و نوازندة رنگ به رنگ و آن‌همه تجربه‌هاي مختلف از «آتلانتيس و تخنه» بگير تا «جمجمك برگ خزون» با پول بيت المال و تبليغ و ترويج دستگاه عريض و طويل صدا و سيما با چندين شبكه و ميليون ها بيننده و شنونده حاصلش چه بود؟ دريغ كه حتي يك شعر حضرت استاد ورد زبان مردم كوچه و بازار نشد و همة تلاش‌هاي علي معلم دامغاني،به علاوة حمايت‌هاي دولتي و زورچپاني تلويزيون و ياري دوستان و آشنايان و در و همسايه نتوانست به اندازة «نميشه نميشة» سوسن در دل و ذهن و زبانمردم جاي بگيرد؛ بگذريم ... . خلاصة كلام اين‌كه در موسيقي هيچ‌گاه سلايق تو از مجيد اخشابي و شادمهر عقيلي فراتر نرفت و همة افتخارت در آن دوران اين بود كه كاري كردي كه مردم به جاي موسيقي لس آنجلسي، موسيقي صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران را گوش كنند كه البته نكردند. هم از اين‌رو هيچ‌يك از اساتيد و مفاخر موسيقي ايران مثل استاد شجريان و شهرام ناظري و ديگران راضي به همكاري با شما نشدند؛ و جاي دو صد افسوس است اگر امروز هم استاد شجريان بار ديگر به سبب حضور شما در فرهنگستان، كلاس‌هاي آواز خود را تعطيل كنند.
راستي، مطلبي به يادم آمد! زماني كه كتاب مرحوم معارف (شرح ادوار صفي الدين ارموي) با ويرايش اين كمترين منتشر شد، حضرتت در جلسه‌اي با حضور تعدادي از آشنايان و نا آشنايان طعن و تسخر مي‌زدي كه فلاني يعني مرحوم آقاي معارف (كه استاد شما بود و البته شما شاگرد خلفي براي ايشان محسوب نمي شويد) خودش را با اين كارها خراب كرد. منظورت از اين كارها نوشتن دربارة موسيقي بود كه به عقيدة شما معارف در آن تخصصي نداشت. اما بنده مي‌گويم خجالت هم خوش چيزي است! لااقل مرحوم معارف دستي به دوتار و تنبور داشت و امروز پنجة شكستة او در ميان اساتيد دوتار نواز خراسان، معروف و رايج است. موسيقي نظري را هم كاملاً مي‌شناخت و همان شرح ادواري كه نوشته گواه است بر اين مدعا. از موسيقي غربي نيز غافل نبود و همواره به آثار باخ و بتهوون و موزارت با دقت گوش مي‌كرد. با وجود اين‌همه فضايل بود كه به خودش اجازه داد، ادوار صفي الدين را شرح كند كه نياز به آگاهي از علوم ديگري هم داشت. مثلاً بايد عربي مي‌دانست، كه او استاد بود. بايد رياضي و فيزيك (صوت شناسي) مي‌دانست، كه خود مي‌داني كه مي دانست و تو هيچ از اين‌ها نمي‌داني. چند بار من خود به چشم خويشتن ديدم كه چگونه وقتي جواني ترجمة مصرعي عربي را از تو خواسته، از پاسخش سر باز زدي و به قولامروزي‌ها پيچاندي‌اش. آن‌وقت داعية ادبيت داري و دوست‌تر مي داري كه شارح و اديبت بخوانند تا شاعر. البته ما جوان‌ها ياد گرفته‌ايم كه هر چه جناب استاد گفت، بگوييم چشم و اساساً اغماض را وظيفه خود مي‌دانيم. به همين سبب است كه اگر حضرت استادي در هنگام قرائت شعري از ميرزا احمد سند، چپ و راست گاف صادر كرد و حتي «دَم شمشير» را كه اظهر‌من‌الشمس است، «دُم شمشير» گفت و يا در شرح ابيات بيدل پرت و پلاهايي به هم بافت كه مرغ پخته را هم به خنده واداشت، چندان‌كه زنده شد و پر در‌آورد و پرواز كرد و در حين پرواز تخم مرغ دو زرده هم گذاشت؛ ما از لبخندي ملايم حتي پرهيز كرديم. مي‌بيني استاد! ما راه و رسم شاگردي را خوب بلديم ولي تا وقتي كه شما هم حدّ خودت را بشناسي. چه خوب گفت حضرت رسول (صلوات الله عليه) كه
«رحم الله امرء عرف قدر نفسه» مي فرمايد: «رحمت خدا بر آن كسي كه اندازة خودش را مي‌شناسد». اگر از انبيا حرف شنوي داري، اين سخن حضرت رسول است و اگر سخن شعرا به گوشت مقبول است مولانا مي گويد: «نازنيني تو ولي در حدّ خويش» يعني پا از گليم خودت فراتر مگذار و به همان شعر و شاعري‌ات بچسب و سعي كن بيش‌تر در همين حوزه مطالعه كني. البته نه آن‌گونه كه ... نه! آن‌گونه مطالعه كن كه ملك الشعراي بهار و علامة قزويني و فروزانفر مي‌كردند. يا امروز شفيعي كدكني و مهدي محقق و مهدوي دامغاني مي‌كنند. آري، جدّي مطالعه كن تا در مواجهه با پرسش جوانان نگون‌بختي كه گول قيافه و عصاي تقلبي‌ات را مي‌خورند، پاسخ‌هاي جعلي تدارك نبيني.
استاد گران‌مايه! اديب معظم!
اگر با خواندن اين نامه، قصد استعفا نكردي كه نمي‌كني لااقل در سمتي كه هستي به قدر ارزني هم كه شده، جايي براي مروّت و راستي و معرفت باز كن.
اين‌كه مير حسين موسوي نقاش است، معمار است، تاريخ معاصر را خوب خوانده، با ادبيات و خوش‌نويسي بيگانه نيست، به چند زبان زندة دنيا مسلط است، مرد سياست است و اگر از نظرگاه تو ببينيم هم قدّش بلند است و هم حسن منظري دارد و تو هيچ‌يك از اين‌ها را نداري، اصلاً مهم نيست. آن‌چه مهم است، اين است كه او از سيادت و شهامت و صداقت بهره‌اي تام دارد. به هوش باش كه پا جاي پاي چه كسي مي‌گذاري؟ و با كدام طايفه طرفي؟
در اين سال‌ها به انباني از نفاق و دروغ و تزوير بدل شده‌اي. از هيچ‌گونه نجواگري و سخن‌چيني و تهمت و سعايت پرهيز نداري. تنها اين من كه سالي به سالي از سر اتفاق به زيارتت نائل مي‌شوم، هم اكنون با همين حافظة مصدوم صدها دروغ صريح مسلم و ده‌ها تهمت و شايعه و سعايت از حضرتت سراغ دارم.
گيرم كه قول آن بزرگ كه گفت «با خلق به نفاق زي» صحيح باشد، آيا اين همه نفاق با خلق است يا با خالق؟
عجالتاً بيش از اين حوصلة نوشتن ندارم. خدا را شاهد مي‌گيرم كه لااقل بخش زيادي از انگيزة من در نوشتن اين نامه رضايت حضرتش بوده و بعد از آن آگاه كردن بعضي جوانان كه دربارة گفتار و كردار امثال جناب‌عالي، همواره با تعجب از اين كهترين مي‌پرسند.
واما سخن آخر اين‌كه:
اي معلََّم تو را به هالة نور
لام مفتوح را مخوان مكسور

والعاقبه للمتقين
سيد عبدالرضا موسوي طبري

۱۳۸۷/۰۸/۰۱

نامه سرگشاده ریگ به مهدی کروبی

اصلا آدم باید متفاوت باشد. تنوع‌طلب. بعضی می‌گویند بهترین شناگر، شناگری است که زود‌تر از دیگران خود را به خط پایان برساند. من می‌گویم نه! بهترین شناگر شناگری است که خلاف جهت آب یا رود یا سود یا بازار و یا خلاف خیلی چیزهای دیگر شنا کند.
من با خود اندیشیدم چه گونه می‌توانم بهترین شناگر باشم رفتم لب رودخونه دیدم خروس می‌خو... (ببخشید حواسم پرت شد) رفتم کنار رودخانه ببینم جهت آب کجاست دیدم آقای «مهدی کروبی» دارد ابوعطا می‌خواند، آقای «جنتی» دشتی، آقای «محتشمی» که خارج از دستگاه بود. بگذریم. خلاصه اینکه دیدم همه می‌خوانند، الا یک سید نورانی بزرگوار که یک عبای نقره‌ای هم پوشیده و هیچ نمی‌گوید. اما همه هی نامه سرگشاده می‌نویسند که چرا تو نمی‌خوانی؟ و او جواب می‌دهد که:
 «اگر از جانب معشوق نباشد کششی کوشش عاشق بیهوده به جایی نرسد»
و در این میان «مهدی خان کروبی» مانده‌است بی‌نامه سرگشاده. مانند ارشمیدس که از خوشحالی کشف علمی‌اش فریاد یافتم یافتم سر می‌داد، دلم قنج می‌رفت که خلاف مسیر آب یا رود یا سود یا بازار یا... را یافتم: حالا که همه در مسیر رود اصلاحات، به «خاتمی» نامه سرگشاده می‌نویسند، من خلاف این مسیر به آقای «کروبی» نامه سرگشاده می‌نویسم.
زود دست به کار شدم. حالا این شما و این هم نامه سرگشاده ریگ به آقای «مهدی کروبی»:
جناب آقای مهدی کروبی دبیر محترم کل حزب محترم «اعتماد ملی» سلام.
امیدوارم حال شما و آقای «منتجب نیا» و آقای «گرامی مقدم» و آقای «افخمی» و همه مردمی که دلشان برای ماهی ۵۰۰۰۰ صدقه سری جنابعالی تنگ شده‌است خوب باشد. چون می‌دانم که برای شما صندلی قرمز ریاست مجلس نهم از احوالات ما مهم‌تر است، ضمنا شما کارهای مهم زیادی دارید، حواس مبارک صامعه و باصره و... جنابعالی را به گفتن احوالات خودم نرنجانم و یک‌راست بروم سر اصل مطلب:
آقای «کروبی» من و خیلی زیاد از مردم از اینکه فهمیدیم شما می‌خواهید رییس‌جمهور ما شوید و رسما کاندیداتوری خود را برای انتخابات ریاست‌جمهوری آتی اعلام نموده‌اید خیلی خوشحال شدیم. می‌دانی چرا؟ به خیلی دلایل.
اولا همه می‌دانند شما از پیشرو‌ترین نیروهای این نظام هستید و هیچ مقامی حتی «دادگاه ویژه روحانیت» هم نمی‌تواند کوچک‌ترین گیری به شما بدهد. کما اینکه تا کنون نتوانسته. اما یک سری نیروی بی‌سواد مثل «اسداله بیات زنجانی»، و بی‌عرضه مثل «عبداله نوری»، و با سابقه مبارزاتی بسیار کم مثل «موسوی خویینی‌ها» که عمرا سواد و عرضه و سابقه جنابعالی را ندارند، را به را ماشین قراضه‌اشان جلو ساختمان «دادگاه ویژه روحانیت» پارک است. تازه اگر هم بخواهند رییس‌جمهور شوند، عرضه رد شدن از صافی معروفه را ندارند. نکته جالب اینکه چون خودشان چنین عرضه‌ای ندارند آمده‌اند به یک بی‌عرضه‌تر از خود «محمد خاتمی» گفته‌اند کاندیدا شود. زهی خیال باطل. از آن صافی معروف فقط یک نفر اصطلاحا اصلاح‌طلب (بین خودمان باشد من که می‌دانم شما نیستی اما پزش را می‌دهی) رد می‌شود و آنهم کسی نیست جز «مهدی خان کروبی».
دوما: هیچ کاندیدایی مثل شما شانس نداشته که کهنه‌کار‌ترین روزنامه دولتی ایران «کیهان» و روزنامه دوست و برادر «رسالت» اینهمه از کاندیداتوری‌اش خوشحال شوند. باور نمی‌کنی مطالب همین دو ماه اخیر این دو روزنامه را بخوانی باور می‌کنی.
سوما اینکه: اگر چه همه پیش‌بینی‌ها و نظرسنجی‌ها در سطح بیت و حوزه مشاوران می‌گویند که: مردم می‌خواهند آقای دکتر «احمدی‌نژاد» یک دوره دیگر باشد، اما ما همه می‌دانیم که مرد بزرگی مثل شما نه تنها نظر‌سنجی و پیش‌بینی و رمالی و..... را قبول ندارد، بلکه اصلا نظر را قبول ندارد. شاهد زنده می‌خواهی: مجلس ششم حضرتعالی خیلی راحت نظر اکثریت مجلس در مورد لایحه «اصلاحیه قانون مطبوعات» را به راحتی آب خوردن رد کردی. آنروز بعضی‌ها فکر می‌کردند شما با اصلاحیه‌اش مشکلی داری اما کور خوانده بودند که شما با اصل آن یعنی «قانون» مشکل داری.
چهارما اینکه: بعضی‌ها فکر می‌کنند شما که به این زودی فعالیت‌های انتخاباتی را شروع کرده‌ای برای ریاست‌جمهوری آینده به میدان رقابت آمده‌ای. اما بین خودمان باشد فقط من می‌دانم شما برای صندلی نمی‌دانم چه رنگی ریاست‌جمهوری ارزشی قایل نیستی و این کورس زودهنگام برای فتح سنگر «ریاست مجلس نهم» و صنلی قرمز رنگ آن است.
زیاده عرضی نیست. اینکه بعضی از بندهای نامه که می‌بایست بین خودمان باشد، چرا در این نامه سرگشاده عنوان شد خودتان بعد از ریاست برای خلایق می‌توضیحید.
الاحقر: ریگ بیابان