صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدنوری‌زاد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدنوری‌زاد. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱/۰۲/۰۷

سایت کلمه توضیح بدهد

اگرچه مسؤلیت اظهارت طرف گفتگوی یک رسانه در مصاحبه مطبوعاتی، تا اندازه زیادی با بیان کننده آن اظهارات و مصاحبه‌شونده است، و اگر ادعایی در اظهارات مصاحبه شونده باشد، اثبات آن با خود اوست، اما این اصل به هیچ عنوان نافی مسؤلیت کامل یک رسانه در قبال پاسخ‌ها و حرف‌ها، و ادعاهایی که از طرف مصاحبه می‌شنود نیست، و بر این مبنا یک رسانه حق ندارد هر حرف و ادعایی که در یک مصاحبه رد و بدل می‌شود را بی‌کم کاست منتشر کند، و یا در صورتی که اظهاراتی خلاف عقل صورت گرفته توضیحات خود را برای توجیه خوانندگان بدان اضافه نکند.
بر اساس هدف غایی رسانه‌ها که آگاهی بخشی شفاف به مخاطبین است، رسانه موظف است اگر با اظهارات فنی ویژه‌ای برخورد کرد که از کم و کیف آن آگاهی کامل ندارد، حتما آن‌ها را با یک منبع و کار‌شناس موثق در میان گذشته و پس از چک کردن و اطمینان از صحت آن ادعا‌ها و اظهارات بر اساس استاندرادهای علمی و فنی، اقدام به انتشار آن‌ها نماید.
بدیهی است چنانچه پس از طی شدن چنین پروسه‌ای بازهم اشکالی وجود داشته باشد و واکنش‌ مخاطبین را برانگیزد، رسانه می‌تواند، برای توجیه خود به این اقدامات استناد کرده و از خود سلب مسؤلیت نماید.
وب‌سایت «کلمه» اخیرا مصاحبه‌ای با «محمد‌نوری‌زاد» انجام داده است. در قسمتی از آن مصاحبه و در پاسخ به یکی از سؤالات خبرنگار سایت، «نوری‌زاد» ادعای را مطرح نموده که به طور کامل مغایر با واقعیت بوده و از منظر علمی کاملا مردود است.
 «نوری‌زاد» می‌گوید: «من شاید باور نکنید موافق حساسیت مجامع جهانی دربارهٔ جریان هسته‌ای خودمان هستم. چرا؟ چون ما به بلوغ هسته‌ای نرسیده‌ایم و ممکن است بعد‌ها کار دست خودمان و مردمان جهان بدهیم.... ما کجا به بلوغ هسته‌ای رسیده‌ایم آنجا که در ساک مسافران بی‌خبر مکهٔ خودمان اسلحه مخفی می‌کنیم و به عربستان می‌فرستیم؟ یا به محض شلیک آمریکایی‌ها و زدن هواپیمای مسافربری ما، داد و قال سرمی دهیم که‌ای دنیا این آمریکایی‌های نامرد را ببینید که به هواپیمای مسافربری هم رحم نمی‌کنند؟! اما دم برنمی آوریم که در سایهٔ معکوس‌‌ همان هواپیمای مسافربری جنگنده‌های خود را مخفی کرده بودیم تا از رادار ناو آمریکایی فرار کنند و به او ضربه بزنند. در قاموس بلوغ ما آیا یک زنگ خطری فعال نشد که ممکن است آن همه مسافربی پناه بخاطر هوش زیاد ما جانشان را از دست بدهند؟»
بحث استتار هواپیماهای جنگی در سایه هواپیماهای مسافربری به شکلی که در سایه امواج هواپیمای مسافربری تبدیل به یک هواپیمای رادارگریز شود بیشتر به یک جوک می‌ماند. بر اساس کدام تئوری هواپیمای مسافربری می‌تواند یک هواپیمای جنگی را پوشش دهد؟
 این ادعا در یک نگاه ساده و ابتدایی هم، آن اندازه از شک و احتمال را دارا بوده که لازم باشد، به این سادگی از کنار آن رد نشده و در مورد صحت و سقم و گشودن گره‌های علمی و فنی آن، با اهل فن و خبره‌ای مشورت شود.
از طرفی آقای «نوری‌زاد» آدم همه‌فن‌حریفی نیست. اکثر این اطلاعات را از منابعی در درون حاکمیت دریافت می‌نماید. گمان نمی‌رود معیار و محک دقیقی وجود داشته باشد برای تشخیص آنکه کدام یک از نیروهایی که با ایشان درتماس هستند ــ و اکثرا هم چنانکه خودش اشاره می‌کند مخفیانه و همراه با ترس می‌باشد ــ از طرف حاکمیت هستند و تظاهر به رفاقت می‌کنند، و کدام‌یک صادق هستند. هیچ بعید نیست، چنین ادعاهایی از طرف حاکمیت و با هدف ویژه بی‌آبرو کردن آقای «نوری‌زاد» از یک طرف و از طرف دیگر تعمیم چنین خطایی به تمام ادعاهای درست سابق ایشان، طراحی، و در قالب «اسرار پشت پرده» در اختیار ایشان قرار گرفته باشد.
 در هر صورت سایت «کلمه» به عنوان منتشر کننده آن اطلاعات غلط علمی موجود در اظهارات و ادعاهای طرف مصاحبه‌اش، و کنترل نکردن آن اطلاعات قبل از سنجش علمی، مرتکب خطا و گاف رسانه‌ای شده‌است.
با این وجود هیچ انسانی با همه دقت و وسواس، بری از خطا و اشتباه نیست و به طریق اولی هیچ رسانه‌ای که توسط انسان مدیریت می‌شود هم نمی‌تواند به طور کامل دقیق و بدون اشتباه باشد. به همین دلیل سازوکارهای اصلاح و جبران اشتباه هم در همه جا و خصوصا رسانه‌ها طراحی و تعریف شده‌است.
 انتظار می‌رود وب‌سایت «کلمه» نسبت به اصلاح خطای خود اقدام و اعتماد صدمه دیده مخاطبین خود را به نحو مقتضی ترمیم نماید..

۱۳۹۰/۱۰/۱۹

سردار علایی و رمزگشایی از وضعیت موجود

نام «حسین‌علایی» از فرماندهان عالی‌رتبه سابق سپاه، برای اولین‌بار، حدود دو سال پیش و همزمان با شهادت «محسن‌روح‌الامینی» از شهدای مظلوم بازداشتگاه کهریزک بر سر زبان‌ها افتاد. چه آنکه اگر او نبود شاید نام «محسن‌روح‌الامینی» اصلا شنیده نمی‌شد و تشت رسوایی قاضی «مرتضوی» آنگونه باژگون از بام نمی‌افتاد.
 اندکی بیش از دوسال بعد از آن حادثه، نام سردار بار دیگر بر سر زبان‌ها افتاده است. ابتدا در نامه پانزدهم «محمد‌نوری‌زاد» که در بین فرماندهان رده بالای سپاه بر نام او انگشت و مهر تایید گذاشته و از او خواسته بود که به رهبری نامه سرگشاده بنویسد،(+) و یکبار هم حالا (دوشنبه ۹۰/۱۰/۱‌۹) که او نامه‌ای نوشته و برخلاف دوسال قبل، که هیچیک از رسانه‌ و روزنامه‌های رسمی ایران اجازه انتشار نامه مهم و در عین‌حال تاسف‌آور سردار سابق و از دوستان پدر شهید «روح‌الامینی» را پیدا نکردند، و نام و نامه او ابتدا از وبلاگ یک روزنامه‌نگار اصلاح‌طلب و مهاجر در پاریس منتشر شده و به اطلاع همه رسید و بر سر زبان‌ها افتاد، اما این‌بار اغلب رسانه‌های رسمی، با اشتیاق فراوان این نامه را منتشر نمودند و در کمتر از چند ساعت، نامه بازنشر، و نام او بار دیگر بر سر زبان‌ها افتاد و نام و نامه کانون تحلیل و تفسیرهای رسانه‌ها قرار گرفت، که از دریچه کلمات و نگاه دقیق و رندانه سردار، وضعیت سیاسی موجود را رصد نمایند.
 بدون کمترین تردید «علایی» در این‌نامه مستقیم، رندانه و با ادبیات ویژه و انتخاب کلماتی که معرف وضعیت فعلی کشور است و برای اولین‌بار در شرایط یکی دوسال اخیر وارد ادبیات سیاسی اعتراضی کشور شده و به‌قصد و عمد با شبیه‌سازی فضای سیاسی و ملتهب امروز با فضای سیاسی روزهای آخر عمر رژیم سابق، اعتراض خود را به وضعیت موجود و مسببین آن اعلام، و از حرکت پرشتاب و تند حاکمیت به سمت خطر، رمزگشایی آشکار نموده‌است.
نکته قابل‌توجه در نامه سردار، پیش از معرفی وضعیت کشور و هشدار و تذکر به مدافعان وضعیت موجود، برگ برنده‌ای است که او برابر همراهان موافق دیروز و مدعیان غافل امروز رو نموده و رندانه «وزن» خود را در مقابل آن‌ها به رخ می‌کشد؛ یادنمودن خاطره‌ای از ۳۵ سال پیش، که در غیبت مدعیان امروز، پیش‌قراول و برنامه‌ریز تیمی بوده‌است که مسئولیت آگاهی بخشی در مورد وضعیت کشور و خیانت‌های شاه و دربار به علما و زمینه‌سازی اتفاقات بعد از آن را بر عهده داشته‌ است.
این نکته از آنرو جالب توجه است که، اندکی پیش از آن «محمد‌نوری‌زاد» در نامه معروفی از او و تعدادی از شخصیت‌های برجسته که هریک طیفی از افراد اجتماع را نمایندگی می‌کردند و از جمله تنی چند از علما و مراجع معاصر درخواست نموده بود که به رهبری نظام نامه سرگشاده بنویسند و وظیفه آگاهی بخشی خود را انجام دهند.
این نامه اکنون منتشر و پیام آن توسط تمام مخاطبین رمزگشایی و دریافت شده‌است. مسؤلیت انتشار اولیه آن بر عهده یک رسانه معتبر رسمی است. به نظر می‌رسد حاکمیت چاره‌ای جز سکوت در مقابل آن نداشته باشد. هرگونه واکنش غیر از این پیام مستقیمی همصدا با نامه را به افکار عمومی اعلام می‌نماید و تلاش غریق در گردابی را می‌ماند که دست و پازدن‌ بیشتر او را به هلاک نزدیک‌تر می‌کند.
این نوشته در جرس اینجا

۱۳۹۰/۰۹/۱۱

نامه سیزدهم «نوری‌زاد» به رهبری

نامه‌‌های «محمد‌نوری‌زاد» کم‌کم به اسناد تاریخی درخشانی تبدیل می‌شوند که ارزش‌های خاصی دارد. این نامه‌ها که اکنون به شکل زنجیره‌ای و به صورت هفته‌ای یک نامه شروع شده٫ باید با دقت و وسواس خاصی خوانده و تحلیل شود. دسترسی به سایت «محمد‌نوری‌زاد» به دلیل مشکلات فنی بسیار سخت است و از طرفی نامه‌ها هم خیلی طولانی است و قاعدتا این طولانی بودن در حد حوصله همه مخاطبین نیست. من به دلیل اول٫ نامه را به طور کامل اینجا بازنشر می‌نمایم و به دلیل دوم هم قسمت‌های برجسته آن را با فونت و رنگی مشخص‌تر تنظیم می‌کنم تا دوستانی که حوصله خواندن تمام نامه را ندارند٫ قسمت‌های مهم آن را بخوانند.
اشاره کنم برجسته‌ترین و بهترین قسمت این نامه برای من آنجاست که ایشان بی‌پروا سمت و سوی انتقاد خود را در دوجای نامه متوجه آیت‌الله «خمینی» می‌کند و خوشبختانه این دو قسمت در سایت‌هایی که همیشه تعمد داشته و دارند که آیت‌الله «خمینی» را «امام» بدانند نیز از نامه حذف نشده است.درباره این نامه و کل نامه‌ها به شرط توفیق بعدا خواهم نوشت.

به نام خدایی که اشک آفرید

سلام به محضر رهبرگرامی حضرت آیت الله خامنه‌ای

بار دیگر محرم سر رسید و برای ما و شما که درنیمکرهٔ تاریکِ سرنوشتِ خویش گرفتار آمده‌ایم، فرصتی از تحرک و جولان پدید آورد. مگر این محرم، و گسیل منبریان مجیزگوی، وانطباق حسین و آل و راه او، با آل و راه ما، ورقِ سرنوشتِ ما بگرداند. ما و شما سخت به این محرم محتاجیم. آری سخت. چرا که هجوم تاریخیِ مردمان به مساجد و تکایا و حسینیه‌ها و خیابان‌ها، بیرقِ برقراری ما می‌افرازد وخشم‌ها را فرو می‌نشاند وحسرت‌ها را به حاشیه می‌راند. مردمی که از ظلم به ستوه آمده‌اند، چرا بجای آنکه مشت‌ها و زنجیر‌ها و قمه‌های بالا بُردهٔ خود را برفرقِ ما فرود آرند، برسروسینه و فرق خود نکوبند؟ و برای این کوبشِ مستمر نیز بساطی از هیاهو نیارایند؟ مگر نه اینکه هر اعتراض به خون می‌انجامد؟ چرا این خون، خونِ ما باشد؟ وچرا خونِ خود مردم نباشد؟

بله، این است نشانیِ غلطی که ما از کربلا و عاشورا به مردمانِ تاریخیِ خویش تحکم فرموده‌ایم. که چه؟ که آهای آدم‌های به تنگ آمده، اگر نسبت به فاجعه‌ای معترضید، واگر هویت ایمانی و اجتماعیتان به چارچرخِ ارابه‌های حاکمیت سپرده شده، واگر نفرت‌ها و کینه‌ها و انزجار‌ها راه گلویتان را بسته، این شما و این کربلا. این شما و این شمر و حرمله. مظلومیت می‌خواهید؟ بفرمایید: مظلومیت حسین. شقاوت می‌خواهید؟ این هم شقاوت اشقیای صف بسته در برابر بانوان و کودکان حسین. ما حتی به زن یا مرد دردمندی که در جوارِ انفجار و عصیان و خروج است، اخم می‌کنیم که: خجالت بکش! مصیبت تو بیشتراست یا مصیبت حسین؟ گرفتاری تو بیشتر است یا گرفتاری زینب؟ به بچه‌های تو بیشتر ظلم شده یا به بچه‌های امام حسین؟ و چنان تنگنایی از شرمساری بر او بار می‌کنیم تا همهٔ خشم‌ها و نفرت‌ها و رنج‌ها و آسیب‌هایش را یکجا به دور اندازد و عقده‌های تلنبارش را واکند و تا می‌تواند برای امام حسین اشک بریزد و برسر و سینه بکوبد و نفرت‌هایش را به دوردست‌های تاریخ، به سمت خانهٔ خولی حواله کند.

رهبرگرامی،

این روز‌ها، روز روضه‌های پرسوز است. روز جاری شدن اشک‌های گرم. و روز احالهٔ خشم‌ها و نفرت‌ها به یک جای دور. اگر مشتاق شنودنِ یک روضهٔ داغ و آتشین‌اید، نه برهمان صندلی همیشگی، و نه جلوی دوربین صداوسیما، که نا‌شناس برزمین خاک‌آلود یک محلهٔ پرت و یک روستای بی‌نشان فرو بنشینید تا من از حنجرهٔ ملتهب مردم برای شما روضه بخوانم. روضه‌ای که اگراز عهدهٔ خوانشِ آن برآیم، اشک چیست، خون خواهید گریست.

روضه‌ام را از جایی آغاز می‌کنم که معاویه از دنیا رفته است و یزید از امام حسین برای خلافتِ خویش بیعت می‌خواهد. و حسین، نه هرکسی است که تن به این مذلت آشکار بسپارد. پس خروج می‌کند. خروج، نه برای ستیز. که از مدینه. به کجا؟ به مکه. به جایی که حریم امنِ آن برهمگان محرز است. که یعنی: آهای مردم، آهای تاریخ، شاهد باشید که من و اهلم تأمین جانی نداریم. به جایی پناه می‌بریم که آزردنِ یک حشره در آن گناهی نابخشودنی است، چه برسد به ریختنِ خون یک انسان بی‌گناه.

امام حسین خروج کرد، نه به این دلیل که عملهٔ حکومت مزاحم او بودند و نماز او را برنمی‌تافتند. و نه به این دلیل که چشم مردم به دیگری بود و به او نبود. بل به این دلیل که امام در همهٔ ممالک اسلامی آن روزگار، یک منبرنداشت. همهٔ در‌ها به روی او بسته بود. و درستی راه پیامبر به غرقاب سلطنتِ خودکامگان انجامیده بود. این گونه بود که حسین منبر خود را به شانه گرفت و آن را در زمین کربلا بر زمین گذارد. تا شاید شنونده‌ای از راه برسد و سخن تاریخی او را شنود کند. گرچه جهلِ متراکم بر او سنگ ببارد و دهانش را به ضرب نیزه و شمشیر بدوزد و اهلش را به اسیری بَرَد.

مردم ما نیز در سال‌های پیش از انقلاب، نه از آن روی خروج کردند که آنان را آب و نان و روزنامه نبود. بل به این دلیل که هزار فامیل پهلوی عمدهٔ فرصت‌های محوری کشور را به پایه‌های تخت شاه بسته بودند و برای بقای‌‌ همان تخت، مردمان معترض ما را به تخت می‌بستند و آنان را از هویت و استقلال تهی می‌کردند.

مردمان ما از رژیم پهلوی به رژیم اسلامی پناه آوردند. چرا که یک باور تاریخی به آنان می‌گفت: در هر کجا اگر احساس نا‌امنی با شماست، در رژیم اسلامی – بخاطر امتزاجِ غلیظ وعمیقش با خیر‌ها و خوبی‌ها – جزامنیتِ محض با شما نخواهد بود. مردم بی‌پناه ما با گزینش ما، از نا‌امنی به امنیت، از سرسپردگی به استقلال، از نبود آزادی به آزادی، از حقارت به تکریم، از دزدی به پاکدستی، از بی‌هویتی به هویت، از بداخلاقی به اخلاق، وخلاصه از شیطان به خدا پناه آوردند. و صادقانه رشته‌های اختیار را به تمامی، آری به تمامی، به ما و شما سپردند.

مردم ما رژیم اسلامی را حریمی سرشار از امنیت فهم کرده بودند. که اگر در هرکجای این دنیا، نا‌بحق خون می‌ریزند و نا‌بحق حقی و مالی را جابجا می‌کنند، در رژیم اسلامی خونی نا‌بحق برزمین نخواهد ریخت و نابحق نیز حقی و مالی و فرصتی ضایع نخواهد شد. مردمان ما صمیمانه به پرچمی که امام خمینی و روحانیان خوش سابقه و خوش نامی چون مطهری و طالقانی و منتظری و بهشتی، از خدا و پیغمبر و اهل بیت بالا گرفته بودند و در هر فریادشان نیزعِطری از حکمت و درستی منتشر می‌شد، اعتماد کردند.

رأیِ «آری» به جمهوری اسلامی یعنی:‌ ای مردم، شما اگر ما را برگزینید، ما روحانیان و همراهانمان به شما نشان خواهیم داد انسان و انصاف و مهر یعنی چه! شما به ما رأی بدهید، تا ما به شما نشان بدهیم صیانت از حق مردم و خواست‌های بحقشان یعنی چه! واینگونه بود که روحانیان ما برمنبرهای تاریخی خود غریو می‌کردند: آهای ایرانیان، ما روحانیانی که لباس پیامبر و علی به تن داریم، نمی‌توانیم به چیزی غیر از حکمت‌ها و درستی‌های علی و اولاد علی روی بریم. ما را اگر انتخاب کنید ما بارانی از همهٔ آن برکات آسمانی را برشما خواهیم بارید. ما آمده‌ایم تا انسانیت را بازتعریف کنیم. و آنچنان حق را از انزوا به در آوریم که یک روستایی بی‌نشان از شوقِ یکسانیِ حقوقش با رهبرانِ سرشناسِ انقلاب پای بکوبد و دست افشانی کند.

مردمان ما که اساساً خوش‌باور و زودجوش‌اند، این بار نیز ما و شما را باورکردند. مخصوصاً این سخن ما را که: درهیچ کجای تاریخ ایران، امضای یک روحانی پای یک سند استعماری ننشسته است. این مردم، آنقدر ساده و زودباور بودند که یکبار از خود نپرسیدند: امضا را کسی پای یک سند می‌نشاند که کاره‌ای باشد. روحانیان ما کجا کاره‌ای بوده‌اند که احتیاجی به امضای آنان بوده باشد؟ البته درادامهٔ این نامه خواهم گفت: اکنون، آری اکنون، درپای کدام سند استعماری، امضای روحانیان ما ننشسته است؟!

امام حسین در مکه نیز در امان نبود. عده‌ای مأموریت یافته بودند که در خفا او را از پا درآورند. پس، با حاجیان بار بست و موقتاً در صحرای عرفات بار گشود. جمعی از کهنسالان و عالمان و بزرگان طوایف را گرد آورد و با آنان از تباهی‌ها سخن گفت. از اینکه: چه بودیم و چه شده‌ایم. به کجا می‌نگریستیم و به کجا‌ها نزول کرده‌ایم. سخنرانی‌اش که پایان گرفت، به همگان خبرداد: من فردا حرکت می‌کنم. هرکه ازتباهی به تنگ آمده، و هرکس که خواهان نور است، با من همراه شود. پایان این خطابه از‌‌ همان ابتدا روشن بود. مخاطبان او، آن همه راه را درنوردیده بودند تا «حاجی» شوند. نه آنکه از نیمه راه مناسک، به سمت یک سرنوشت گنگ روانه شوند. امام از آن بزرگان و عالمان روی برگرداند و مثل همیشه به دامان خدا چنگ بُرد. و سخت گریست. و پایان کار خود را به خدا وانهاد. نامه‌های کوفیان اما راه او را به سمت کوفه کج کرد. از همهٔ وسعت این کرهٔ خاکی، یک قطعهٔ کوچک، یک زمین داغ، چشم به راه او بود: کربلا. جایی که از ملیون‌ها سال پیش به راهِ اوچشم داشت و برای کاروان کوچک او آغوش گشوده بود.

سرانجام وعده‌های ما وشما کارگر افتاد. ومردمی که با تردید به ریش ما و عبا و عمامهٔ شما می‌نگریستند، کم کم مشتاق ما شدند. و باور کردند که از ریش ما و لباس متفاوت شما، و از هواداران سراسیمه و غصبناک این قیام همگانی، می‌توان انتظار لبخند و عاطفه و علم داشت. آنان با دو گوش خود از کلام امام و مطهری و همهٔ ما، وعده‌های مفصلی از آزادی، و رواج پاکی، و غوغایی ازقشنگی‌های قانون شنیدند. ما آنقدر در جذب رأی مخالفان افراط کردیم که کمونیست‌های کشورمان نیز خود را در پس کرسیِ تدریسِ مارکسیسم تجسم کردند.

نامه‌های کوفیان نیزسراسروعده بود. که: اگربه سوی ما رو آری، ما تو را برخواهیم گزید و خاک قدمت را سرمهٔ چشم خود خواهیم کرد. تو اگر به کوفه بیایی، برفرشی از دل‌های ما پا خواهی نهاد. درِ خانه‌های ما به شوق تو واگشوده است. جوانان و کودکان ما هرصبح به امید رویت جمال تو تا دروازهٔ شهرمی روند و غروبگاه، مغموم و افسرده باز می‌آیند. بیا و مارا با نور آشنا کن. بیا و آزادیِ رفته را به میان ما بازآور. بیا و ما را با پاکی و پاکدستی بیامیز.

ایرانیان نیز با هزار حسرت و شوق به روی ما آغوش گشودند و ما را درشاه‌نشینِ دلِ خویش جای دادند و با انتخاب ما، همهٔ مقدرات کشور را به ما سپردند. تا ما به نمایندگی از آنان، انسانیت را باز تعریف کنیم و به جهانِ چشم به راه، نشان بدهیم: دراین سوی کرهٔ زمین، آسمان آنقدر پایین آمده که مردم می‌توانند با دست‌های خود ستاره‌ها را لمس کنند و به صورت خودِ خورشید دست بکشند.

وما اما، همین که براسب مراد جا گرفتیم، بی‌خیالِ پیادگان و از پا درآمدگان، مهمیز زدیم و روی به تاخت بردیم. ناگهان از انبان دارایی‌های خود، یکی از شاگردان و مجاورانِ خود را برکشیدیم و سرورویش را آراستیم و خنجر و کُلتی به کمرش بستیم و مسلسلی حمایلش کردیم و به جان جامعه‌اش درانداختیم. و او، با‌‌ همان خنجر و کلت و مسلسل، شروع کرد به باز تعریف انسانیت. اگر در زمان شاه، تکلیف مقصران و خطاکاران از یک دادگاه نیم بند بدرمی آمد، همو به مردم بهت زدهٔ ایران و جهان نشان داد که می‌شود بدون محاکمه و وکیل وبدون اعتنا به‌‌ همان وعده‌های آسمانی، هربنی بشری را سینهٔ دیوار نهاد و به شکمش خنجر فرو کرد و به سینه‌اش رگبار بست.

روانه کردن جلادی چون خلخالی به جان جامعه، تجلی میزان فهم ما از آسمان خدا بود. و معنای دیگر وعده‌ها و سخنان جاریِ ما و شما برمنبر‌هایمان. او می‌کشت، به ظاهر برای برقراری اسلام، و در باطن، برای برقراریِ خودما که بعد از قرن‌ها به نان و نوایی رسیده بودیم. و گرنه اگر ما را بصیرتی بود، گریبان دریدنِ خود خدا را به چشم می‌دیدیم. که فریاد می‌زد: آهای آنانی که هیاهویی به اسم جمهوری اسلامی به راه انداخته‌اید، در اسلام رحمت نیز هست. چرا به محض پیروزی، همانند فاتحان وحشیِ تاریخ، به اعدام و مصادرهٔ اموال مردم حریص شده‌اید؟ و چرا به گوشه‌ای از‌‌ همان سخنان منبرتان، به روزِ فتحِ مکه، به عفوعمومی پیامبر، به بخشودن همهٔ قاتلان و خطاکاران روی نمی‌برید؟ چرا آنچنان تلخ بر بندگان من می‌نگرید و عرصه را برآنان تنگ می‌گیرید که بسیاری از نخبگان و ترسیدگان جلای وطن کنند؟ اما مگر در آن غوغا، صدای خدا به گوش کسی می‌رسید؟ این شد که خدا در انقلابی که به اسم او پا گرفته بود، از ما رو گرداند و ما را به حال خود وانهاد. تا هرخاکی که می‌توانیم برسر کنیم و خود به دست خود مقدمات زوال خود را پدید آوریم.

این گونه شد که با ظهور روحانیان عبوسی چون خلخالی و روح الله حسینیان و فلاحیان، لبخند و شادمانی به صورت مردم ما ماسید و خشکید. مردم با ناباوری به قیل و قال ما و به عربده‌های ما که نسبتی با مسلمانی نداشت، نگریستند و کم کم عقب نشستند. عقب نشستند؟ بیجا کردند! ما را با این مردم هنوز کارهاست. و: افتادیم به جان مردممان. و تا توانستیم در اطرافشان سیم خاردار کشیدیم. سوژهٔ انقلابِ ما گویا نه آن افق‌های آسمانی، که اسیرکردن و به اسیری بردن مردمانِ خودمان بود.‌‌ همان مردمی که به ما آری گفته بودند و ساده لوحانه مقدرات کشور را به ما گرسنگان و کمین کردگان و سیری ناپذیران سپرده بودند. ما‌ ای عزیز، بسیار زود، آری بسیار زود، نقاب از چهره انداختیم و ذات پنهان خود را برملا کردیم. جوری که مردم در ناخودآگاه خود به ما می‌گفتند: آن آسمان پراز ستاره و خورشید را، آن وعده‌های بازتعریف انسانیت را، و ترمیم قرن‌ها تحقیر و سرشکستگی را نخواستیم، ما را بجای اولمان باز برید! ما مگر به این سخنِ باطنیِ مردممان اعتنا کردیم؟ تازه دنیا به ما روی آورده بود. ما را با این دنیا و با این مردم کار‌ها پیشِ رو بود.

در کربلا، حسین و خویشان او به محاصره آمدند. به محاصرهٔ سپاهی تلخ روی و هیچ نفهم و عربده کش و گرسنه و بی‌وجاهت. هرچه امام به بزرگان سپاه می‌گفت: راه را برمن وا کنید تا من راهِ آمده را باز گردم، یا به جایی دور هجرت کنم، به او می‌خندیدند که: کجا؟ ما تازه همدیگر را یافته‌ایم. تو، یا از این صحرای سوزان بیرون نمی‌روی یا آنگونه خواهی شد که ما می‌خواهیم. چگونه؟ زبون! خوار، خفیف! و مگر حسین را با خفت سازگاری بود؟ او، امام درستی‌ها بود. امام پاکی‌ها و پایمردی‌ها. پس اینطور! به زانو در نمی‌افتی؟ نه که نمی‌افتم، من تنها در برابر خدا سرخم می‌کنم. آهای‌ای همهٔ کوفیان، شمشیر‌ها بیرون کشید و طومار این طاغیِ بدکیش را در هم بپیچید. دست نگهدارید! شما را به خدایی که می‌پرستید دست نگهدارید. اگر دین ندارید، آزاده باشید. شما را با من کینه است، با زنان و کودکان چرا این می‌کنید؟ ما را هم با تو هم با زنان و کودکان تو کارهاست.

شمشیر‌ها به یکباره ازغلاف‌ها بیرون دویدند و یاران اندک امام یک به یک از پا درآمدند و جسم صد چاک خود او نیزدر زیر پای اسبان کوفیان فرش گردید. زنان و کودکان چه؟ به اسیری. کجا؟ کوفه و شام.

رهبرگرامی،

شاید تا کنون از این زاویه به کربلای ایران ننگریسته بودید. ما اشقیا، مردم فلک زدهٔ خویش را اسیرکردیم. برسر هیاهوهای بی‌سرانجامی چون تسخیر سفارت آمریکا، وجههٔ جهانی خود را آشفتیم و هزینه‌های فراوان و بی‌دلیلی را از جیب مردم خرج خصلتِ قلچماقیِ خود کردیم. آنچنان در عصبیت‌های فکری و اعتقادی فرو شدیم که همهٔ آن وعده‌های داده شده و کرسی تدریس کمونیست‌ها را گلوله کردیم و برسروسینهٔ مخالفان خود فرو کوفتیم. حسرت به دل مردم ما و دلِ مردمان جهان ماند تا از ما و انقلاب ما یک لبخند، و یک عنایت انسانی تماشا کنند. ما، روز به روز، و سال به سال، در خشم، در انتقام، در نفرت، درعصبیت، و در کینه‌های تو در توی دقیانوسی فرو شدیم و گام به گام که نه، ناگهان از چشم مردم خود و از چشم مردمان جهان افتادیم. وشدیم: تن‌ها. تن‌ها؟ هرگز! مارا هنوزمردمانی اسیردر چنگ هست. مردمانی که ما راه هرگونه نفس کشیدن و اعتراض و یک «نه»ی ساده را برآنان بسته بودیم.

راستی به نظر شما، تاریخ پیراست یا جوان؟ زن است یا مرد؟ شعور دارد یا ندارد؟ اگر از من بپرسید می‌گویم: تاریخ پیر باشد یا جوان، زن باشد یا مرد، شعور داشته باشد یا نه، اما یک «شاهد» است. که سینه‌ای صبور و ثبت کننده دارد. باهزار هزار سخن پند آموز. که شاه بیت سخنان پند آموز او این است: «ظلم، رفتنی است». من اما تاریخ را می‌بینم که از بلندای نگاهبانی‌اش به زیر می‌آید و بی‌طرفانه سطلِ رنگی را برمی دارد و انگشت رنگین خود را برپیشانی من می‌نشاند و دم گوشم می‌گوید: این نشانه‌ای است برای سال‌ها بی‌خِردیِ تو، و برای سال‌ها اصرار بر بی‌خِردی‌ات.

و باز انگشتش را در سطل رنگ فرو می‌بَرَد و انگشت رنگین خود را برپیشانی یکی دیگر می‌نشاند و دم گوشش می‌گوید: این نشانه‌ای است برای تشخیص سال‌ها فریب و سال‌ها هدر دادن سرمایه‌های پولی و انسانی و عاطفی و علمی مردم ایران.

و باز انگشت رنگین تاریخ را می‌بینم که برپیشانی یک روحانی جلیل القدر می‌نشیند و دم گوش آن روحانی می‌گوید: شیخ، تو قرار بود نور افشانی کنی. قرار بود دیگرانی را که سربه اندرون خانهٔ مردم فرو برده‌اند، به جهنم و قانون هشدار دهی. نه اینکه دوهزار برگ شنود تلفنی دفتر آن فقیه مطرود را پیش امام ببری و علیه آن فقیه عالیقدر سعایت کنی. وهرگز نیز از امام نشنوی: این همه شنود، حرام اندر حرام است.

من صدای تاریخ را می‌شنوم که دم گوش‌‌ همان روحانی می‌گوید: شیخ، توقرار بود مردم را با خدا آشتی دهی! قرار نبود هرکه تو را می‌بیند، نه از تو، که از خدا گریز کند. تو مگربرمنبر از سه طلاقه کردن دنیا نمی‌گفتی؟ یک نگاهی به خودت بیانداز. ببین غیر دنیا چه با خود داری؟

از دور که به جماعت خودمان می‌نگرم، هریک لکه‌ای برپیشانی داریم. نه لکهٔ ننگ. که لکه‌ای تاریخی. برای عبرتِ دیگران. که ازما چه بیاموزند؟ بیاموزند: «ازهرچه نان می‌خورید، از خدا و دین او نان مخورید»! و ما‌ ای عزیز، تا توانستیم از دین خدا نان خوردیم و دهانمان را برای آنانی که متعجبانه به ما و به بلعشِ حریصانهٔ ما می‌نگریستند، کج کردیم.

رهبرگرامی،

کربلای سال شصت و یک هجری را‌‌ رها کنید و به کربلای ایران بنگرید. کربلا اینجاست. شمر اینجاست. خولی اینجاست. سرهای به نیزه شده اینجاست. اسیراینجاست. زنان و طفلان پای برهنه و گریزان اینجایند. اشقیا اینجایند. آری اشقیا اینجایند. کجا؟ پاکان سپاه به کنار، یک نگاهی به چهرهٔ پاسداران فربه از مال حرام بیاندازید، پاسدارانی که نفس زنان از بالا کشیدن اموال مردم به نزد شما شتاب می‌کنند، اشقیا اینانند. کسانی که یک روز در صف مردم بودند و امروز به‌ برکت دلارهای نفتی و اسکله‌های قاچاق و پیمانهای بدون مناقصه و سهام مخابرات و هزار فرصت اقتصادی و سیاسی و اطلاعاتی، خنده کنان به فوج اسرا می‌نگرند و شلاق به دست، قهقهه سرمی دهند و اسلحه به دست، مراقب‌اند اسیری از صفِ اسارت خروج نکند.

افکار یخ بستهٔ ما را داغیِ هستهٔ خورشید نیز آب نمی‌کند. ما نیک می‌دانیم که بهترین راه آب کردن این افکار یخ زده، بازکردن راه رواجِ آنهاست. اما چرا به رواجِ افکارمان دل نمی‌سپریم؟ می‌دانید چرا؟ چون رواج افکار یخ بستهٔ ما، درهرصورت به مرگ خود ما می‌انجامد. دیر یا زودش مهم نیست. مهم، مرگی است که در ذات افکار یخ بستهٔ ما حیات دارد.

پیِ اشقیای تاریخ می‌گردید؟ پاکان وزارت اطلاعات به کنار، یک نگاهی به دزدان اطلاعات بیاندازید. اشقیا اینانند. کسانی که سر به اموال مردم و به حریم خصوصی مردم فروبرده‌اند و برای هر ایرانی پرونده‌ای از شنود‌ها و رفت و آمد‌ها برآورده‌اند. مأمورانی که نفسِ نمایندگان مجلس را بریده‌اند و نای یک اعتراض ساده را از آنان ستانده‌اند. مأمورانی که اسرای بی‌گناه خود را می‌زنند تا به هرآنچه که آنان می‌خواهند اعتراف کنند. چشم از اسرای سال شصت و یک هجری بگردانید. اسیراینجاست. درسلول‌های انفرادی وزارت اطلاعات. آیا بازجویی سربازان امام زمان از همسر سعید امامی را دیده‌اید؟ کدام شمرو خولی با زنان و دختران امام حسین آن کردند که اشقیای وزارت اطلاعات با زنان و دختران ما کرده و می‌کنند؟ بله، اسیر اینجاست. زن، مرد، پیر، جوان، کودک، نوزاد. به کجا چشم برده‌اید آقا؟

صادقانه بگویم: ما کلاهبرداریم. آری کلاهبردار. ما با مردممان عهدی بستیم و‌‌ همان عهد را ناجوانمردانه و یکطرفه گسستیم. کلاهبرداری همه فن حریف شده‌ایم که زیرکانه به خودمان قرض می‌دهیم و از خودمان باج می‌کشیم. بوالعجبی کم نظیر شده‌ایم. عین دامادی شده‌ایم که همه چیز دارد الا جوانی. و همه را با‌‌ همان جوانی‌ای که نداریم میخکوب دامادیِ خود کرده‌ایم.

چرا اشک می‌ریزید آقا جان؟ برای غارت اموال امام حسین گریه می‌کنید؟ غارت اینجاست. به پول‌هایی که سپاه بالا کشیده و می‌کشد، به پول‌هایی که رییس دولت و اعوانش بالا کشیده و می‌کشند، به پول‌هایی که از جیب مردم به جیب بشاراسد قاتل سرازیر می‌شود بنگرید. غارت اینجاست. پیش چشم ما وشما، درکربلای ایران. می‌بینم از پریشان حالی اسرا می‌سوزید؟‌ای عزیز، پریشانی اینجاست. یک نگاهی به صورت مردم بیاندازید. چرا برصورت این مردم یک لبخند، آری یک لبخند صادقانه نمی‌بینید؟ چرا باید این مردم غارت شده بخندند؟ به شمر و خولی نفرین می‌کنید؟ وقتی ما جوان مردم را می‌کشیم و به آنان اجازه نمی‌دهیم برای جوان از دست رفته‌شان یک مجلس سادهٔ ترحیم بپا کنند، این مردم، برای چه ما را شمرو خولی ندانند؟
ما را چه به دروغگویان و عهد شکنان کوفی؟ عهد شکن ماییم. دروغگو ماییم. ما با مهارت یک بازیگر گرسنه، و در یک کارناوال همگانی، فروتنیِ دروغینِ خود را به نمایش می‌گذاریم. شرمنده‌ام اما اجازه بدهید با صراحت بگویم: به یک جورتف مالی شخصیتی گرفتار آمده‌ایم. که هرروز صبح به صبح، نقاب دروغینمان را روغن مالی می‌کنیم تا کسی متعرضِ هویت مخدوش ما نشود. گرسنهٔ شهرتیم. علاقه مندیم همهٔ عقب ماندگی‌های تاریخی خود را با روغنِ دروغ برق بیاندازیم. دوست داریم مثل فواره بالا برویم. اصلاً هم به تبعاتِ بالا نشینیِ این فوارهٔ خیالین نمی‌اندیشیم. به بالا جهیدن ناگهانی خود امید داریم. بی‌خیالِ فرودی که مغز ما را فرش زمین کند. یک نگاهی به سند استحماری تأسیس نیروگاه اتمی بوشهر بیاندازید که چهار برابر پول داده‌ایم و چیزی نیزعایدمان نشده! نگاهی نیز به هجوم جنس‌های تحمیلی چینی بیاندازید. و به تعطیلی کارخانه‌ها و بیکاری جوانان و اعتیاد گستردهٔ آنان و به پول‌های بی‌زبانی که به روسیه و چین، این دو غول بی‌شاخ و دم می‌پردازیم تاهوای ما را در شورای امنیت سازمان ملل داشته باشند؟ بازهم معتقدید: پای هیچ سند استعماری امضای یک روحانی ننشسته؟

راستی اساساً آیا شما خبردارید عده‌ای به اسم دانشجو با حیثت نداشتهٔ ما چه کردند؟ داستان تسخیر و تخریب سفارت انگلستان را می‌گویم. چرا با شتاب، با‌‌ همان شتابی که به آقای احمدی‌نژاد تبریک گفتید و پیروزی‌اش را برهمگان مسجّل فرمودید، در تقبیحِ رفتارِ این دانشجونماهای هماهنگ، برنیاشفتید؟ یا اگر با رفتارشان موافقید، کارشان را تأیید نکردید؟ شما رهبر این مردمید. تسخیر و تخریب یک سفارتخانهٔ بی‌پناه، قرار است کدام بخش از مردانگی و قلچماقیِ ما را به رخِ جهانیان بکشد؟ شمایی که در جزییات امور دخالت می‌فرمایید، چرا به تقبیح این فاجعهٔ آسیب‌زا نپرداختید؟ چرا مردم فلک زدهٔ ما و نسل‌های بعدی ما باید هزینهٔ جماعتی را بپردازند که از عقل تهی‌اند؟

به این سخن مفت رییس کمیسیون امنیت ملی مجلس دقت فرمایید: «تجمع دانشجویان در مقابل سفارت بریتانیا (ولابد تسخیر و تخریب آن) تجلی احساسات پاک درونی آنان بود». این جناب،‌‌ همان است که راهپیمایی با شکوه و ملیونی مردم تهران را که در سکوت و نظم و بدون خسارت انجام شد، تجلی فتنه نامید. و یا به این سخن سراسر دروغ رییس مجلس توجه فرمایید: «اقدام دیروز دانشجویان (تسخیر و تخریب سفارت بریتانیا) نمادی از افکارعمومی بود».

بله رهبر گرامی، این‌‌ همان نقابی است که ما به صورت بسته‌ایم و به نیابت از مردم، جیب مردم را خالی می‌کنیم. اشقیایی شقی‌ترازخود ما سراغ دارید؟ کربلا اینجاست. مگر نه اینکه: هر زمین کربلا و هر ماهی محرم و هر روزی عاشوراست؟ به این دلیل است که در ابتدای این نوشته آوردم: ما به این محرم سخت محتاجیم. چرا مردمی که از ظلم به ستوه آمده‌اند، بجای آنکه مشت‌ها و زنجیر‌ها و قمه‌های بالا بُردهٔ خود را برفرقِ ما فرود آرند، برسر و سینه و فرق خود نکوبند؟ و برای این کوبشِ مستمر نیز بساطی از هیاهو نیارایند؟ مگر نه اینکه هر اعتراض به خون می‌انجامد؟ چرا این خون، خونِ ما باشد؟ وچرا خونِ خود مردم نباشد؟ روضهٔ من هنوز ادامه دارد. اشک مجال سخن گفتن از خود من واستانده. اگر موافقید به همین اندک بسنده کنیم. والسلام

بدرود تا جمعه‌ای دیگر

با احترام و ادب: محمد نوری زاد
جمعه یازدهم آذرماه سال نود

۱۳۹۰/۰۵/۲۳

پرسش‌های بی‌رحمانه و پاسخ‌های عالمانه، محمد نوری‌زاد، عبدالحمید معصومی تهرانی

نزدیک‌به یک‌ماه پیش دکتر «محمد‌نوری‌زاد» روزنامه‌نگار، نویسنده و فیلم‌ساز، که به تازگی از زندان آزاد شده است، سئوالاتی را با مراجع معروف دینی و بعضی از روشنفکران معاصر در میان گذاشت.
از میان مراجع معاصر آیت‌الله «اسدالله بیات زنجانی» و از میان روشنفکران معاصر، استاد «احمدقابل» به سئوالات آقای «نوری‌زاد» پاسخ گفتند که در قالب «پرسش‌های بی‌رحمانه، پاسخ‌های عالمانه» در گستره وسیعی انتشار یافت.
در‌‌ همان زمان حقیر با ارسال ایمیلی با معرفی آدرس دفتر و صفحه فیس‌بوک استاد «عبدالحمید‌معصومی‌تهرانی»، از آقای «نوری زاد» خواستم که این سئوالات را با ایشان نیز در میان بگذارند. آقای نوری‌زاد در پاسخ گفتند که هرکس به نمایندگی از ایشان می‌تواند این سؤال‌ها را با هر کسی در میان بگذارد. پس از آن بنده سئوالات را به دفتر استاد «معصومی تهرانی» ارسال نمودم. حضرت استاد محبت نموده و به ۲۵ پرسش آقای دکتر «نوری زاد» پاسخ فرمودند.
من متن پاسخ‌های استاد «معصومی» را برای آقای «نوری زاد» ارسال نموده‌ام تا در صورت صلاحدید نسبت به انتشار آن در وب‌سایت خود اقدام نمایند. اکنون نیز آن‌ها را حسب وظیفه اینجا منتشر می‌کنم:

دکتر نوری زاد: پرسش‌های من، گرچه‌گاه از حوزهٔ متداول مراجعات دینی مردم دور می‌افتد، باورم اما بر این است که در عالم، هیچ پرسشی یافت می‌نشود که داٌب دین براو بار نگردد. پس، صراحت نهفته در این پرسش‌ها را برمن ببخشایید و صبورانه به پاسخگویی آن‌ها همت فرمایید. پرسش‌های من، برآمده، وگزیدهٔ مختصری از هزار هزار سخن پنهان مانده در سینهٔ مردمی است که این روز‌ها، چشمی از امید به آستان شمایان دارند و متاسفانه، بخش وسیعی از امید خود را به کارکردهای این دینی که جمهوری اسلامی ایران برانتشار آن اصرار می‌ورزد، از دست داده‌اند. اگر به پاسخگویی یک یا چند پرسش متمایل نبودید، به هرچه که مقدور شریفتان است پاسخ گویید. مهم، مشارکت حضرت شماست در این داد و ستد علمی و اجتماعی:


استاد معصومی تهرانی:
بسمه تعالی

با سلام و تحیت

جا دارد پرسش‌های شما را مراجع گرام پاسخ گویند. لکن چون از این کمترین پرسش نموده‌اید، سعی می‌کنم به طور مختصر و بدون جانبداری از دسته و گروهی خاص، ‌ آنچه که به نظرم می‌رسد را اشاره‌وار عرض نمایم.

یک
دنیا از نگاه دین مبین اسلام، و از نگاه شخص حضرت شما یعنی چه؟ تا چه اندازه دنیا را می‌شناسید؟ چند سفر به سایر کشور‌ها و یا حتی به شهرستان‌های داخل کشورمان داشته‌اید؟

دین، ساختاری متشکل از متون بنیادی و گزاره‌های تفسیری و تشریحی دارد. اینجانب بر آن خواهم بود از متون صریح و غیر تشکیکی دین پاسخ جنابتان را عرض نمایم. چنین است که از قرآن مجید بهره خواهم برد، که تا آنجایی که می‌توانیم از فهمی اصیل در درک و دریافت معانی دینی بهره ببریم.

وَفِی الْأَرْضِ آیَاتٌ لِّلْمُوقِنِینَ* وَفِی أَنفُسِکُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ* (الذاریات-۲۰و۲۱) خداوند حکیم بر آن است که انسان، «خود» به معانی آنچه که در این آفرینشگری خداوندی بر انسان هویدا می‌شود دست یابد. چنین است که خداوند، معنایی جز آنچه که انسان - آن هم انسانی که شانیت آن را یافته است که معانی را درک کند و بفهمد - را بر معنایی دیگر مقدم نمی‌دارد. چرا که همین انسان است که معنای «دین» را درک می‌کند؛ پس چرا نتواند حقانیت معنای چیزی دیگر را بیابد؟! موقن بودن و یا بصیرت به خرج دادن، از اعمال انسانی مگر نیست؟ و مگر این فریاد‌های سنگین «افلا...» جز به خویش آمدن و خود یافتن، توجیهی دیگر می‌تواند داشته باشد؟. آیا برای کسی که می‌خواهد فی‌ها خالدون، بهشتی شود که جایگاهی برین‌تر از آن نخواهد بود، توقع آن نیست که «خود» بدان جایگاه رهسپار گردد؟ چرا باید معنای «دنیا» را جز به تنبه و تذکر که چشم بچرخانید و بیابید، در گزاره‌ای صریح و بی‌ابهام از «دین» بخواهیم؟. آیا جز این نیست که کسانی که چنین می‌خواهند گویی اصلا از دین خبری ندارند؟!! کسانی که جواب چنین پرسشی را صرفا از گزاره‌های برخاسته از فهم و درک و دریافت گذشتگان می‌جویند، و مدعی هستند چنان معنایی سخن «دین» است، در اشتباهی بزرگ هستند. چرا که در انسانی بودن آن فهم و درک از پرسش‌های بنیادین بشری شکی نمی‌باشد، و روا نیست انسان عالم - که انسان امروزین قطعا از انسان‌های پیشین عالم‌تر است - از جهل نسبی پیشینیان، بت پرست‌وار، تبعیت کند. بر ما باد، با تدبر در آفرینش خداوند، خود را و دنیای خود را بشناسیم و بر سبیل «قسط» آن را بسازیم.

دو:
از نقطه نظر جنابعالی، چرا باید از جهات اجتماعی و امنیتی و اقتصادی، میان یک مرجع تقلید، و یک استاد کهنسال و کم‌نظیر فیزیک و شیمی و ادبیات، یا یک پزشک مجرب، یا یک مهندس کارفهم، و یک مدیر خردمند، فاصله‌ای به وسعت بی‌کرانگی باشد؟ آیا این فاصلهٔ انکارناپذیر، جزیی از بایستگی‌های دینی است؟ یا نه، مردم چون بجای فرمول‌های فیزیک و شیمی، از دهان علما و مراجع ما، احادیثی از رسول گرامی اسلام و امامان شیعه و آیات قرآن می‌شنوند، این عزت و اعتبار اجتماعی را با آنان همراه کرده‌اند؟ چرا باید‌‌ همان استاد کارآمد و کهنسال، با اعتنا به پشتوانهٔ علمی درخشان خود، درحاشیه‌های این عزت و اعتبار بایستد، و مراجع ما و علمای ما در متن مستقیم آن باشند؟ چرا او، با شکایت مختصر یک رهگذر، به پشت می‌له‌های زندان در می‌غلتد، ومثلا مراجع ما از هرشکایت، مصون و درامان باشند؟ چرا آن استاد کارآمد، مطلقا از امنیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی برخوردار نیست؟ وعمدهٔ علمای ما و بویژه مراجع ما، به دیوار بلندی از این برخورداری‌ها تکیه زده‌اند؟ چرا باید یک مرجع، وحتی یک طلبهٔ نوپا، مقدس باشند، و او، برکنار از این تقدس باشد و در ردیف همگان؟


مایلم جواب این گلایه را -نه پرسش- و این دغدغه ذهنی جنابعالی و مردم شریف میهنمان را چنین جواب دهم: آنچه بر روی بنای بنیادین رنج و مرارتهای پیامبران (ص)، بعداز آن‌ها ساخته شده‌است -همیشهٔ تاریخ- جز بنایی کج و معوج از دنیاطلبی و دکان‌سازی حاملان کتاب مقدس آن دین نبوده است. چرا که هر کس به هر اندازه دانش و تقوا هم که مسلح باشد، نمی‌تواند مدعی شود، مجموعه‌ای که خود را یک طبقه می‌داند و برای خود شیوه و مرام و مسلکی خاص می‌سازد -که برآمده از سنت انسانی است و نه سنن الهی- راهی و سرانجامی جز آنچه در ادیان ابراهیمی به خصوص مسیحیت دیده شد، داشته باشد. محمد (ص) در مقام پیغمبری، برای خویش شانیت و تقدسی فرا‌تر از افراد جامعهٔ خود قایل نبود؛ و این کلام: «أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ (ابراهیم-۱۱ و کهف-۱۱۰ و فصلت-۶)» و «فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏ (نجم-۳۲)» اذعانی است براین حقیقت. او خود را متمایز از مردم جامعه‌ نمی‌دانست؛ در میانشان زندگی می‌نمود، برای امرار معاشش دوشادوش دیگران کار می‌کرد، و اگر فردی که او را نمی‌شناخت به مسجد وارد می‌شد، قادر نبود پیامبر (ص) را از میان حضار تشخیص دهد.

سه:
معروف است که علامهٔ حلی – که خدایش او را رحمت کناد – دستور فرمود چاه آب منزلش را با خاک پرکنند، تا او، فارغ از داشتن یا نداشتن آن چاه، به پرسشی در‌‌ همان خصوص پاسخ گوید. از نگاه شما، برای پاسخگویی به این پرسش که:» زندان انفرادی شکنجه است یا نیست؟ یا: زندان انفرادی در نظام اسلامی ما، حرام است یا حلال؟» آیا ضرورتی برای حضور چند ماهه مراجع ما و علمای ما در یک سلول و فضای کوچک، آنهم نه در زندان، که در کنجی از بیت شریفشان، احساس نمی‌کنید؟ البته با این تجسم هماره که افرادی در هیبت بازجویان نظام مقدس، مرتب بر آنان تحقیر و ناسزا می‌بارند و به وقت ضرورت، آنان را با مشت و لگد می‌نوازند. اگر از نوع پرسش من، احساسی از گزش و توهین به ذهن مبارکتان راه یافت، با تلمیح این سخن که: گزش پرسش من کجا و فحش‌های ناموسی و ضرب و شتم سربازان گمنام کجا، به ذات مبارک تسکین دهید.

گزندگی این پرسش از شیرینی تمام لذایذی که خداوند تبارک و تعالی در دانستن و فهمیدن به انسان‌ها ارزانی داشته است، گوارا‌تر بود. آری! چرا «نباید»؟ همگان را، و خصوصا همه کسانی که از منیت، پرده بر دیدگانشان افتاده است و مثال آیهٔ شریفه‌ی: «الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» (کهف، ۱۰۴) می‌توانیم باشیم را فرا می‌خوانم بر ژرف‌نگری عالمانه، مخلصانه و جانگدازی در دریافت معانی بلند آنچه خداوند بی‌همتای مهربان فرمان داد: «عَبَسَ وَتَوَلَّى* أَن جَاءهُ الْأَعْمَى* وَمَا یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّى». این کمترین از سال ۱۳۶۸ بار‌ها حبس و توهین و تحقیر و شلاق را تجربه کرده‌ام و دقیقا متوجه فرمایش شما می‌شوم. لکن شما و دیگر دلسوزان را توجه می‌دهم که حاکمان امروز خود زندان‌دیده‌های دیروزند. بنابراین باید از خود این سوال را بپرسیم که به چه دلیل و علتی، زندان دیده‌ها، شکنجه شده‌ها، توهین و تحقیر شده‌های دیروز؛ امروزه که بر مسند حاکمان و زندان‌بانان گذشتهٔ خویش نشسته‌اند، رفتاری به مراتب خشن‌تر از سلف خود را در پیش گرفته‌اند و آن «تجربیات» گذشته، تاثیری در ایجاد محبت و عطوفت و اندیشه‌ای که هم‌نوعش را دوست بدارد، به افکار و خواسته‌ها و گرایشاتش احترام قایل شود، برای شادی، موفقیت، آزادی و استفاده از فرصتهای زندگی‌ساز هم‌نوعش قلبش بتپد؛ و برای گرفتاری، غمگینی، اسارت و فرصت‌سوز‌ی‌های زندگی همنوعش، آشفته شود، آرامشش سلب گردد و گریبان بدرد و خود را سرزنش کند، نداشته است؟.

چهار:
از نگاه شما، آیا جهان‌بینی مراجع ما، اگرکه عمر شریفشان را در بیت و شهر خود سپری کنند، با جهان‌بینی همانان، آنجا که از کشورهای گونه‌گون جهان دیدن فرمایند و از نزدیک با داشته‌ها و نداشته‌های ایمانی و دنیاوی مردمان جهان آشنا شوند، تفاوت می‌کند یا نه؟ اگرنه، به چه دلیل؟ واگر بله، چرا مراجع ما تا کنون درعرصه‌های دینی جهان حضور نیافته‌اند و با تودهٔ مردم جهان و اندیشمندان و بزرگان دینی آنان از نزدیک و بی‌واسطه ارتباط برقرار نکرده‌اند؟

بله؛ و قطعا تفاوت خواهد کرد. چرا که نمی‌توان هیچ تفاوتی بین یک مرجع دینی و یک دانشمند علوم طبیعی در بنیادهای اندیشه‌ورزی قایل شد، به شرطی که ابتداء مطلق‌های ذهنیش را به کناری بگذارد. خداوند هرگز چشم چرخانی بر آیاتش را مختص گروهی خاص قرار نداده است «فارجع البصر» (ملک، ۳). اگر بشریت در دورهٔ معاصر -و این چند قرن- توانسته است با عمل به آنچه خداوند «فرمان» داده که: «قل سیروا فی الارض ثم انظروا کیف....» به دیده‌وری‌ای نائل شده باشد که شناختش از آفاق و انفس از تمام ساحت هزاران سالهٔ تمدن‌های بشری بیشتر گشته است؛ چگونگی حصول به این دانش جز آن نبوده که بشر به این سطح از آگاهی رسیده است که باید ذهن را تا آنجا که می‌تواند تهی از برداشت‌های مطلق‌گرایانهٔ پیشین کند و نخواهد با روش غایت شناسانهٔ ارسطویی، سعی در توجیه آنچه که خود می‌خواهد بنماید؛ بلکه باید بی‌طرفانه و بدون مطلق‌گرایی، آمادهٔ پذیرش خطای خویش در تعبیری که از پدیده‌های پیشرو دارد، باشد.
بنابراین آنچه شما بدان اشاره کرده‌اید، رفتاری است که خداوند نیز از ما خواسته است که فرمودند الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ (زمر-۱۸). لذا آنچه که دغدغه شما نیز هست در حقیقت عدم رعایت کلام باری تعالی است.

پنج:
به نظرشما، اگر که طالب سفر و مطالعهٔ عینی آثار جهان نباشید، آیا این جهان بینی، با خواندن کتاب و دیدن فیلم و شنیدن اخبار، می‌سر می‌شود؟ مفهوم» سیروا فی الارض» آیا در کیفیت فتاوای یک مرجع تاثیر دارد یا ندارد؟

با عنایت به آیهٔ شریفه «هل یستوی الاعمی والبصیر» (رعد-۱۶) جواب این سوال شما در پاسخ پیشین و پسین داده شده است.

شش:
اگر مردم ایران با هزینهٔ شخصی خود، بخواهند مراجع ما را به یک سفر دور دنیا دعوت کنند، آیا شما از ذات و برآیند این سفر استقبال می‌فرمایید؟ چرا نه و چرا آری؟

خیر موافق نیستم. زیرا افرادی که همه امور را بر اساس «حق مطلق» و «باطل مطلق» می‌سنجند که مبتنی بر خبر است نه «تفقه»، «تامل» و «تجربه علمی» که در نزد چشمان مشاهده‌گر قرار دارد؛ دیدگانشان برای سیر آفاق آن نوری را ندارد تا تامل و تدبرشان از آنچه می‌بینند تاثیری بر اندیشه‌ و فهم آنان گذارد و این عمل تنها هدر دادن هزینه‌ای است که می‌تواند نسل‌هایی پربار و بینا را برای آینده به ارمغان بیاورد.

هفت:
خود شما، آیا یک مرجع جهان دیده و جهان گشته را به مرجعی که از بیت و شهر خود چندان فاصله نگرفته، ترجیح نمی‌دهید؟ به فرض یکسانی مراتب علمی و تقوی و صیانت نفس هردو.

طبع بشر چنان است که اگر با ذهن پیش ساخته، متعصب و مطلق‌انگارانه به دانش خود، به دیدن جهان و گشتن به دور آن بپردازد، جز برای اثبات آن باورهای مطلق خویش، سعی نخواهد کرد. بنابر این شرط «جهان دیدگی» الزاما نمی‌تواند متضمن «واقع بینی» گردد.

هشت:
مراجع ما عمدتا در سخنان خود از واژه‌های «باید و نباید» بهرهٔ فراوان می‌برند. که: مسئولان باید فلان کنند. ومردم باید یا نباید به‌مان باشند. اولا چرا این باید‌ها و نبایدهای مراجع در محدودهٔ توصیه‌های اخلاقی متوقف می‌ماند؟ ثانیا این «باید‌ها و نباید‌ها»، آنجا که به خود آنان مربوط می‌شود، چرا بی‌مخاطب می‌ماند؟ مثل اینکه بگوییم: یک مرجع، باید از درد و داغ مردم، از نزدیک، و بی‌واسطه، آگاه باشد. و باید به حساسیت‌های همه جانبهٔ آنان ورود کند. یک مرجع باید شجاع باشد و نباید با پناه بردن به آموزه‌هایی چون تقیه و مصلحت، از کنار واجبات حتمی اجتماعی، بی‌تفاوت گذر کند. یک مرجع باید همهٔ مردم را بویژه پسران جوان و دختران جوان جامعه‌اش را بشناسد، و آن سو‌تر از موکدات دینی، واقعیات این عرصه را فهم کند، و تنها به صدور توصیه‌های اخلاقی بسنده نکند. یک مرجع باید غمخوار پیروان سایر ادیان و حتی به فکر مشرکان و کمونیست‌های کشورش و بی‌دینان جهان باشد و برای فهم و اعتقاد آنان احترام قائل شود و به سهم خود برای آنان کرسی‌های روشنگری تدارک ببیند.

با در نظر گرفتن همه پاسخ‌های پیشین، عنایت داشته باشید که یک مرجع، انسان است. هر انسانی اگر در تار تنیده شدهٔ مطلق‌گرایی «این حق است و غیر آن باطل» قرار گیرد، راهی جز دوری از واقعیت و حقیقت نخواهد داشت. آری؛ مسند مرجیعت بزرگوار، امروزه از خود آنان جلو‌تر است و گویی ایشان بر میراث بزرگانی چون علامه حلی و شیخ مفید تکیه زده‌اند و نمی‌دانند که حقیقتا درد را نمی‌دانند و درد مردم را چاره نمی‌توانند. که اگر می‌دانستند روزگاری دیگر را شاهد بودیم.

نه:
علما و مراجع ما، بار‌ها درجانبداری از شیعیان مدینه و اینکه آنان از داشتن یک مسجد برای برگزاری آزادانهٔ شعائرشان بی‌بهره‌اند، به دولت عربستان سعودی اعتراض کرده‌اند. که البته درجای خود امر پسندیده‌ای است و قابل امتنان. اما چرا روزی که جلوی چشم همانان، خانقاه دراویش را در قم، با خاک یکسان کردند، به مسئولان کشورمان اعتراض نکردند؟ مشابهت خواسته‌های دراویش کشورمان به جمهوری اسلامی ایران، مگر مثل خواسته‌های شیعیان مدینه به حاکمان عربستان سعودی نبوده و نیست؟ آیا شما موافق تخریب آن خانقاه بودید؟ آیا با زدن این برچسب که: خانقاه دراویش قم، مرکز فتنه بوده است، می‌توان کلیت آن را برچید و مردمش را در برابر چشم جهان عقل، به هیچ گرفت؟

علت سکوت را باید خود آقایان مراجع پاسخ گویند. ولی شخصا با آنگونه رفتار‌ها موافق نبوده و نیستم و اساسا چنین رفتارهایی تنها نشان دهندهٔ عدم وجود منطق و دلیل متقن و صحیح است. در طول تاریخ هیچگاه چنین رفتارهایی نتوانسته جلوی انتشار افکار، گرایشات و تغییرات اجتماعی –ولو انحرافی- را بگیرد.

ده:
درنگاه شما، جامعه‌ای که بانوانش حجاب کامل یا مقبول اما اجباری دارند، و نمازهای جماعت مردمانش با شکوه است، و مجالس مذهبی‌اش پررونق، و حسین حسین گفتن‌ها و بر سر و سینه کوفتن‌هایش مدام، و نماز شبش برقرار، اما روند جاری اینجامعه، مبتنی است بردروغگویی و دزدی و بی‌نظافتی و ریاکاری و چاپلوسی و اسرافکاری و حرامخواری، آیا اینجامعه، برتری دارد به جامعه‌ای که مردمش، نه خدا را باور دارند و نه حجاب را رعایت می‌کنند و نه آداب دینی را قبول دارند، اما عمدتا راست کردار و پاکدست و منصف و بی‌ریا و اهل نظافت‌اند؟ از نگاه شما، خداوند اگر بنا برانتخاب بگذارد، کدام یک از این دو جامعه را برمی‌گزیند و انگشت برتری برآن می‌نهد؟ دراین مثال، جامعهٔ اول، خود ما هستیم که سخت گرفتار ظاهر دین شده‌ایم و به جایی نیز نرسیده‌ایم. جامعهٔ دوم، مردمان کشورهای غرب و مردمان کشورهایی مثل ژاپن و حتی کشور مسلمان اما آزاد ترکیه‌اند. که از جهات انسانی و اجتماعی از ما فاصله‌ای نجومی دارند و پیروان عقاید مختلف و بویژه مسلمانان در این کشور‌ها از امنیت کم‌نظیری دربرپایی شعائرشان بهره‌مندند.

این پرسش شما یکی از مباحث مهم و اساسی است که نمی‌شود در چند جمله بدان پاسخی در خور داد؛ اما آنچه که مسلم است، جامعه‌ای که به هر دلیلی بیاموزد که «درونش» با «بیرونش» برای امرار معاش و در امان ماندن از شداید زندگی می‌بایست فرق داشته باشد، ناخودآگاه به «دورویی» و «ریاکاری» درخواهد افتاد. بهر روی بهتر می‌دانم که دانشمندان علوم اجتماعی، به خصوص حوزهٔ روان‌شناسی اجتماعی، که فقیه در حوزهٔ آسیب‌های اجتماعی می‌باشند به شرح و بررسی این مهم بپردازند و امثال بنده با مراجعه به تحلیل‌های ایشان، می‌بایست به توصیه‌ها و دستورات آنان عمل کنیم.

یازده:
چرا علما و مراجع ما، آنقدر که به حجاب یا بی‌حجابی بانوان حساسند، مثلا به دزدی‌ها و دروغگویی‌های مسئولین حساس نیستند؟ آیا اسلام از بی‌حجابی و بدحجابی بانوان بیشتر آسیب می‌بیند یا از دغلکاری‌های بزرگان حاکم؟

آنچه که شما اشاره فرمودید تنها مبتلابه روحانیت ما نیست بلکه درد مشترک در تمام ادیان است و مرا به یاد جمله خانم «سوزان ارتس» می‌اندازد که گفته‌اند: «روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبیعى دو جنس حساسیت دارد، اما از کنار فقر و فلاکت مى‌گذرد».

دوازده:
چرا مراجع و علمای برجستهٔ ما، هنوز که هنوز است، احکام برده‌داری را که در دوره‌های دور جوامع اسلامی رایج بوده، لغو نکرده‌اند و آزادانه، احکام قرآنی برده‌داری را امری سپری شده و تاریخی اعلام نمی‌کنند؟ آیا شما معتقدید هرچه در قرآن آمده، ابدی و لایتغیراست؟

قرآن ابدی و لایتغیر است. لکن این انسان است که در طول تاریخ بر اساس تجربیات علمی و اجتماعی‌اش تدّبر و دیدگاهش تغییر می‌کند. دلیل این احکامی که از زمانه ما دور است این می‌تواند باشد که ساختار اندیشه دینی ما همچنان در دوران مرحوم شیخ مفید ساکن مانده است و مطلق‌انگاریهایی که دامن زعمای مذهبی را گرفته اجازه نمی‌دهد تا دیدگاه‌های خود را با توجه به شرایط روز مجددا مورد تشکیک و بررسی قرار دهند. همین اشکال حضرتعالی اثبات می‌کند، جماعتی که قادر نیست تغییرات فکری و تحولات و خواسته‌های اجتماعی‌ی محیطی را که در آن سالهاست زندگی می‌کنند ببینند و درک نمایند؛ قطعا جهان‌گردی و جهان‌دیدگی تغییری در افکار و نظراتشان ایجاد نخواهد کرد. «وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ» (فاطر-۲۲)

سیزده:
دستگاه قضایی ما، هرازگاه، حکم به سنگسار زنان زناکار می‌دهد و آبروی ما را در جهان عقل، به مضحکه درمی‌اندازد. به نظر شما چرا مراجع ما و دستگاه‌های دینی ما– مثل حوزه‌های علمیه - به صدور یک چنین احکامی اعتراض نمی‌کنند؟

در اسلام هیچ حکمی تحت عنوان سنگسار وجود ندارد. برای اطلاع بیشتر می‌توانید به مبحث «سنگسار بدعتی سخیف» مراجعه فرمایید.

چهارده:
آیا مراجع ما از ماموران امنیتی‌ای که به بیت آنان رفت و آمد دارند، می‌ترسند؟ آیا این ماموران، مستقیم یا غیرمستقیم، خط قرمزهایی را برای تحکم می‌کنند؟ خود جنابعالی آیا دره‌مان لحظه‌ای که یک سخن انتقادی را به زبان می‌آورید، نگران این نیستید که عده‌ای از اوباشان مذهبی به بیت و محل کار شما هجوم بیاورند؟ آیا با این همه سنگینی هزینه برای نقد کردن، موافقید؟

اولا؛ بنده از آنچه که در بیت مراجع می‌گذرد خبر ندارم. ثانیا؛ طبق نظر فقهای شیعی یکی از شروط مرجعیت، اشجع بودن است، لذا اگر بنا را بر صحت فرض در سوال شما بگذاریم، تحکم پذیری و خوف مراجع از غیر، در عدم بیان حکم واقعی، خودبه خود موجب سلب شرط مرجعیت می‌گردد.

اما آنچه که در مورد بنده سوال نمودید؛ نیازی به همیاری اوباش نبوده است. اینجانب هرگاه مبحثی را طرح کرده‌ام که به مذاق خوش نیامده، راهی زندان گشته‌ام. إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لا یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسابِ (غافر-۲۷)

پانزده:
شما قطعا از وضعیتی که بر منابر ما حاکم است خبردارید. و خبر دارید که در کل کشور، هیچ منبری وجود ندارد که سخنور آن بتواند آزادانه به نقد مسائل حساس جامعه بپردازد. آیا وضعیت کنونی جامعهٔ ما‌‌ همان است که یک روز آرزویش را داشتید؟ به نظر شما چرا اینهمه سانسور شدید بر رسانه‌ها وحتی بر منابر ما حاکم شده است.

هر سیستم و نظامی که خود را صحیح مطلق تلقی ‌کند، مردمانش را به دید طفیلی می‌نگرد و آنان را فاقد توان تمیز و تشخیص قلمداد می‌نماید. طبیعی است از هر گفتار و نوشتاری که بخواهد آن مطلق‌انگاری‌ها را زیر سوال ببرد و یا به چالش بکشد جلوگیری کرده، و می‌بایست هر جایگاه و رسانه‌ای که با اذهان مردم سروکار دارد را به کنترل درآورد؛ زیرا از نگاه قدرت آن گقته‌ها و نوشته‌ها باعث تخریب و انحراف اذهان نابالغ و محجور مردمی می‌شود که از اندیشیدن قاصرند و توان تشخیص مصلحت خویش و تمیز دادن درست از نادرست را ندارند. از این روست که در چنین جوامعی ایراد یک سخنرانی یا نوشتن یک مقاله از نگاه قدرت باعث ایجاد تشویش اذهان عمومی می‌گردد، نه افعال و رفتاری که روان جامعه را ملتهب، عصبی، ناامن و خشونت‌خیز می‌کند.

شانزده:
مسئولان ما، حادثه‌های مردمی درکشورهای سوریه و لیبی و تونس و یمن و بحرین را متاثر از نظام ما می‌دانند و با تمسک به این تحلیل نادرست، خود را از تیررس خیزش‌های احتمالی مردم برکنار می‌بینند. به نظر شما اگر مردم لیبی را و مردم سوریه را در انتخاب شیوهٔ نظام حکومتی کشورشان آزاد بگذارند، آیا شیوه حاکم برکشور ما را برخواهند گزید؟ چرا؟

نظر به اینکه بنده اطلاعی از خواست مردم آن کشور‌ها و تمایلات و جو حاکم بر معترضین به آن نظام‌ها ندارم، نمی‌توانم دقیقا قضاوتی درست از تصمیم آنان داشته باشم. لکن تصمیم آنان هرچه باشد، برگرفته از آرزوهایی است که برای بهبودی وضع کشورشان دارا هستند، چنانکه ملت ما نیز آرزومند بوده و می‌باشند.

هفده:
صدا و سیمای ما به دستور شورای عالی امنیت ملی کشورمان، خبرهای خیزش مردم سوریه را به قصد خدمت و همراهی با بشاراسد قاتل، سانسور می‌کند. این سانسور‌ها، بلحاظ حقوقی چگونه است؟ آیا یک نظام اسلامی حق دارد به این حوزه‌های کاملا مردمی نفوذ کند و حق فهمیدن را از مردم سلب کند؟

بلحاظ حقوقی می‌بایست به متخصصان این رشته مراجعه نمایید؛ لکن بلحاظ عقاید اسلامی نمی‌توان مردم را از دسترسی به اطلاعات محروم کرد و یا با قلب حقیقت، واقعیات را طوری دیگر نمایان ساخت؛ چنان که خداوند در قرآن مجید از بیان سخن مخالفین پیامبران (ص) ابا نفرموده و آن‌ها را سانسور نکرده است.

هجده:
درعین حال که خداوند در قرآن، ما را به شنیدن اقوال گوناگون و انتخاب و پیروی از یکی از آن‌ها ترغیب فرموده، از نگاه شما، داشتن دیش ماهواره برای دریافت و تماشای شبکه‌های ماهواره‌ای، از همین منظر- شنیدن اقوال مختلف- حلال است یا حرام؟ پیش از این نیز بسیاری از مراجع ما داشتن ویدئو را حرام اعلام کردند اما بدلیل دوربودن این فتوا از فهم رایج اجتماع، بعد‌ها خود حکومت به واردات بیشمار ویدئو دستور فرمود. اخیرا «سردار رادان» در یک سخن طنز گفته است که پلیس برای برچیدن دیش‌های ماهواره، با استفاده از عملیات راپل، به بام‌های مردم ورود می‌کند و اقدام به برچیدن دیش‌ها خواهد کرد. این رویه را انسانی و اسلامی می‌دانید؟ تماشای یک چنین مضحکه‌ای، آیا با آموزه‌های دینی ما سازگاری دارد؟

صدور حکم حرام و حلال تنها در دست خداوند است که در قرآن مشخص گردیده؛ و بنابر آیات مختلف قرآن، حتی شخص پیامبر مکرم اسلام (ص) نیز حق صدور فتوای حلال و حرام نداشته‌اند. چنانچه این موضوع را به تفصیل در مبحث «حکم خدا یا به اسم خدا» شرح داده‌ام. اعتراض خداوند تبارک و تعالی به عالمان یهود در این بوده است که به حلال و حرام کردن امور، می‌پرداختند «وَلاَ تَقُولُواْ لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ» هَذَا حَلاَلٌ وَهَذَا حَرَام «ٌ لِّتَفْتَرُواْ عَلَى اللّهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْکَذِبَ لاَ یُفْلِحُونَ» (نحل، ۱۱۶). لذا این گفتار‌ها و رفتارهای غیرعقلانی، پشتوانه اسلامی ندارد.

نوزده:
چرا سالهاست که مراجع ما شهامت ابراز فتاوای تازه ندارند؟ چرا سال‌ها از دو فتوای حلیت شطرنج و موسیقی حضرت امام می‌گذرد و هنوز فتوایی در این اندازه صادر نشده است؟ اگر امام خمینی به حلیت شطرنج و موسیقی تاکید نمی‌ورزید، آیا مراجع ما به صدور یک چنین فتوایی دست می‌بردند؟

چنانچه در پاسخ به پرسش پیشین عرض نمودم، حرمت و حلیت تنها در قرآن آمده است و معنای «ان الحکم الا لله» (یوسف، ۴۰) نیز بازگوی همین نکته می‌باشد. بنابراین باید در منشا آن فتاوی گذشته، بازنگری نمود. دلیل آنچه شما از مراجع می‌خواهید با جواب پرسش‌های ۲-۶-۸ و۱۲ ارتباطی تنگاتنگ دارد.

بیست:
آیا در باور ایمانی شما، همچنان باید دست دزد را قطع کرد؟ اگر موافق این دستورالعمل قرآنی هستید، به ادامهٔ پرسش من پاسخ بفرمایید: طبق اسناد موجود، و اقرار خود آقای محمد رضا رحیمی معاون اول رییس جمهور، وی مبالغ هنگفتی از بیت المال را دزدیده است. اگر کسی حاضر به قطع دست ایشان نشد، آیا شما آماده‌اید مجری قانون الهی باشید؟

بر طبق باور ایمانی بنده، می‌بایست دست مردم را از دزدی به وسیله حمایتهای اجتماعی و رفاهی، قطع کرد که چنین تعبیری به صواب نزدیک‌تر است؛ زیرا با ناقص کردن کسی که با بدن سالم نمی‌تواند امور معاش خود را اداره کند، تنها نتیجه‌ای که از این عمل حاصل خواهد شد افزودن تکدی‌گران است که چهره و امنیت اجتماعی را به مخاطره می‌اندازد.

بیست و یک:
حمایت همه جانبهٔ رییس جمهور از دزدی‌های آقای رحیمی، آیا طبق قانون شرع، به مثابه شراکت ایشان در این دزدی‌ها نیست؟ و نباید دست ایشان نیز طبق آیه‌های قرآن قطع شود؟

هر اتهامی می‌بایست از مجرای قانونی خود توسط داستگاه قضایی صالح و مستقل مورد بررسی قرار گیرد. با وجود همه انتقاداتی که به عملکرد مسئولین وارد می‌دانم، بهتر است منتقدین همچنان که شعار رعایت قانونمداری را سرلوحه خود عنوان می‌کنند، نسبت به هر اتهامی که به هر شخص یا جناحی وارد می‌شود، بدون حب و بغض برخورد کرده و خواستار آن باشند که اتهامات وارده به هر شخصی-چه دوست، چه دشمن؛ چه خادم، چه خائن- در دادگاهی صالح، مستقل و بی‌طرف، با حضور وکیل مدافع در تمامی مراحل رسیدگی پرونده و هیئت منصفه‌ای غیر گزینشی، به اثبات برسد.

بیست و دو:
زندانی کردن آقایان موسوی وکروبی در خانه‌هایشان آیا از نگاه شخصی و ایمانی شما، کاری درست و پسندیده بوده‌است یا خیر؟ اگر بله به چه دلیل؟ و اگر نه، آیا برای رهایی آنان و برای زدودن این ظلم آشکار، چه کرده‌اید و به کدام دستگاه نامه نوشته‌اید و آزادی سریع آنان را خواستار شده‌اید؟

در قانون جزایی کشور حبس خانگی وجه‌ای ندارد. لذا اینگونه حبس‌ها در حقیقت محروم کردن افراد از حقوق اولیه شهروندی و مخالف نص صریح قانون اساسی است. لذا اگر اتهاماتی به ایشان وارد است می‌بایست از مجرای قانونی پیگیری شود.

اعتراض به این عمل غیر قانونی گرچه در عموم وجدان‌های آگاه صورت گرفته است و می‌گیرد، اما اعتراض مکتوب بیشتر شایسته آنانی است که جایگاهی در انتظام امور کشور دارند زیرا سخنشان شنیده می‌شود و مورد وثوق و دقت نظر قرار می‌گیرد.

بیست و سه:
هم اکنون مردان و زنان بسیاری که عمدتا در یک فعالیت متداول قانونی حضور داشته‌اند، به اسم فتنه‌گر در زندانهای ما به سر می‌برند. آیا با این روند که ما معترضان خود را با انگ فتنه‌گر به زندان دراندازیم و آنان را از حقوق قانونیشان دورسازیم موافق بوده‌اید؟ اگر بله، چرا؟ و اگرنه، به چه دلیل؟

در اسلام حکمی به عنوان «حبس» وجود ندارد؛ و به صرف اتخاذ مشی سیاسی، دینی و فکری نمی‌توان کسی را محکوم به جزای زندان نمود. جهت اطلاع بیشتر به مبحث «آزادی بیان از دیدگاه قرآن» مراجعه فرمایید.

بیست و چهار:
در دوسال گذشته، مردم ما و حیثیت جهانی ما بسیار آسیب دیدند. آیا می‌توان وقایع این دوسال را یک آزمون الهی برشمرد؟ اگر بله، سهم و نقش و نمرهٔ شما در این آزمون چه بوده‌است؟

خیر آ‍زمون الهی در کار نبوده است. آنچه شما فرمودید نتیجه عملکرد تصمیم گیران می‌باشد. إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ (رعد-۱۱)

بیست و پنج:
اوباشان مذهبی قم، جلوی چشم همه ما به منزل آیت الله صانعی حمله کردند و به حریم خصوصی وی هجوم بردند. مراجع ما درمقام عمل چه کردند؟ تایید یا تقبیح؟ متاسفانه جامعهٔ دینی ما هیچ عکس‌العملی از آنان ندید و نشنید. آیا حمله به بیت آیت الله صانعی، واگویه‌ای به سایر مراجع نبود؟ که اگر با ما درافتید، با شما این می‌کنیم؟ چرا هیچ عالم و مرجعی مخاطره نمی‌کند و عمامه از سر نمی‌‌گیرد و پای برهنه برای احقاق حق خروج نمی‌کند؟

مطلبی را که شما اشاره فرمودید، امر جدیدالظهوری نیست. اگر آنچه که بر مرحوم آیات عظام شریعتمداری و طباطبایی قمی و.... روا داشته شد، امری صحیح و قابل دفاع می‌باشد، این روند نیز صحیح است. و اگر آن زمان عالم و مرجعی عمامه از سر گرفت، امروز نیز می‌توانید چنین انتظاری را از ایشان داشته باشید.

همیشه سلامت و موفق باشید

الراجی؛ عبدالحمید معصومی تهرانی

۱۳۸۹/۰۸/۲۸

از «نادران» دربند تا «نوری‌زاد» آزاده

دیشب در برنامه «تفسیرخبر» صدای آمریکا، هنگامی که «جمشیدچالنگی» مجری برنامه از دکتر «علی‌رضا‌نوری‌زاده» مهمان برنامه درباره نامه «محمدنوری‌زاد» خطاب به ریس قوه قضاییه سئوال کرد؛ آقای دکتر «نوری‌زاده» گفت که؛ آقای «روح‌الله‌حسینیان» که ایشان او را «خسروخوبان» خطاب فرمود گفته‌اند که اصولگرایان هم به دو دسته خوب و بد تقسیم می‌شوند و از دید ایشان(حسینیان) آقای «نوری‌زاد» و «‌نادران» و... در دسته «اصولگرایان‌بد» طبقه بندی می‌شوند.
هرچند که اغلب دوستان متوجه هستند منظور دکتر «نوری‌زاده» مقایسه مطلق این دو نفر نیست، اما با توجه به کاهش زمان برنامه «تفسیرخبر» و فرصت اندک میهمانان، خیلی از حرفها نگفته باقی می‌ماند و خیلی از حرفها هم کامل زده نمی‌شود و ناقص می‌ماند، به این دلیل ممکن است امر بر بعضی مشتبه شده و این مقایسه مطلق انگاشته شود. بنابراین شایسته است، بازخوانی مختصری از این دو شخصیت برای تمیز رفتار آنها صورت پذیرد.
لقب «حر» که به درستی از طرف جنبش سبز به آزاده سرفراز و فیلم‌ساز و نویسنده ارزشمند معاصر آقای «محمد‌نوری‌زاد» اعطا شد، به حق شایستگی و برازندگی تام با شخصیت بزرگ ایشان دارد و از این منظر به هیچ عنوان ایشان نه تنها قابل مقایسه با اصولگرایان اعم از بد و خوب نیست، بلکه حتی طبقه بندی ایشان در رسته اصولگرایان اصلا خطاست.
از طرفی قرار گرفتن نام این آزاده سرفراز و حر دلیر جنبش سبز در کنار نام آدمی که شخصیتش ترجمان واقعی کلمه حقارت است، بی حرمتی به آزادگی و سرفرازی است.
بدون شک مردم عزیز و سبز ایران نامه‌های اخیر آقای «نوری‌زاد» که درباره دوستان اصلاح‌طلب همبندش به نگارش در‌آورده را خوانده و مستحضر هستند که ایشان بارها اقرار نموده است که (مثلا سالها «محسن‌میردامادی» را نمی شناخته و به دلیل همین نشناختن و اطلاعات غلط چه قضاوتهایی که درباره او نداشته است). همین اطلاعات دروغ که از طریق کانالهای تعریف شده طی سی سال گذشته کار تغذیه فکری و روحی جماعت بزرگی از نیروهای ارشد نظام و نگه داشتن آنها در خواب غفلت را بر عهده داشته متاسفانه بارها منبع قضاوت درباره چهره‌های خدوم و ارزشمند نظام توسط آقای «نوری‌زاد» گردیده و باز همین کانالها اجازه بررسی و دقت در قضاوت را به امثال ایشان نمی‌داده‌اند. تا کودتای 22 خرداد 88 که پرده‌ها برافتاد.
و باید به حقیقت اعتراف کرد که نامه‌ها و نوشته‌های اخیر ایشان روی وبلاگ پس از توجه و دقتی که نصیب ایشان شد نقش بسیار بارز و ارزنده‌ای در تاباندن نور حقیقت به تاریکخانه دروغ و نیرنگ و تزویر حاکمیت داشته است.
در سوی دیگر اما در شرایطی که پرده از تاریکخانه دروغ برافتاده و همه مردم به عریان بودن پادشاه بی هراس از اتهام حرامزادگی اقرار و اعتراف می‌نمایند، تازه آقای «نادران» و جماعت همراهش از جمله آقایان «علی‌مطهری» «علی‌رضاذاکانی» و «احمد‌توکلی» به فکر مشروعیت زایی و پرده افکندن بر آبرویی دارند که چند صباحی است که ریخته شده اما آنها کماکان به کوبیدن آب در هاون جهالت مشغولند.
به راستی آیا حضرات از خودشان نمی‌پرسند اگر «محمدرضارحیمی» دزد است پس چرا محاکمه و مجازات نمی‌شود؟ و اگر دزد نیست چرا آقایان که بیشترین اتهام دزدی را متوجه ایشان نموده‌اند محاکمه و مجازات نمی‌شوند؟ و آنگاه در این نظام ولایی آب هم از آب تکان نمی‌خورد؟
با این تفاسیر آیا شما شباهتی بین آقایان «الیاس نادران» و «محمد نوری‌زاد» می‌بینید؟ و به راستی آیا قرار گرفتن نام اینها کنار هم و اصولگرا خواندن «نوری‌زاد» اهانت آشکار به این آزاده دلاور که «نمایشگاه‌قضاوت» ایران را به حقارت واداشته نیست؟
این نوشته در کابل‌پرس

۱۳۸۹/۰۶/۲۱

نامه سال گذشته «محمدنور‌ي‌زاد» به رهبری

به نام خالق زيبايی ها
محضر رهبر گرامی جمهوری اسلامی ايران - حضرت آيت‌الله خامنه‌ای
من هميشه، چه در نوشته‌هايم و چه در گفتگوی حضوری، شما را با واژگانی چون: آقاجان، مولای من، خامنه‌ای ما، مخاطب قرار داده‌ام. اما دراين رقعه، مصرم که حضرتعالی را «پدر» خطاب کنم. علتش را نمی‌دانم. شايد بخاطر اين که با اين واژه، الفت عاطفی فراوان‌تری برقرار می‌کنم. اگرچه واژگان پيشين، بلحاظ معرفتی کاربرد ويژه‌ای طلب می‌کنند.
من در نوشته‌هايم به ياد ندارم: مقام معظم رهبری، يا: مقام عظمای ولايت، آورده باشم. دراين دو واژه اخير، رسميت و تشخصی می‌بينم که شما را بسيار دورتر از مردم می‌نشاند. و حال آنکه ما دوست داريم شما را درکنار خود ببينيم.

پدرگرامی؛
من شايد بيش از هرنويسنده و فيلم‌سازی، در سالهای رهبری شما، درجانبداری از شما مطلب نوشته‌ام و فيلم‌های مستند ساخته‌ام. وآنچنان غليظ و ناگشودنی با شما و جايگاه شما گره خورده بودم که احساس می‌کردم: ياوری امام زمان، نسبت موکد و انفکاک‌ناپذيری با ياوری شخص شما دارد. احساس می‌کردم شما تمثيل و نماينده‌ای از همه غربت‌های تشيع محضيد. احساس و باورم به اين بود که شما، تنها فرصت تشيع برای به تجلی درآوردن معارف خفيه شيعه هستيد. معارفی که می‌بايست يک به يک به صحنه آورده می‌شدند و امکان جولان می‌يافتند.
من و دوستان هم‌فکرمن، همه آرزوها و آرمانهای متعالی شيعه را در برافراختن و هويت‌بخشی انسان زخم خورده و تکيده از انديشه‌ها و رويه‌های ناسالم بشری، و اين همه را در کلام شما و سيره شما و مواضع شما می‌جستيم. وقتی به آمريکا نهيب می‌زديد و او را از عواقب جهان‌خواری‌اش برحذر می‌داشتيد، ما غرق شعف می‌شديم. چرا که سالهای سال، در دوران ستمشاهی، حسرت يک مرگ برآمريکا به دلمان مانده بود.
وقتی از فقر و فساد و تبعيض می‌فرموديد، در پوست نمی‌گنجيديم. چرا که بخود نويد می‌داديم از پی اين خروش‌های فهيمانه، حتما افق‌های مبارکی درجهت زدودن اين رذيله‌های اجتماعی در پيش خواهد بود. وقتی فراتر از چارچوب‌های ديپلماسی، برسر طراحان دادگاه ميکونوس فرياد برآورديد و بساط خدعه و نيرنگ‌شان را برسرخودشان آوار کرديد، ما به همديگر تبريک می‌گفتيم.
بعد از واقعه هولناک يازده سپتامبر، آنجا که برجستگان سياسی ما - آنان که درادعای برتر بينی‌شان ترديدی تحمل نمی‌کردند – با شنيدن عربده‌های خشمناک «بوش» به حاشيه‌های سکوت و ترس پناه بردند، شما يک تنه سربرآورديد و آوار ديگری از شهامت و حق‌طلبی را برسر هيات حاکمه آمريکا فرو ريختيد، ما قامت راست کرديم و به خود باليديم.
وقتی به زندگی شخصی شما نگاه می‌کرديم که چگونه فرزندان خود را از ورود به کارهای اقتصادی و مسئوليت‌های درشت و ريز نهی فرموده‌ايد و همگان خود را از اشرافيت متداول مسئولين کنار زده‌ايد و به بهره‌مندی از يک زندگی بسيار ساده بسنده کرده‌ايد، سرافرازی می‌کرديم و به خدای خوب خود سپاس می‌گفتيم.
با هر ادله و احتجاج شما، برج بلند «چرا»های ما فرو می‌ريخت. طوری که تحقيق و مجادله را شايسته تداوم سخن شما نمی‌ديديم. از اين که گذشته و سابقه سالم و پاک و آکنده از رنج و مقاومت داشته‌ايد، و در سالهای پس از انقلاب نيز در کنار ساير مردم ايران عزيز، به مقابله با دشمن شتافتيد و عرصه دفاع مقدس را باحضور وهمراهی خود سامان داديد، شما را بي‌واسطه از جنس خود می‌ديديم و با شما و سخن و سيره شما هم‌ذات‌پنداری‌ می‌کرديم.
بعد از امام عزيز، آنگاه که ستون محکم عاطفی و احساسی و بينشی ما لرزيد، به زير سايه شما خزيديم و کاستی‌های فردی و اجتماعی خود را به يمن روزهايی که شما نويد بهبود می‌داديد، در خيال، ترميم می‌کرديم.
هرچه برحجم کاستی‌ها و بدکاری‌ها و تلخ‌گويی‌ها و عقب‌ماندگی‌های کشورمان افزوده می‌شد، به يک سخن و نهيب شما، همه را به‌ حساب دشمن بدکردار می‌گذارديم. دشمنی که در سخن شما، درهمين نزديکی‌ها بود و جز به نابودی ما راضی نمی‌شد و لحظه‌ای درنگ را نيز درحذف ما جايز نمی‌دانست. که در جای خود، تشخيص درستی نيز بود. رفتار هزار فتنه آمريکايی‌ها و تجربه‌های خود انقلاب، برهمين تیزبينی تاکيد می‌ورزيد.
با اشاره و تاييد و نصب جنابعالی، شيفتگان و سربازان و اطرافيان و ماموران شما برمنصب‌های فراوان کشور قرار گرفتند تا اين کشتی طوفان‌زده را به ساحل امن و آسايش و رشد برسانند. از شورای‌نگهبان تا قوه‌قضاييه. از فرماندهان سپاه تا فرماندهان ارتش. از امامان جمعه تا مجمع تشخيص مصلحت. از شورای انقلاب فرهنگی تا صداو سيما. هيچ منصب کليدی‌ای نبود که منتصبين شما در آن حضور نداشته باشند. حتی نمايندگان مجلس خبرگان که به صورت ظاهر از جانب مردم انتخاب می‌شوند، پيشاپيش از فيلتر شورای نگهبان شما گذر می‌کردند.
اين همه حضور حضرتعالی در مواقف چند و چون نظام، ما را به درک و لمس يک مدينه فاضله اين زمانی بشارت می‌داد. مرتب خود را به پايکوبی و تناول لذت حضور درآن مدينه قشنگ اميد می‌داديم. اگر امسال رونقی درنمی‌يافتيم، به سال ديگر چنگ می‌برديم.
ما با شما آنچنان آميخته بوديم که خود را نمی‌ديديم. به خود می‌نگريستيم که غبارآلود از جنگ و کار و زحمت آمده بوديم. به شما می‌نگريستيم که مرتب برتاييد و تقدير ازمسئولين اصرار می‌ورزيد. به زيرک‌هايی می‌نگريستيم که در زير چتر امن نظام – فارغ از درد و داغ مردم – به تکميل سفره سيری‌ناپذير خويش همت می‌کردند. و می‌ديديم: هيچ روزنامه‌ای و هيچ برنامه تلويزيونی و هيچ خبری و هيچ محکمه‌ای، از نابکاری آنانی که به اسم مسئول، کيسه بهره‌مندی خود و اقوامشان را پرکرده بودند و رسوا نيز شده بودند، اجازه نشت يک «چرا» نمی‌يافت.
در طول ساليان دراز، ما هرگز لذت يک روزنامه مستقل و صداوسيمای مردمی را که بی‌واهمه دربرابر کاستی‌ها و زد و بندها و مراودات پشت پرده افشاگری کند و سلامت جامعه را با اين رويه درست تضمين کند نچشيديم. به شوق بساط علوی و مهدوی، و افق‌های روشنی که شما نشانمان می‌داديد، و بخاطر دشمنی که صدای زنگ خطرش از داخل و خارج قطع نمی‌شد، از مطالبات امروزمان می‌گذشتيم و به فردا موکولش می‌کرديم.
و شما، پدرگرامی! مرتب بر شعله‌های درون ما آب می‌افشانديد و التهاب و گداختگی ما را فرو می‌نشانديد که مبادا دشمن شاد شويد. مباد آب به آسياب دشمن بريزيد. مبادا زبان و قلم‌تان به تضعيف نظام منجر شود. مبادا همانی را بگوييد و بنويسيد که دشمنان می‌خواهند. دشمن‌شناس باشيد. موجبات اغتشاش فکری مردم را فراهم نکنيد. مشکلات داخلی ما يک امر خانوادگی است به همسايگان مربوط نيست. مبادا بار ديگرپای اجنبی بميان آيد.
با مديريت و خواست شما، روحانيان برتمامی مقدرات محوری ما حاکم شدند. ازنهادها و نمايندگی‌های ولی فقيه، تا ادارات عقيدتی و سياسی و اجتماعی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی. چه درداخل و چه درخارج. و ما تا می‌آمديم به اين همه حضور و سرک کشيدن روحانيان در زيروبالای کشور بيانديشيم، خود را سراسيمه با خواست شما مجاب می‌کرديم. که يعنی؛ لابد اين درايتی است ازجانب شما و ما از تبعات آن غافليم.
به عنوان نمونه، در وزارت جهاد کشاورزی، نماينده ولی‌فقيه حضورداشته و دارد و صاحب نفوذ است. جايی که تناسبی با حضور يک روحانی ندارد و اين حضور کم تناسب، مقدرات خاصی را بر بدنه اين وزارتخانه بارمی‌کند. اين روحانيان، درکل، ودرطول اين ساليان هدرشده، به دليل نداشتن سواد و آگاهی درباره بدنه‌ای که درآن حضور داشته‌اند و گاه بر سرآن نيز ايستاده‌اند، مخاطرات فراوانی را برساحت‌های متعدد کشور تحميل کرده‌اند. هم به جهت دخالت‌های گاه و بی‌گاه‌شان، وهم بخاطر تحميل آدمهای همجوارشان.
اين روحانيان، ظاهرا حضورداشته‌اند تا چشم شما باشند در بدنه کشور. اما نه که هرکدام مختصاتی و علائقی خاص بخود داشته و دارند؛ به رديابی همان تعلقات مشغولند و مرتب از نام و وجهه و نفوذ شما بهره‌برده‌اند و سنگی از پيش پای نظام نيز برنداشته‌اند.
به عنوان مثالی ديگر: ما دکتر«علی‌شريعتی» و تفکرات او را می‌ستوديم، اما نظام، او را بخاطر اين که روحانی نبود و فراتر از چارچوب‌های حوزه می‌انديشيد، کنار گذارد تا مبادا دربرابر روحانی، يک غيرروحانی سربرآورد و در حوزه دين، ابراز وجود کند و سخنانش پراکنده شود و مردم را از اطراف روحانيان و منابرشان متفرق کند. «شريعتی»، برای برپايی اين نظام سوخت، اما اين نظام او را بخاطر روحانی نبودنش و تفکرات تازه‌اش سوزاند و حق او را در نهضتی که بوجود آورده بود ادا نکرد. اين روزها، می‌بينيم برای فلان روحانی دور تاريخ و گاه جامانده درتاريخ مراسم يادبود بپا می‌کنند اما سالگرد وفات و شهادت «شريعتی» بايد با ترس و لرز برگزار شود.
تبعات اين حضور همه جانبه شما و روحانيان برمقدرات محوری کشور، و دوختن همه مخاطرات به هيمنه نظام، اين شد که از هر سخن مخالف بهراسيم و از هرنوشته و اشاره مخالف بلرزيم. که نکند خوابی برای واژگونی نظام ديده باشند. که نکند چشم ديدن ما را نداشته باشند.
بر صداو سيما و مطبوعات سخت گرفتيم و هيچ لحنی ونقدی را به کيان کشور تحمل نکرديم. در يک وعده، دهها نشريه را به جرم نقد خودمان بستيم و آدمهای منتقد را به محفظه زندان درانداختيم. از اين می‌ترسيديم که نقد از ما، به کاسته شدن محبوبيت نظام و کيان آن منجر شود. و ما به اين محبوبيت هميشگی نياز داشتيم.
وما، عزيز گرامی! درتمامی اين سالها، از شما و حضور همه جانبه شما در ترسيم مقدرات کشور، حمايت کرديم و نوشتيم و نوشتيم و سخن گفتيم و مخاطبين خود را به همراهی با شما و نظام فراخوانديم. و گاه دراين فراخوانی بزرگ، عبوس نيز شديم و اهل خود را به رنج انداختيم و دوستان خود را از دست داديم و حلقه نظام را تنگ‌تر و تنگ‌تر ديديم.
يک سئوال؟
ما برای چه دراطراف شما گرد آمده بوديم؟ که نفعی و سفره‌ای نصيب‌مان شود؟ آنهم با شهدايی که داده بوديم و دوستانی که جلوی چشم ما پرپر زده بودند؟ که اگر اين گونه بود، ما کاسبکاران خفيفی بوديم که. ما برای اين در پشت سر شما صف بسته بوديم که از جانب شما، نسيم علوی برما وزيده بود و دوست داشتيم مردمان ما و جهان از اين فرصت تاريخی بهره‌مند شوند.
به همه می‌گفتيم صبرکنيد تا عدالت علوی را درمحاکم قضايی کشور نشانتان بدهيم. تا خوب انديشيدن و خوب بودن را، و جهانی شدن و جهانی بودن را نشانتان دهيم. هرمعترضی را به روزهای عنقريبی از خوبی‌ها وعده می‌داديم و هرمنتقد را به ديدن چيزی دلنشين درآينده متقاعد می‌کرديم. اما زمان که می‌گذشت، ديديم از آن مدينه فاضله که خبری نيست، از ابتدائيات يک رشد متداول نيز جامانده‌ايم.
ديگران، کشورهای همجوارما، فارغ از چند و چونی که ما گرفتارش بوديم، با شتاب به راه خود رفتند و بجايی رسيدند که ما امروز به التماس از آنان تخصص و تکنولوژی و برنامه و مديريت خريد می‌کنيم . و ما، با همان تاروپودی که برخود تنيده بوديم، جامانديم. چرا؟ چون از سنت‌های الهی دور افتاديم.
گفتم از‌ سنت‌های الهی دورافتاديم و به روزی درافتاديم که امروز بر فرصت‌های هدر رفته خويش افسوس می‌خوريم. ببخشيد از اين که وارد حوزه‌ای شدم که درتخصص شماست. بله، سنت‌های الهی! چيزی که شما خود مرتب به آن تاکيد داشته‌ايد. مرتب.
شما درهر سخنرانی، همه را به يکی از اين سنت‌ها فراخوانده‌ايد. عمده سخنان شما دراين سالها، يا نقد بوده يا ارشاد. که البته اين رويه درستی نيز هست. اما يک غفلت دراين ميان خود می‌نماياند. پوزش مرا بپذيريد که ناگزيرم از اينجای سخن، به محاکاتی بپردازم که مستقيم به خود شما مربوط است. و اين مستقيم‌گويی، نه که تمرين ما در اين سالها نبوده، چه بسا برای حضرت شما و هم‌طريقان ديرين من بسی نامتحمل باشد و برمن سخت بگيرند که؛ تو کی هستی که برای ولی‌فقيه ما تعيين تکليف می‌کنی؟ و اساسا چرا می‌پرسی؟ چرا؟
عزيز ما! در همه اين سالها، من نديدم يا نشنيدم که شما، درمقام شخص اول اين کشور پرمخاطره و پرآوازه، یک‌بار، حتی يک‌بار، مسئوليت يک خطا و خبط و عقب‌ماندگی و درجازدن را شخصا بپذيريد. اميد دارم بسيار بوده باشد اما من که يکی از آحاد اين مردمم، شخصا نديده يا نشنيده‌ام.
هميشه درمقام نقد، جانب مردم را گرفته‌ايد و حتی به مسئولين پرخاش کرده‌ايد، اما نبوده که به مردم بفرماييد: ای مردم! تا اينجای عقب‌ماندگی‌های کشور متعلق به ديگران است و اين مختصر متعلق به خطاهای انسانی من رهبر است. هميشه خود را برکنار از آسيب‌ها ديده‌ايد و همراه و همصدا با مردم، بر مسئولين و مجريان برافروخته‌ايد که چر فقر و فساد و تبعيض؟ چرا بدکاری؟ چرا بی‌برنامگی؟ چرا عقب‌ماندگی؟ چرا بی‌کياستی و بی‌مديریتی و بی‌خردی؟
وحال آنکه شايد پسنديده اين بود به همان روحانيان منصوب خودتان نيزمی‌نگريستيد و خرابکاری و نقش احتمالی آنان را در اين چراهای تمام نشدنی رصد می‌فرموديد. باز به عنوان نمونه، به امام‌جمعه «بندرعباس» که مثل امام‌جمعه تهران – آقای سيد «احمدخاتمی» – و امام‌جمعه مشهد – آقای «علم‌الهدی»، چهره‌ای عبوس و زبانی تلخ دارد اشاره می‌کنم که به زور، بله به زور زمينی از دانشگاه علوم پزشکی را برای ساخت مصلای بندرعباس تصاحب کرد و آنگاه که رييس اين دانشگاه اعتراض کرد که؛ اين يک تصاحب است، اينجا بايد دانشگاه می‌شد، اين غيرشرعی است، از تريبون نمازجمعه پرخاش می‌کند: «تو برو آمپولت را بزن. ما خودمان شرعی وغيرشرعی بودنش را حل می‌کنيم».
پدرگرامی!
هرکجا از سخن من دل‌آزرده شديد، با يادآوری اين نکته خود را مجاب کنيد که گوينده اين سخنان، کسی است که دوست بودنش نه برهمگان، که برخود شما ثابت است. پس، سخن دوست را بايد تاب آورد و از او نرنجيد. شايد برخی از دوستان من بگويند؛ ای منافق بريده! اگر سخنی هم با رهبر داشته‌ای و داری، آن را خصوصی برای خود ايشان می‌فرستادی. نه اين که آن را در بوق کنی و جار بزنی. که می گويم: هرآنچه من با استناد به آنها سخن می‌گويم، ازواضحات وامور آشکار کشورمان است. من مسئله‌ای محرمانه را که برملا نکرده‌ام. درضمن، تاثير و بردی که يک نامه آشکار دارد، هرگز يک نوشته محرمانه ندارد. وباز اين که: روح اين نوشته، نه از جانب يک دشمن تابلودار و منافق در کمين، که خيرخواهی کسی است که هنوز چشم به اصلاح امور دارد و همان مدينه فاضله را از جانب اين نظام طالب است.
يک اشتباه ديگر نيزمرتکب شديم. هم ما هم شما. شايد اين اشتباه به دليل انباشت معارف شيعی در درون تک‌تک ما صورت پذيرفت. و شايد از اين جهت که از انقلابی که کرده بوديم زيادی خرسند بوديم و اجرش راهم فورا به حساب خودمان واريز کرديم و بلافاصله هم دريافتش کرديم. اجر اين که ما و انقلابمان، ادامه خواست و تمايل پيامبراعظم (ص) و ائمه معصومين(ع) است. که يعنی رهبران ما همانانند و جانشينان همانان و مردم هم لابد مردم و مخاطبين همانان.
اين مهم را مرتب از سخنان شما و ساير مسئولان نيوشيديم و پذيرفتيم که می‌توانيم تاريخ اين روزگارخود را با تاريخ دوران امام‌علی و امام‌حسين (ع) مشابهت دهيم. و اصلا دراين مشابهت‌سازی به سراغ ساير امامان نرفتيم. مثلا امام‌باقر و امام‌صادق و امام‌رضا و امام‌جواد(ع). شايد بيشتر به اين دليل که ازميان همه امامان، امام علی (ع) فرصت حکومت يافته بود و کربلای امام‌حسين هم بيشتربا درون ما همراهی داشت. و مثلا به سيره و نحوه مدارای شخص پيامبراکرم (ص) با مخالفين هيچ توجهی نکرديم. و حتی نحوه مدارای حضرت علی با مخالفينشان. خودمان دراين وسط يک فرمولی برای جمهوری اسلامی خلق کرديم که هر سمتش را بشود به امامی مربوط کرد. شعار«مااهل کوفه نيستيم علی تنها بماند» ، ياشعار «خامنه‌ای خمينی ديگر است، ولايتش ولايت حيدراست»، و شعارهايی از اين دست، محصول اين نگرش تطبيقی است.
آنقدر در تشبيه و تطبيق انقلاب و حادثه‌های آن، با حکومت حضرت امير و حادثه‌های آن افراط ورزيديم که خودمان درتحليل هر ماجرای انقلاب، حتی مراودات اجتماعی‌اش، با شتاب، حضرت شما را درجايگاه حضرت اميرمی‌نشانديم و دوستان ومخالفين شما و نظام را با دوستان و مخالفين حضرت امير می‌سنجيديم.
اين افراط، کار را به جاهای باريک کشاند. به جايی که مثلا خود شما بحث مفصلی از نقش خواص و عوام را درظهور ماجرای کربلا به ميان آورديد و عبرت تاريخ را به دوستان و دشمنان هشدار داديد. غافل از اين نکته که؛ اين عبرت تاريخی، از همان ابتدا، فرضيه‌ای تثبيت شده با خود داشت و نيازی به اثبات نداشت. اين که دراين عبرت: حسين، ما هستيم، و انقلاب می‌تواند با خيانت خواص و پيروی عوام، به کربلايی درجهت حذف حسين ومرام حسين که ماهستيم منجر شود.
وباز غافل از اين که ما تنها به يک دليل و شرط، وتنها به يک دليل و شرط می‌توانستيم خود را و نظام و مسئولين نظام را با علی و اولاد او، و نظام‌مان را با ولايت و حکومت آنان بسنجيم که؛ شيوه مردم‌داری و حکومت ما، و رفتار شخصی ما، همانند آنان باشد يا متاثر از آنان.
نمی‌شود که ما دربسياری از امور مخالف آنان رفتار کنيم اما همچنان جايگاه آنان را برای خود بلوکه کنيم و به هرمخالفی و منتقدی بگوييم: حواست باشد که چه کسی و چه نظام و حکومتی را داری نقد می‌کنی.
وقتی امام‌علی، مرگ را بر خود و ياران خود روا می‌داند آنگاه که خبر ربوده شدن يک خلخال از پای يک زن يهودی را می‌شنود؛ چگونه است که علی دوستان امروز ما، از شنيدن خبر کشته شدن مردم، بله، مردم، به دست عوامل حکومت، مرگ را از خدا تقاضا نمی‌کنند؟ ما اگر از خبر تجاوز به يک دختر، مثل علی گريبان چاک زديم و زمين و زمان را متوجه اين رفتار شوم خودی‌ها کرديم، می‌توانيم از خواص و عوام انتظار مشابهت رفتاری داشته باشيم. يا اگر مثل علی، دست منتسبين خود را از بيت‌المال کوتاه کرديم – وحال آنکه درکشور ما اين مسئله بيشتربه يک شوخی می‌ماند – می‌توانستيم به مردم بگوييم؛ ما نيزعلوی هستيم.
می‌دانم که باهرسخن اين فرزندتان، از او نااميدتر و نااميدتر می‌شويد. اما سخن فرزند با پدر، هيچگاه به تلخی و گزندگی سخن يک فرد فحاش و معاند نيست. در سخن يک معاند، هيچ مفری از اميد نيست اما درسخن اين فرزندتان هنوز اميد هست. خواهم گفت.
حضرت شما، در اين سالهای رهبری، آنقدر که به دشمن و دشمن ستيزی بها داديد، به دوست و دوستی و دوستيابی بها نداديد. شايد از اين باب که باران دشمنی‌های پی‌درپی و فراوانی که برسراين نظام می‌باريد، عمده نگرانی شما را بدان‌سو گسيل نمود. و شما و ما، بيش از آن که به دوست متمايل شويم، دشمن را درمدار توجه خود قرار داديم. و دراين گردونه دشمن‌شناسی، از شناسايی دوست غفلت ورزيديم. و حيف که باز دراين گردونه غفلت، مرتب با تحريکات و تحرکات و شيوه‌های مختص به خود، از شمار دوستان خود کاستيم و برشمار دشمنانمان افزوديم.
يک مثال ديگر: اگر سخنان شما پيش از اين، نگران دشمن بود، درنماز جمعه همين هفته گذشته، ديديم که سخنان شما نگران رفتار بخشی از مردم، بله! مردم است. واين، همان دستاوردی است که در اين سی‌سالگی انقلاب، ما بدان دست يافته‌ايم. يعنی سابقا ما برای دشمن خط ونشان می‌کشيديم، حالا کارمان بجايی رسيده است که بايد برای بخشی از مردم خودمان خط ونشان بکشيم. قبول می‌فرماييد که اين روند معکوس، کاررا بجايی می‌رساند که درفردای اين نظام‌، جز دشمن، مردمی درکار نباشد.
«اردوغان»، چندی پيش وارد مجلس ترکيه شد و با شادمانی گفت: «دراين بحران اقتصادی، کمک از غيب رسيد»{نقل به مضمون}. شادمانی‌اش به طلاهای انتقالی ازايران اشاره داشت که درترکيه بارانداخته بود و صاحبی نيز نداشت. هنوز که هنوز است نه فردی ادعای مالکيت آن طلاها را داشته است و نه کشور مبدا که جمهوری اسلامی ايران باشد. اين خبرو اين خنده کنايه‌آميز «اردوغان»، مدتها دستمايه رسانه‌های ترکيه و جهان بود.
من از اين مثال اين بهره را می‌برم که ما به دست خود، بسياری از فرصت‌ها را مفت از دست داده‌ايم و برای ديگران فرصت مفت فراهم آورده ايم. ما می‌توانستيم امروز دوستان فهيم و فراوانی داشته باشيم که ما را درعبوراز بحرانهای درکمين ياری دهند اما اغلب آنان را به شيوه‌ای و تهمتی و رنجی و آسيبی و خراش عاطفی‌ای از خود رانده‌ايم و ناخواسته به صف ناراضيان پيوندشان داده‌ايم‌.
اکنون به جامعه‌ای و کشوری و نظامی دست يافته‌ايم که بجز استقلال سياسی، درساير حوزه‌ها سخت گرفتار است. رشوه و ريا و رابطه و خاصه‌پروری و اعتياد و بيماری مصرف و بيماری توليد و بيماری اجتماعی و بيماری فرهنگی و بيماری انتظامی گريبانمان را گرفته. شما با نوشته‌های من آشناييد. من از ديرباز بر سر اين امهات آواره بوده‌ام و هشدار داده‌ام. بارها گفته ونوشته‌ام که خدای متعال هرگز رعايت شهدا و زحمت‌های ما در برپايی اين انقلاب را نخواهد کرد و به راحتی آب خوردن ممکن است با پشت کردن به سنت‌های الهی فروبپاشيم و از گردونه توجه عالم و خدای عالم به دور افتيم.
پدرگرامی!
اگر سی سال پيش از شما و ما می‌پرسيدند: برای چه می‌خواهيد انقلاب کنيد؟ پاسخ می‌داديم: برای اين که مستقل شويم. برای اين که به سرافرازی اقتصادی و علمی و انسانی و قضايی دست يابيم. برای اين که مردمان دنيا بيايند و خوب بودن و خوب شدن را از ما بياموزند. برای اين که می‌خواهيم انسان را درکمال انسانيت خود به نمايش بگذاريم. و از اين حرفها.
خوب، ما برای رسيدن به اين همه خوبی، زحمت کشيديم و جنگيديم و جوانان و عاطفه‌های بسياری را از دست داديم. امروز لااقل بايد به بخشی از آنها رسيده باشيم. تماشای دورنما که نه، يک نمای نزديک از کشورمان و آسيب‌های اجتماعی و اقتصادی و قضايی و فرهنگی‌اش، و مسئولينی که به راحتی نوشيدن يک شربت گوارا دروغ می‌گويند، و البته يک استقلال سياسی آشفته – که آمريکا را وانهاده ايم و به دام روسيه و چين افتاده‌ايم – و دستيابی علمی هسته‌ای – که اگر زمان شاه بود چه بسا به بيش از اين دست می‌یافتيم (نيروگاه هسته‌ای بوشهرو ...) – و کوهی از آزمون و خطاهای انباشته شده و دانشگاه‌های از دست رفته و مردم پريشان و غم‌زده، به ما می‌گويد؛ که ما نه تنها در رسيدن به آن آرمانهای طلايی شيعی موفق نبوده‌ايم، بلکه از دستيابی به مقدمات يک نهضت انسانی نيز عاجز مانده‌ايم.
می‌دانم که واگويه کردن اين آسيب‌ها، روان شما را می‌آزارد. اين را از زبان شما بسيار شنيده‌ام . باور کنيد مردم ما با همه اين غفلت‌ها و ناکامی‌ها و عقب‌ماندگی‌ها کنار آمده بودند و می‌خواستند با شما و به رهبری شما سنگ‌های پيش پای نظام را بردارند. بهمين دليل با شکوهی مثل‌زدنی درانتخابات اخير شرکت کردند. آنان شرکت نکردند که جامعه را به آشوب بکشند. و يا جامعه را به عقب‌تر بازگردانند. مسلما تصويرشان از آينده، تصويری درخشان از جمهوری اسلامی ايران بوده است. هنوز هم هست.
همه ما و همه مردم، از اين انتخابات اخير چشم‌اندازی پراز خيرو خوبی آرزو داشتيم. فکر می‌کرديم اگر نونهال انقلاب در يک يا دوسالگی‌اش آداب معاشرت نمی‌دانست و با ترشرويی‌ انس بيشتری داشت؛ درسی سالگی‌اش می‌داند مردم يعنی چه و نحوه معاشرت با مردم يعنی چه. فکر می‌کرديم اين حداقل رشد را يافته است.
حوادث بعد از انتخابات، همه معادلات فکری و انسانی ما را بهم زد. رفتاری که تحت امرحضرتعالی با مردم شد؛ رفتار هم‌شان و هم‌طراز زحمت و فهم و همراهی مردم نبود. مردم اگر انتظار داشتند اين رفتار را از ماموران خود سر نظام ببينند، درعوض، انتظار اين راهم داشتند که رهبرشان، بلافاصله به رسم علی‌علی‌های مکررش‌، همچون علی به مددشان بيايد و دادشان بستاند. نه اين که مرتب روح و رفتار وحشيانه ماموران را تاييد کند و به مردم معترض خودش، همسنگ اغتشاشگران و براندازان نگاه کند.
به اين سخن امام‌جمعه منصوب خود درمشهد – آقای «علم‌الهدی» – توجه کنيد که درهمين نمازجمعه اخير افاضه فرموده‌اند: «.... «ابن‌ملجم‌»ها نمی‌توانند در کشورعلی (ع) به دنبال سياست باشند. بعضی از جريان‌های سياسی که ادعا دارند؛ نخبگان بايد وارد سياست شوند، بدانند که اگر ولايت‌پذير نباشند ولايت‌ستيزند و ولايت‌ستيز يعنی «ابن‌ملجم»!
اين سخن پوک و مفت و بی‌خاصيت از آن روی توسط اين روحانی کم‌سواد زده می‌شود که نعل بالنعل حکومت فعلی را حکومت علی می‌داند و فعالان سياسی را «ابن‌ملجم». و دراين تحليل پوک، اصلا هم به اين اشاره نمی‌کند که چرا وبه چه دليلی يک رييس‌جمهور قبل از انتخابات برای يک امام‌جمعه، يک ميليارد تومان پول می‌فرستد؟ و به اين نيز نمی‌انديشد که يک چنين فرمول‌هايی که ما در نظاممان خلق کرده‌ايم‌، ممکن است فرسنگ‌ها از رويه علی و اولاد علی دور باشد و حتی در مدار تنفرآنان نيز جای داشته باشد.
اگربگويم يکی از آسيب‌هايی که شما خورده‌ايد از ناحيه همين مبلغين کم خردی است که به اسم جانبداری از شما، وبا رفتار غيراسلامی و غيرانسانی‌شان، متاسفانه بذر نفرت از شما را دربين مردم افشاندند، از فرزند خود خواهيد رنجيد؟ اگر نمی‌رنجيد بايد بگويم که حضرت شما درمقام فرماندهی کل قوا، درحوادث بعد از انتخابات، با مردم خود، خوب رفتار نکرديد. ماموران شما، به سمت مردم تيراندازی کردند و آنان را کشتند و زدند و اموالشان را سوختند وتخريب کردند. متاسفانه سهم شما دراين حوادث قابل اغماض نيست. بخصوص که بعد ها مکرر فرموديد اهل مجامله نيستيد و از مواضع خود عدول نمی‌کنيد. ما بدنبال همان حنجره خشماگينی بوديم که برسرآمريکا فرياد می‌زد، که چه بکند؟ که وارد ميدان شود واز مرگ و خلخال و زن يهودی که نه، کشته شدن زنان و مردان مسلمان خودش بگويد. نه اين که بدون دلجويی از مردم زخم‌خورده، آنان را به تکرار همان رويه‌های خونين هشدار دهد.
من شما را به يک سخن ديرين خودتان ارجاع می‌دهم. پيش از آن بگويم؛ من خود شخصا نوشته‌هايی دارم که امروز از مراجعه به آنها شرم می‌کنم. اما نوشته‌های بسياری نيز دارم که هرچه زمان می‌گذرد، برنورانيت محتوايی آنها افزوده می‌شود. خوشبختانه اين سخن شما نيز اينگونه است که هرچه زمان بگذرد بر نورانيت آن افزوده می‌شود.
«...مردم اگر متوجه باشند و هوشيار باشند اگر نشانه‌های کبر و غرور و خودخواهی را درزمامداران فورا ببينند و بشناسند و خيرخواهانه اعتراض کنند و اگر احساس کردند که زمامدار درصدد رفع اين بيماری نيست درمقابل او تعرض کنند، يقينا آن بيماری علاج خواهد کرد ...»
اين سخنان شخص شماست در سال ۱۳۶۳. می‌بينيد درآن سالهای دور انقلاب، چه سخن نورانی‌ای از زبان شما جاری شده است؟ سخنی که هرچه می‌گذرد ما بدان نياز مفرطی احساس می‌کنيم. سخنی که در گردونه عمل، مطلقا به آن مراجعه نشد.
شما درآن سالها، مسئوليت چندانی نداشتيد اما در اين سالهای رهبری، کدام مسئوليت است که بدون تاييد شما مقبوليت داشته باشد؟ و چرا اين سخن، به جان جامعه درنيفتاد؟ و چرا جامعه از نورانيت آن بهره‌مند نشد؟ پاسخم را خود می‌دانم؛ درقرآن نيز سراسر نورهست اما آيا به چه ميزان در طريقت ما سهم دارد؟ درباره همان سخنان ديرين شما، بگويم که ما هرگز شخص شما را به آن آفات مورد اشاره متهم نمی‌کنيم اما شما هم درخيرخواهی ما شک نکنيد.
يادم هست که برای تلويزيون، مجموعه‌ای می‌ساختم به اسم «حماسه خمينی» وناگزير بايد همه آرشيو تصويری ملاقات‌های مردم با حضرت امام را مرور می‌کردم. خودم اين مجموعه را طراحی کرده بودم. بسيار نيز خوب بود و تاثيرگزار. دريکی از نوارها به ملاقات امام عزيزمان برخوردم با اهالی گنبد. اگر اشتباه نکرده باشم. زمان اين ملاقات هم مربوط می‌شود به سال های ۶۰-۶۱ . يعنی چند سال پس از پيروزی انقلاب. دراين ملاقات که مکتوب آن درصحيفه نورهم هست، امام عزيز رسما از مردم، به دليل اين که نتوانسته‌اند با برپايی اين نظام به وعده‌های خود عمل کنند، عذرخواهی می‌کنند. اين سخنان درشلوغی آن سالها گم شد و کسی از مسئولين به آن مراجعه نکرد.
من می‌خواهم دراين بخش از نامه‌ام شما را «مالک اشتر» خطاب کنم. تجسم اين که شما دربرابر حضرت علی ايستاده‌ايد و ايشان شما را مالک اشترخود خطاب می‌کنند چقدر شورانگيز است؟ حضرت، نامه خود را که قرار است والی و حاکم مصر شويد به دست شما می‌دهند. به راه می افتيد. درگوشه‌ای خلوت، نامه را می‌گشاييد و آن را با دقت مطالعه می‌کنيد:
«... اگر مردم برتو به ستمگری گمان بردند، عذرخود را علنا با آنان درميان بگذار. وبا اين عذرخواهی، از بدگمانی مردم کم کن. اگر چنين کردی، خود را به عدالت پرورانده‌ای و با مردم مدارا کرده‌ای. دليل و عذری که می‌آوری؛ باعث می‌شود تو به مقصود خودت برسی و مردم هم به حق خودشان دست پيدا کنند ...»
مردم ما هنوز اقتدار نظام را طالبند و هيچ گزندی را بر جمال او برنمی‌تابند. اين عذرخواهی شما می‌تواند آتش خشم مردم را سرد کند. به آنان اميد بدهد. آب رفته را به جوی باز گرداند. اما اگر اين نشود، و همانگونه که درنماز جمعه اخير فرموديد، کار به تنگناهای انتظامی بکشد، ما رفته رفته، اين باقيمانده مردم را نيز از دست خواهيم داد. و شما نيک‌تراز همه ما می‌دانيد:انظامی که مردم نداشته باشد، چه دارد؟
والسلام .
فرزند کوچک شما : محمد نوری زاد

۱۳۸۹/۰۴/۱۹

نوشته یکسال پیش «محمد نوری زاد»

سال گذشته پس از نوشته «آن روز در آتن» که به شرح دستگیری و زخمی شدن پسر «محمد نوری زاد» و متعاقب آن مراجعه به مکانهای مختلف برای شکایت از این اتفاق پرداخته بود و نهایتا به آن ختم می شد که در جایی خیلی از پدر و مادرها از او می پرسند ما برای تحویل جنازه بچه هایمان آمده ایم و موفق نمی شویم ، شما برای طول درمان و شکایت و... مراجعه کرده ای؟و.... » «محمد نوری زاد» مقاله «سمفونی ای کاشهای من» را نوشت و در تاریخ هفتم تیر ماه 88 در وبلاگش منتشر کرد. نوشته «آن روز در آتن» در اینترنت موجود نیست یا من نیافتم. اما این نوشته « سمفونی ای کاشهای من » از «محمد نوری زاد»:«محمد نوری زاد» هنگام تهیه گزارش گروه تلوزیونی جهاد سالهای اول انقلاب

من از تبار طایفه ای هستم که درحد خود برای آرمانهای این انقلاب زحمت کشیده است . چه با حضور تنگاتنگش در میان محرومین مناطق دور و مرزی ، چه در سالهای جنگ ، و چه در حضور رسانه ای اش که عمدتا همان جامعه آرمانی را در کم کاری و بدکاری و خوب کاری مسئولین رصد می کرده است . من ، دراین سی سال عمر انقلاب ، بسیار از باید ها و نباید ها نوشته و تصویر ساخته ام . و در این راه ، خدای می داند که آبروی خود را نیز به میان آورده ام و برای فرزندان و خانواده خویش زحمت تراشیده ام . و چون وامدار کسی و جریانی نبوده ام ، تیز گفته ام و تیز نوشته ام . بقدر بضاعت خود ، تلاش کرده ام دراین تیز گفتن و تیز نوشتن ، جانب انصاف و درستی را بگیرم .

این روزها اما ، روزهای تعلیق من و امسال من است . چرا ؟ خواهم گفت . من و امثال من ، در این سالها ، هرکجا که کم می آوردیم و بغضمان به مرحله شکفتن پا می نهاد ، به مولایمان خامنه ای پناه می بردیم . کاستی های خود را در کمال او غنا می بخشودیم . به زندگی ساده او غرور می ورزیدیم . از این که او به راه امام اصرار می ورزد، در پوست نمی گنجیدیم . واز این که او ، فرزندان خود را از ورود به کارهای اقتصادی و مالی و مسئله دار برحذر داشته ، ذوق زده می شدیم . من با لذت ، از میزان دارایی او که اگر قرار بر اسباب کشی باشد ، می شود اسباب و اثاثیه خانه او را در پشت یک وانت جای داد ، نوشته ام و ذوق کرده ام . من از انصاف و بزرگی و عدالت و شجاعت و سرزدن گاه و بی گاهش به صاحبان انقلاب نوشته و به آن بالیده ام .

این روزها که روزهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری است ، برای من و امثال من ، روزهای معلق بودن است . کسی نیست به سئوالها و ابهام های ما پاسخ بدهد . ما معلقیم . خامنه ای ما فصل الخطاب همه درماندگی ها بود ، اما من امروز به دنبال رهایی بخشی می گردم که مرا با گذشته ام آشتی دهد . من این روزها لذتی از سالهای خدمتم به انقلاب نمی برم . من از این که هموطنانم درخیابانهای شهر کشته می شوند ، به انقلابی بودن خود تردید می کنم . من افقی برای جامعه خود ترسیم کرده بودم که درآن افق ، حتی به اغتشاش و آتش زدن و خراب کردن اموال عمومی ، به دیده عبرت می نگرد و برای آن اعتبار و شانی قائل است . من جامعه ای را برای خود ترسیم کرده بودم که بزرگان نظام ، به مردم ، به چشم عیال خود می نگرند . حتی عیالی که به آنها پشت کرده باشد و در نجوای جهالت خود به آنها ناسزا بگوید . چه کنم ؟ من اینگونه جامعه ای را برای خود آراسته بودم . حکایات بعد از انتخابات ، بساط فکری مرا به هم ریخته است . این روزها من و امثال من دچار تردید شده ایم . قرار نبود در افق این انقلاب ، ظلم عربده بکشد و قداره به کمر ببندد . چه از طرف نظام چه از طرف مردم . قرار بود ما با برپایی این نظام ، خلا ایمانی و انسانی جوامع دیگر را به رخشان بکشیم . قرار بود به آنها بیاموزیم : مردمداری یعنی چه ؟ قرار بود صبوری و کرامت و درستی و انصاف و عدالت و زیبایی های گمشده انسانی را به نمایش درآوریم . من این روزها دریک خلا تعلیقی بسر می برم . از یاد آوری گذشته خویش هیچ لذت نمی برم . به مسئولین هم که نگاه می کنم ، آنها را برآمده از حق و انصاف نمی بینم . راستش را بخواهید این تردید درست بعد از اولین حادثه های بعد از همین انتخابات درمن و امثال من پیدا شده است . تا روز قبل از آن ، ما همان فداییان این انقلاب و نظام بودیم . یعنی فداییان آرمانهای خوبی که قرار بود این نظام برای مردم ما و مردم جهان به صحنه آورد . اما اکنون چه کنم ؟ خود را با چه ادله ای و احتجاجی متقاعد کنم که این روزهای جامعه من ، ادامه روزهای پیش از انتخابات است ؟ وهمان است که شهدا برای برپایی آرزوهای آرمانی این نظام از خود گذشتند ؟ این روزها من دست بر پشت دست خود می زنم و سرگردانم و ایکاش ایکاش می کنم . چه ایکاشهایی ؟ خواهم گفت :

۱- ایکاش رهبر ما درست یک روز پس از اخذ رای که هنوز شمارش آرا به پایان نرسیده ، پیام نمی داد و از نتیجه حاصله ابراز شادمانی نمی کرد . ایکاش به شکوه میلیونی شرکت کنند گان بسنده می فرمود .

۲ - ایکاش رهبر ما با اولین جرقه های اعتراض ، مثل یک بزرگ بسیار بزرگ ، جانب انصاف و عدل را می گرفت و به معترضین می فرمود : مگر خامنه ای مرده است که شما احساس دلتنگی می کنید ؟ خامنه ای هست برای این که هر معترضی احساس تنهایی نکند . خامنه ای هست تا کسی احساس نکند در این نظام فریاد رسی نیست . و می فرمود : من تا مادامی که رای دهندگان به اقناع کامل نرسند و نسبت به سلامت و صحت و نتیجه آرا خود احساس آرامش نکنند ، به جانبداری از رای دهندگان خواهم پرداخت و از حقوق آنان دفاع خواهم کرد.

۲- و کاش با اولین راهپیمایی معترضین ، خود به صفوف آنان می پیوست و در شکوهی باور نکردنی ، محبوبیت خود را صد چندان می کرد . معترضین مگر چه می خواستند ؟ غیر از احقاق حق ؟ و در میان همان جمعیت ملیونی معترضین ، می فرمود : به چه معترضید ؟ به نتیجه آرا ؟ من درهمین جا اعلام می کنم که با شما برای احقاق حق تان همصدایم . برای من که رهبر شمایم ، در وجه حقوقی ، موافق و مخالف یکسانند .

۳ - ایکاش بعد از اولین درگیری ها و اولین کشته ها ، خامنه ای ما اعلام عزای عمومی می کرد . چرا ؟ برای این که کشته شده ها ، از اسراییل و آمریکا نیامده بودند و ضد انقلاب و منافق هم نبودند . از مردم بودند . گیریم که آنها در راهپیمایی غیرقانونی کشته شده اند ، و گیریم که به هشدار دستگاههای انتظامی اعتنا نکرده اند ، اما ایرانی که بودند . انسان که بودند . چرا ما برای کشته های دیگران ارج می نهیم و برای هموطنانمان ارعاب و اختفا و تنش پیشنهاد می کنیم ؟

۴ - ایکاش خامنه ای ما در خطبه های نماز جمعه بعد از انتخابات و بعد از تشنجات اخیر ، از خانواده های کشته شدگان دلجویی می کرد . اخلاق پیامبران اینگونه است . پیامبر ما به فرموده قرآن ، از جهل مردم آنچنان می گداخت و نسبت به آنان دلسوزی می کرد که خدای متعال به او هشدار می دهد . که ای رسول ما ، تو در جانبداری از جهال و نافهم ها ، داری خودت را از پای در می آوری ! مردم ما که به آن درجه نفهم نیستند . سئوالی داشته اند که در پاسخگویی نسبت به آن تعلل شد.

۵ - ایکاش نیروهای بسیجی و انتظامی و سپاهی وارد معرکه نمی شدند . مگر چه شده بود که اینهمه نیرو باید به میان می آمدند . خدا خوب می داند که با سخن گفتن درست با این مردم ، می شد همه آنان را مجاب کرد و محبت آنان را برای نظام ذخیره کرد و از این انشقاق بزرگ ایجاد شده جلوگیری کرد . مگر دیگر می شود این مردم زخم خورده را که تعدادشان هم کم نیست ، بار دیگر به جانبداری از نظام دعوت کرد .

۶ - ایکاش خامنه ای ما بلافاصله بعد از بالا گرفتن اعتراضات به تلویزیون دستور می فرمود تا برای آقای موسوی ، حتی بعنوان یک مجرم ، فرصتهایی ایجاد کنند تا او نظرات خود را باز بگوید . اگر این اتفاق می افتاد چه بسا فاجعه های بعدی رخ نمی داد که برای ما و برای نظام ما تا ابد لکه ننگی به شمار آید .

۷ - ایکاش مراجع ما سکوت خود را می شکستند و با صراحت در باره اغتشاش های اخیر اعلام موضع می کردند و تنها به کلی گویی و دعوت به آرامش و مراجعه به شورای نگهبان اکتفا نمی فرمودند . و مثلا آیت الله جوادی آملی ، در یک بیانیه بسیار آرام و روشنگرانه ، داستان هاله نور را که رییس جمهور جلوی چشم همه آن را ساختگی اعلام کرد ، یک حقیقت و یک ماجرای درست و رخداده بیان می کردند و نسبت به دروغگویی آقای احمدی نژاد ابراز تاسف می کردند . مگر نه این که مومن باید راست بگوید اگر چه به زیانش تمام شود ؟

۸ - خامنه ای ما در نماز جمعه ، منصفانه نسبت به کاندیداها و ناسزاگویی های آنان موضع درستی گرفت . اما ایکاش کسی از مردم ، حداقل عموم مردم ، از گرایش ایشان به آقای احمدی نژاد خبردار نمی شد . امام خمینی عزیز ، هیچگاه نسبت به بنی صدر - که حتما با وی مخالف بود - اعلام نظر صریح نکرد و به انتخاب مردم - اگر چه اشتباه - احترام نهاد .

۹ - ایکاش خامنه ای ما در ملاقات با نمایندگان مجلس ، که هنوز شورای نگهبان نظر قطعی خود را درباره صحت انتخابات اعلام نکرده ، انتخابات را سالم و تمام شده برنمی شمرد و همکاری نمایندگان با دولت را به بعد از اعلام نظر شورای نگهبان موکول می فرمود .

۱۰ - ایکاش خونی ریخته نمی شد و بسیجیان در هیبت لباس شخصی به میان نمی آمدند و برای یک چنین مسئله ساده ای که به راحتی می شد به نفع نظام و همان جمعیت چهل ملیونی شرکت کننده درانتخابات مصادره اش کرد ، قشون کشی حیرت انگیزی صورت نمی گرفت .

۱۱ - و ایکاش های دیگری که اینجا تاب تحمل آن را ندارد .